شام خانوادگی با فک شکسته

dandoon-fak-11-10-92

زیر دندان شب

شام خانوادگی با فک شکسته

پدرش میگفت:«نه! حالا تا شنبه چیزیش نمیشه ، تو پارک داشت بازی می­کرد اینطوری شد ، کل فامیل تو پارک الان نشسته ن ما بریم ، شنبه میریم بیمارستان . شما بخیه بزن اینجارو.»

مغزم سوت کشید. اولویت ها!

سرِ شب بود، البته  ساعت 10 ، سرِ شب ما به حساب می­آمد. در که باز شد، سه تا مرد با هم وارد شدند در حالی که پسر بچه 11-12 ساله­ای همراهشان بود. خون تمام صورت و لباس بچه را قرمز کرده بود، یکی از همراهانش پلاستیکی پر از دستمال­های قرمز شده را حمل می­کرد و هر از چند گاهی دستمال جدیدی روی زخم می­گذاشت.

لب پسر از گوشه شکافته  شده بود، شبیه کسانی که لب شِکَری هستند؛ اما ضربه ای که خورده بود، بیشتر متوجه فکش بود. همراهانش نگران بودند و خودش با اینکه ترس بَرِش داشته بود اما صدایی ازش در نمی آمد؛ نه ناله، نه گریه. یکی از همراهانش که احتملا پدرش بود، مدام تَشَر می­زد  و می­گفت:«حواست کجا بود تو؟ صد بار گفتم مواظب باش، بیا! یه شب خواستیم خوش باشیم!»

فرصتی برای تشکیل پرونده نبود ، شیفت شب  اورژانس برای همین است دیگر .فورا  پسر را بدون همراهانش به اتاق معاینه بردم و به دکتر که داشت کار مریض دیگری را انجام می­داد گفتم:«این یکی اولویت دارد.» دستکشی دستش کرد و همان طور سرپایی دهان پسر را معاینه کرد. پسر ترسید یا شاید هم دردش آمد، آرام  گریه می­کرد. دستم روی شانه­اش بود و دلداریش می­دادم:«چیزی نیست که، خوب میشه. درد هم داری؟»

دکتر خم شده بود و با دستش استخوان بچه را لمس می­کرد. گفت:«استخوانش شکسته، کار ما نیست، بفرستشون بیمارستان. این کار متخصص فک و صورتِ، دندونش هم کشیدنیِ، زود باید بره، بگو باباش بیاد.»

با سر اشاره کردم، همانی که با پسر دعوا می­کرد، وارد شد.

دکتر با جدیت گفت:«چطوری اینجوری شد؟»

مرد که کمی رنگش پریده بود، گفت:«چه می­دونم والا، تو پارک بودیم با فک و فامیل، گفتیم 5 شنبه شب دور هم یه شامی بخوریم، اینا هم بازی میکردن اون ور پارک، یهو دیدم با این سر و وضع اومد. خورده زمین ، یا کسی زدَتش. نمی گه چیزی که!»

دکتر گوش نمی­داد مرد چه می گوید، حرف خودش را زد:«کاری از دست ما بر نمیاد اینجا، استخوان فک بالاش شکسته، باید ببریش یه بیمارستان که متخصص داره و امکانات پزشکی، که اگه چیزیش شد، جراح باشه بالا سرش. زود ببرش تا دیر نشده. این خانوم آدرس میده بهت. این دستمالا رو نزار اونجا، گاز استریل بدین بهش.»

 اسم بیمارستان که آمد پسر صدای گریه اش  بیشتر  شد . تصور بیمارستان آن هم در شب ،  آن هم در آن وضع خون آلود ؛ ترس هم داشت . با چند قطعه گاز استریل صورتش را پاک کردم و به جای دستمال کاغذی، گازی روی زخمش گذاشتم. از لابه لای خون، استخوان فکش را دیدم که بر آمده شده بود. دکتر از آن طرف اتاق می گفت:«خیلی خون از دست داده، بگو  بجُنبَن.»

پسر را از اتاق بیرون بردم. رو کردم به پدرش و گفتم:«خب من الان آدرسو می نویسم براتون، زود ببرینش، بیمارستان شریعتی تو امیر آباد . اونجا الان دکتر کشیک داره.»

پدر نگاهی به همراهانش کرد و هیچ چیزی نگفتند. از میز پذیرش کاغذی برداشتم و با خط درشت آدرس را نوشتم. دیدم که پدر و دو نفر همراهش با هم حرف می­زنند. نزدیکشان شدم، یکی از همراهانش گفت:«الان شما کاری نمی­کنین براش؟ مگه اینجا شبانه روزی نیس؟ دندونپزشکی ِ دیگه، یه کاریش کنین حالا تا خونش بند بیاد.»

گفتم:«این کارش تخصصیه ، استخوانش شکسته ، عکس می خواد و شایدم جراحی ، اینجا که  ما اینکارا رو نمی کنیم.»

پدرش گفت:«نه حالا تا شنبه چیزیش نمیشه ، تو پارک داشت بازی می­کرد اینطوری شد ، کل فامیل تو پارک الان نشسته ن ما بریم ، شنبه میبرمش بیمارستان. شما بخیه بزن اینجارو . »

تقریبا داد زدم و گفتم:« بخیه چیه آقا؟ نگاه کن!»  سر بچه را بالا بردم و دهانش را باز کرد. «اون سفیدی رو می­بینی؟ استخونشه، الان نَبَری، هزار تا مشکل براش پیش میاد، تو سن رشدِ،  فَکِش دیگه رشد نمی کنه.  همین الان این دندون جلوش و از دست داده، این آدرس. راهی هم نیست، از همین میدون اینجا، تاکسی انقلاب و سوار شین ، اونجا هم تا امیر آباد یه تاکسی، نیم :.8)اعته میرسی.»

سه تایی به هم نگاه کردند . پسر هم یک گوشه ایستاده بود و گریه می کرد . گاهی هم چیزی می­گفت که نمی­فهمیدم، یک جور اعتراض برای نرفتن به بیمارستان. مردی که کیسه پر از دستمال خونی دستش بود ، کاغذ را از من گرفت.

مطمئن بودم قضیه را جدی نگرفتند. دنبال یک جمله می­گشتم تا بترسانمشان. گفتم:«آقا! الان نَبَری، فردا پسرت بزرگ میشه، نمی بخشدت، شام با فامیلو فردا شب هم می تونی بخوری.»

هیچ عکس العملی نشان ندادند  و از پله ها پایین رفتند .

اولویت­های هر آدمی با بقیه فرق دارد . کار ، عشق ، خانواده ، فرزند ، سلامتی . کدام از اینها مهم تر از بقیه است ؟ من نمی فهمیدم ، اولویت مرد چه بود ؟ من بودم چه کار می کردم ؟ حالا  پسر با خودش چه فکر میکند؟ آدم دوست دارد همیشه اولویت اول اطرافیانش باشد.

دیرتر ، با دکتر حرف می­زدم، می­گفت اگر امروز کاری برای فک شکسته اش نکنند، آن طرف فکش رشد نمی­کند، و شاید اصلا دندان های دائمی آن سمت در نیاید. صورتش دِفرمه می شود و در بد ترین حالت شاید تومور یا ضایعه ای در آن طرف صورتش به وجود بیاید. یک شام دورِ همی ارزش این همه گرفتاری را داشت؟

برچسب ها

5 نظر to “شام خانوادگی با فک شکسته”

  1. 1392/10/12

    دیانا Reply

    اهم فی الاهم موضوعی است که متاسفانه خیلی از مردم ما ان را بلد نیستند!!!!!!!!!!

  2. 1392/11/18

    İssiz Öğrenci Reply

    تشخیص دادن اولویت ها اصولا نباید کار پیچیده ای باشه حتی توی شرایط بحرانی، اما خب هستند آدمایی که سهل انگارند، نمیدانم شاید خیلی به معجزات و دستان غیب معتقدند … امیدوارم همون شب بیمارستان برده باشندش … من بودم با مرد بدتر و تندتر حرف میزدم، خیلی خوبه که توی فیلد خدمات درمانی کار نمیکنم …

    • خیلی چیزها باعث ترس اونا شده بود ، مثلا هزینه بیمارستان یا احتمال عمل جراحی . اینجور مواقع تصمیم گیری خیلی سختتر می شود .معمولا محیط درمانی به اندازه کافی متشنج هست و کسانی که در اینجور جاها کار می کنند نباید زود از کوره در بروند .

  3. 1393/05/29

    دندانه Reply

    سلام. داستان شما در سایت دندانه بازنشر شد
    http://goo.gl/I4kZ3T

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*