برای یک کار، یک کارگر کافی است

zidedandoon-22-12-92

برای یک کار، یک کارگر کافی است

زیر دندان شب به داستان­هایی از زندگی انسانی در یک کلینیک دندان پزشکی می­پردازد. تا به حال شده کاری را که واقعا خوب انجام می­دهید از شما دریغ شوید؟ به دلایلی که اصلا انتظارش را نداشته اید؟ این روایت را در شبگار بخوانید.

جوری که من محاسبه کرده ­بودم هفت باری می­شد که خودکشی کرده­ بود. هفت بار از زمانی که من مادرش را می­شناختم. قبل از آن را من نمی­دانستم و بعد از این را هم هیچ کس. خانم راستین، مادرش، کارگر کلینیک بود.  وقتی داشت زمین را جارو می­زد گفت:«افسردگی داره. من که مادرشم نمی­دونم چِشه. زندگیش هم بد نیس . شوهرش سر به راهه، بچه­های خوبی داره. هر چند وقت یک بار میزنه به سرش و خودشو می­کشه! با قرص. بهترین دکترها بردیمش، لج می­کنه و  داروهاش رو نمی­خوره. بعد چند وقت دوباره می­زنه به سرش .»

خانم راستین به جز این دختر، یک دختر و پسر دیگر هم داشت. دختر کوچکش همه ی زندگی اش را فروخت و با شوهرش قاچاقی به استرالیا رفتند، با این کشتی­ها که می­گویند خیلی­هایشان در دریا غرق می­شوند. ولی دخترِ کوچک  خانم راستین به سلامت رسید. داستان پسرش  جالب­تر از همه بود. بعد از اینکه چند سال ساز می­زد و کلی حرفه­ای شده بود، ساز را ول کرده و یک شب آمده و به خانم راستین گفته است:«می خوام برم حوزه». خانم راستین هم مجبور می­شود به خاطر پسر طلبه اش  در رفت و آمد چادر سرش کند. بگذریم که زمستان پارسال همین چادر دست و پایش را گرفت و افتاد و دستش شکست. ولی خانم راستین کارش را خیلی خوب انجام می­داد . زودتر از همه می­آمد و به موقع می­رفت. با اینکه خودش مرض قند داشت ولی همیشه خوراکی­های خوشمزه برای ما می­آورد. بعضی وقت­ها با آن لهجه­ی ترکی برایمان جوک می­گفت و خودش از خنده  غش می کرد.

 همچین که یکی دوروز خبری از خانم راستین نمی­شد می­فهمیدیم دوباره دختر بزرگش به قول راستین خودش را کشته و خانم راستین رفته ورامین مواظب دخترش و نوه ها باشد. بیشتر اوقات من باید زنگ می­زدم به  شرکت­های خدماتی تا برای چند روزی که راستین مرخصی بود، جایگزینش کارهای خدماتی را انجام دهد. بیچاره هر کس که می آمد  هنوز فوت و فن کار را یاد نگرفته و اسم پرسنل را ندانسته، راستین می­آمد و همه چیز به روال سابق بر می­گشت. ولی یکی از آنها نمی خواست برود . آمده بود که بماند .

می خواست خودی نشان دهد. زبر و زرنگ بود. جوان تر هم بود، شاید 10 سال جوان تر از خانم راستین. زودتر از راستین می آمد و دیرتر از همه می رفت. یکی دو ساعت طول کشید تا به او گفتم چه وظایفی دارد و کجاها را باید تمیز کند و با دستکشش به کجا دست بزند و به کجا دست نزند. روند کار را خیلی زود یاد گرفت و تازه خلاقیت هم نشان می­داد. صبح به صبح می­آمد و همه جا را جارو می­کشید، بعد تِی می­کشید و سطل آشغال­ها را خالی می­کرد و معمولا با خودش نان تازه می­آورد و بساط صبحانه را در آشپزخانه می­چید. ظرف یک هفته کلی هوادار پیدا کرد. پرستارها با او هماهنگ شده بودند و بعضی­ها را به اسم کوچک صدا می­زد. با دکترها هم شوخی می­کرد و خلاصه خودش را در دل همه جا کرد. اوایل خیلی ساده می­آمد، اما از روز سوم دیدم که صورتش را آرایش ملایمی کرده، می خواست خوشایند به نظر بیاید، گرچه چهره­ی خسته  و به خصوص دستهای پیرشده اش را نمی توانست پنهان کند.

وقتی مدیر به او گفت که از شنبه دیگر نیاید، ساکت بود . کل آن روز حرفی نزد، فقط کارهایش را می کرد. خانم راستین داشت بر می­گشت و برای هیچکس آب از آب تکان نمی­خورد، جز برای او. من توی کوکش بودم. نمی­دانم چرا. هم می­خواست مثل همیشه­اش باشد، هم نمی­توانست و دست و دلش به کار نمی­رفت. شاید فکر می­کرد شانس در خانه اش را زده و کاری پیدا شده که خیلی سخت نیست و حقوق بخور و نمیری دارد  و اوضاع بهتر می شود؛ ولی زهی خیال باطل.

یک دفعه برگشت و به من زل زد. زود خودش را به من رساند و مثل کسی که فکر جالبی به سرش زده باشد گفت:«خانم ، نمیشه وساطت کنین من بمونم ؟ مثلا شبها من بیام کارها رو بکنم . از من خوشش نیومد؟ از کارم ؟ به خدا خودتون دیدین که پای دیوارها رو انگار صد سال بود تمیز نکرده بودن، من مثل گُل کردمشون. ببین! می­خواستم شنبه هم برم انبار و جارو بزنم و مرتب کنم ». لحنش با اینکه  همراه با امید بود، ولی صدایش می­لرزید.

جوری تعریف می­کرد که انگار نه انگار  اتفاقی افتاده است. من بهت زده و متاثر شده بودم. نمی دانستم در جوابش چه بگویم. شوکه بودم. خجالت می­کشیدم.  این همان آدمی بود که این یک هفته می گفت و می خندید؟ با ناخنش داشت تکه چسبی که روی دیوار از قدیم جا مانده بود را جدا می­کرد،  بدون آنکه ضعف نشان بدهد یا حالت التماس بگیرد گفت :« شوهرم فلجه ، تصادف کرد افتاد گوشه خونه. سه سالی میشه. همش خونه این و اون کار کردم ولی خب سخته دیگه. امنیت نداره. اینجا خوبیش اینه که امنِ. راهم  دوره ولی خیالم راحته میام اینجا . باید خرج پسرمو در بیارم دیگه. تا هجده سالگی که عملش کنیم». هنوز در شوک اولی بودم که پرسیدم پسرش چه مشکلی دارد.

گفت:«بیماری آنورکتال داره  خیلی ببخشید ولی نمی تونه دفع کنه، یعنی راه خروجی نداره ، به روده اش کیسه زدن دیگه. غذا هم نمی تونه بخوره فقط باید براش شیرخشک بگیرم، شیر خشک مخصوص . کلاس دوم راهنمایی ِ . حالا تا 18 سالگیش خیلی مونده . من نمی خوام نون کسی رو آجر کنم . ولی اینجا کار زیاده . شما اگه واسطه بشی ، بگی من کارمو یاد گرفتم اینجا ، شاید اونم دلش نرم شد و گذاشت من بمونم ». بالاخره چسب روی دیوار را کند و  ناخنش ساییده شد. سرم را پایین انداخته بودم و به پاهای بدون جورابش  در دمپایی راحتی نگاه کردم . یادم آمد که به او گفته بودم حتما جوراب پایش کند تا احیانا سوزن آلوده­ای توی پایش نرود . گوش نداده بود. اگر زمان دیگری بود حتما عصبانی می شدم. خیلی ها را به خاطر نداشتن جوراب سرزنش کرده بودم . ولی الان جایش نبود.
شنبه خانم راستین آمد . گفت که دخترش خودکشی کرده و هنوز بستری است. این بار می گفت دخترش خسته شده ، تحمل بچه هایش را ندارد. با اینکه بچه­هایش مدرسه می­روند ولی هنوز گرفتار افسردگی بعد از زایمان است. همه به خودکشی اش عادت کرده بودند. حتی راستین هم دیگر از سرِ ملال تعریف می کرد. او هم آمده بود؛ همان خانم جانشین خانم راستین. آمده بود حقوقش را بگیرد. روی یکی از صندلی­های سیاه توی سالن انتظار بیماران نشسته بود و از دور ما را می­دید که دور خانم راستین جمع شده بودیم و روبوسی و احوالپرسی می­کردیم. از  آرایش ملایمش خبری نبود. سرش را پایین انداخته بود و با ریشه­های روسری سبز رنگش بازی  می کرد. دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم :« حقوقت رو بگیر. مدیر هم گفته بهت بگم که از سرِ ماه بری اون یکی کلینیک. خدمه شون رفته. فکر کنم به خونه­ت هم نزدیکتره. بچه های اون کلینیک مثل ما باحال نیستن ولی عادت می­کنی. هر وقت هم دختر خانم راستین خودشو کشت، اینجا هم سر بزن . دیگه هم بدون جوراب کار نکن، نه اینجا ، نه اونجا ».  تازه چشمان سبزش را دیدم.

برچسب ها

یک نظر to “برای یک کار، یک کارگر کافی است”

  1. 1393/05/20

    mahsa Reply

    خیلی خوب بود ممنون

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*