کودکان آرزو

 ziredandanshab-bache-23-7-921

حتما تا حالا فکر کرده­اید که داشتن پدر و مادر یک نعمت است. به این هم فکر کرده­اید که شما خوشبخت­ترید که پدر و مادر دارید یا آنها که شما را دارند؟ قرار نیست نصیحت کنم و بگویم که قدر پدر و مادرتان را بدانید و از اینجور چیز­ها. فقط  قانون عجیبی است.  زیر دندان شبی که این هفته می­نویسم؛ شاید باعث شود بیشتر از این­ها به این جور مسائل فکر کنیم.

بیشتر اوقات، شب­ها وقتی زن و مردی همراه فرزندشان  به کلینیک می­آیند؛ دندان بچه آنها را به آنجا کشانده­است. دختر بچه از درد کلافه شده بود و پدر و مادرش سعی داشتند حواسش راپرت کنند. اما چون همیشه  پدر و مادر­ها از خود بچه ها نگران ترند؛ نمی­توانستند. زن استرس داشت و مرد آرام با او حرف می­زد. دختربچه اصلا شبیه پدر ومادرش نبود؛ پدرش سبزه رو بود و قد بلند و مادرش سفید و کوتاه قد. دخترک موی بور داشت با چشمان رنگی، شاید آبی.  موهایش را بافته بودند و پیراهنی قرمز رنگ با گل­های رنگی به تن داشت.

میز پذیرش محل کار من  بلند است، جوری که پشت میز دیده نمی­شود و بچه ها کنجکاوند که بدانند آنجا چیست. دختر بچه به سمت میز آمد و سرش را کج کرد تا ببیند. حدس زدم که تا نوبتش شود نیم ساعتی مانده.  برای اینکه زمان زودتر برایش بگذرد؛ گفتم:«دختر خانم ناز نازی، بیا اینجا، بشین پیش من تا نوبتت بشه. اسمت چیه؟»  بلند و شمرده جواب داد:«تانیا. اسم شما چیه؟»  به نظرم آمد از آن بچه­های مودب است که که  احترام و ادب یادش داده­اند. اسمم را به او گفتم و پیشنهاد دادم کنارم بنشیند و نقاشی بکشد. کاغذ و چند خودکار رنگی هم به او دادم. دندان دردش را فراموش کرد و مشغول کشیدن شد. پدرش چند بار به میز نزدیک شد تا خیالش راحت باشد که تانیا کار اشتباهی نمی­کند. در نقاشی­هایش معمولا یک زن و مرد و چند بچه می­کشید. از او پرسیدم:«مگه چند تا خواهر و برادر داری تانیا؟» بدون اینکه نگاهم کند جواب داد:«خیلی، این کوچولوترِ سعیدِ، این آبجی بزرگم سارا س، اینم که لباس عروس پوشیده منم.» پیش خودم فکر کردم حتما این تخیلش است؛ یا شاید  چیزی را که دوست دارد کشیده­ است.  گفتم:«خیلی نقاشی هات قشنگن، یه دونه برای من بکش ببرم خونه­مون، خوشگل بکشیا.»ziredandanshab-bache-23-7-922

پرستار بخش اسم تانیا را صدا کرد و او با مادر و پدرش داخل اتاق معاینه شدند. چند دقیقه­ای نگذشته بود که مادرش از اتاق بیرون آمد. در حالی که بغض کرده بود و کم مانده بود گریه کند. تعجب کردم. فکر کردم شاید در اتاق مشکلی به وجود آمده­است. اما نه؛ خبری نبود؛ دکتر آرام در حال درمان دندان تانیا بود. پدر تانیا پشت سر همسرش بیرون آمد تا با او صحبت کند. زن آرام و قرار نداشت و  بالاخره مرد به او گفت باید برود و در ماشین منتظر شود تا کار تانیا تمام شود. با رفتن زن، مرد که تعجب من و همکارانم را دیده ­بود؛ خودش نزدیک شد گفت :«خانمم خیلی حساسِ رو این بچه، تقریبا دو سال میشه که تانیا رو آوردیم پیش خودمون. 12 سال ازدواج کردیم، نشد که بچه دار بشیم، قسمت نبود. وقتی اقدام کردیم برای گرفتن  بچه، از همون اول، مهر تانیا اومد تو دلمون، حالا هم من، هم خانمم خیلی وابسته شدیم به این بچه. خیلی هواشو داریم.  طاقت نداره درد کشیدنش و ببینه، خودش و اذیت می­کنه خیلی.» مکث کرد و بعد دوباره به اتاق درمان رفت. پس بگو چرا تانیا می­گفت کلی خواهر و برادر دارد.

سکوت بیشتر شد؛ انگار کار تانیا تمام شده بود. نگاهی به نقاشی­هایش که روی میزم جا مانده بود انداختم. در همه آنها لباس سفید بلندی بر تن داشت؛ مثل عروس.  یک خانه کشیده بود، مادر و پدر و کلی بچه. عجب دنیایی دارد! نمی­دانم چه در فکرش بوده؛ اما انگار هنوز هم به کسانی که سالها با آنها زندگی کرده و خو گرفته؛ فکر می­کند. دیر وقت بود ، پدر دختر را بغل کرد تا بروند. تانیا از آغوش پدرش، با من بای بای کرد و من برایش بوس فرستادم. به نظرم آمد که کلی بچه دیگر در حسرت این هستند که یک روز، یک زن و مرد آنها را به خانه شان ببرد؛ برایشان دلسوزی کند؛ نگرانشان بشود  و زن و مردهای بسیاری که در آرزوی داشتن یک فرزند هستند تا برایش فداکاری کنند و عشق به پایش بریزند و …

تصویری که از زمان دانشکده در ذهنم مانده است؛ 20-25 تا بچه ی پرورشگاهی (5تا 7 ساله )، وسط بخش دندانپزشکی اطفال ایستاده بودند و منتظر بودند تا توسط دانشجو­ها انتخاب شوند و کار درمانی­شان انجام شود. ترسیده بودند و کسی لی­لی به لا­لا یشان نمی­گذاشت. همدیگر را «داداش و آبجی» صدا می­کردند چون هیچ کس نازشان را نمی­خرید. هیچوقت با غرور از آن دوران حرف نمی­زنم. دلم نمی­خواهد به آن روزها  برگردم. نگاه آن بچه­ها هنوز یادم نرفته­است. حتی نمی­توانم یک لحظه حس آنها را درک کنم. کسی نازت را نخرد؛ وقتی قهر می­کنی منتت را نکشند؛ خورد و خوراکت برایشان مهم نباشد؛ درد کشیدن و ترسیدنت  را نبینند.

به نظرم دوران کودکی  ما، چه خوب و چه بد، حداقل از یک سری دغدغه­ها خالی بود. دوست دارم زودتر شیفت تمام شود و به خانه برگردم؛ مادرم حتما برایم غذا را گرم نگه داشته است.

برچسب ها

هیچ نظر به “کودکان آرزو”

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*