وقتی تمام حافظه­ات کیسه می­شود

dandoon-hafeze-14-9-92

وقتی تمام حافظه­ات کیسه می­شود

یادم نمی­رود؛ زمانی که صحنه­های  پیر­مردِ فیلم  «جدایی نادر از سیمین » را در سالن سینما را پخش می­شد و همه می­خندیدند. همه که نه، ولی صدای خنده­های زیادی می­شنیدم. پیرمردِ داستان آلزایمر داشت  و چیزی را به خاطر ­نمی­آورد.  بیشتر اوقات نگاه خیره و مستاصلی داشت. کلماتش نامفهوم بود و کنترلی برخود نداشت. من هیچوقت نخندیدم، چون دیده بودم  کسانی که دچار فراموشی می­شوند، چه وضعیت رقت­انگیزی دارند و این خنده نداشت. یک لحظه خودتان را جای کسی بگذارید که اطرافیانش را نمی­شناسد و انگار که چشمش را باز کرده و خود را در دنیای دیگری پیدا می­کند. این ترسناک است. جایی که نمی­شناسی و آدم­هایی که نمی­دانی با تو چه نسبتی دارند.  شاید هیچ کدام از آن افرادی که در سالن سینما بودند، کسی  که آلزایمر دارد را از نزدیک ندیده بودند، اما من دیده بودم؛ هیچگاه هم فراموش نخواهم­ کرد. نه آن پیرمرد را، نه رفتار اطرافیانش را.

وقتی وارد شد من ندیدمش. وقتی دیدمش که وسط سالن ایستاده­ بود و اطرافش را با تعجب نگاه می­کرد و در حرکاتش مردد بود. لباس ساده­ای به تن داشت و کتی که با لباس­هایش همخوانی نداشت و بزرگتر از سرِ شانه­هایش بود. انگار مرد برای کت کوچک شده بود. چند نفری منتظر بودند. کیسه پلاستیکی­ای دستش بود که کاغذ و مدارکی را در آن گذاشته بود و کلاه بافتنی مشکی رنگی که شاید یک جایی به کارش می­آمد؛ آخر هوا سرد شده بود و بدون مقدمه باران می­بارید. از جایی که من ایستاده بودم  کفش­هایش دیده نمی­شد، تا زمانی که همکارم به آنها اشاره کرد. کفش­ها بزرگتر از پای پیرمرد بود، جوری که راه می­رفت از پایش جدا می­شدند. اگر پاشنه کفشش می­رفت لای درز سنگفرش پیاده­روها حتما پیچ می­خورد. همچنان وسط سالن ایستاده بود و حیران. ناآگاهانه فقط به در نگاه می­کرد. گاهی هم به آدم­های نشسته در سالن، اما به میز پذیرش هیچ نگاهی نکرد. همکارم گفت:«بفرمایید اینجا، آقا. مشکلتون چیه؟» صورتش را به سمت صدا گرفت و دوباره با محتویات کیسه پلاستیکی­اش ور رفت. چند قدم با احتیاط به سمت ما برداشت، اما باز هم نگاه نمی­کرد. همکارم دوباره با صدای بلندتر از او خواست که به پذیرش بیاید. به او گفته بودم که برای صحبت با پیرمرد­ها و پیرزن­ها شاید لازم باشد بلندتر صحبت کند؛ می دانید دیگر،  به آن می­گویند پیر گوشی. این بار توجه بیشتری نشان داد، قدم­های سنگینش را با تردید بیشتری برداشت و آمد. چشم­هایش را دیدم؛ همان هاله خاکستری متمایل به آبی را داشت، همان رنگی که چشمِ همه پیر­ها دارد؛ آب مروارید. کهولت سن همه چیز را تغییر می­دهد، رنگ چشم هم مستثنا نیست. همکارم گفت:«جانم؟ می­خواین ویزیت بشین؟»

پیرمرد با دستان لرزانش، کیسه پلاستیکی­اش را روی میز گذاشت . یادم آمد که وقتی مادرم می­خواهد کار ظریفی بکند، مثلا خط چشم بکشد  یا سوزن نخ کند، دستانش می­لرزد و این من را می­ترساند. گفت:«نمی­دونم، من … کجاست؟ دختر خانم … شما من و نمیشناسی نه؟»

من و همکارم به هم نگاه کردیم . من گفتم :«  پدر جان ، تنها اومدین؟  دندون درد دارین ؟ » چشم هایش، چشم­های خاکستری ­اش را از صورتم برنمی­داشت. ساکت و بی­صدا بود وقتی چیزهای دیگری به او گفتم. چیزهایی مثل اینکه اگر می­خواهد با کسی تماس بگیرد من کمکش می­کنم. توجهی به حرفهایم نمی ­کرد و فقط زل زده بود. یکی از کسانی که در سالن منتظر بود، گفت:«شاید سرش ضربه ای چیزی خورده، حواسش سر جاش نیست انگار.» گفتم:«پدر جان اسمتون چیه؟ کجا زندگی می کنین؟ می دونین؟» نمی­دانم صدایم به گوشش چطور آمد که لبخندی زد و گفت:«هُما رو نیاوردن؟ قرار بود بیاد اینجا.» اسم مادر من هُما است.  جا خوردم. لبخندش، دندان­هایش را نمایان کرد؛ دندان­هایی که ساییده شده­بودند؛ انگار سُمباده کشیده شده­باشند. کوتاه و کوچک.  مثل دندان­های شیری یک پسر بچه چهار ساله که تازه رویش پیدا می­کند. دیگر مطمئن شدم که گم شده­است. گفتم:«می­ذارین این پلاستیک رو ببینم،  آدرستون توش نیست؟» دستم را به پلاستیک نزدیک کردم، مُچم را محکم گرفت و اجازه نداد به وسایلش دست بزنم. صدایش تغییر کرد و گفت:«نه، نکن، چیکار داری با این؟ بگو هما بیاد . کجا رفته؟» قلب و سَرَم از ترس  تاپ تاپ می­کرد. ولی جُم نخوردم. حس کردم همه سالن و پرسنل به من نگاه می­کنند و همین باعث شد احساس کنم گونه­هایم داغ شد. دستم را آرام ول کرد اما کیسه پلاستیکی­اش را محکم­تر نگه داشت. همکارم گفت:«تو این نایلون دفترچه بیمه اش هم هست، اسمشو ببین.» سعی کردم با او چشم در چشم نشوم، دستم را دوباره نزدیک کردم، چیزهایی زیر لبش می­گفت که نمی­فهمیدم؛ از هما، از جایی که معلوم نبود کجاست، رویش به سمت حضار توی سالن بود. پلاستیک را در حالی که در دست خودش بود گرفتم و  آن را باز کردم و دفترچه را درآوردم. اسمش را دیدم، سال تولد و شهر تولد. توی ذهنم فورا محاسبه کردم ؛ هفتاد و یک سال تمام ! از آن بیمه­های به درد نخور داشت، از آنها که فقط می­توانی چند قلم داروی مُسَکِن ساده بگیری و دلت خوش است که بیمه شدی و هر ماه از حقوق بازنشستگی ات پول کم می­کنند. دوباره دست بردم تا کاغذ­های دیگرش را ببینم؛ یک کاغذ تبلیغاتی، یک  کارت مطب دکتر، چند تکه کاغذ تا شده که چیز خاصی رویش نبود، یک کاغذ که نقاشی کودکانه­ای رویش کشیده بودند، حتما این تکه کاغذ برایش خیلی عزیز بوده که از خودش دور نمی­کند مثلا قسمتی از خاطره یک نوه و در نهایت یک دفترچه خیلی کوچک یادداشت. آن را برداشتم. نگاهش را روی صورتش حس کردم؛ دست دیگرش را روی جیب کتش کشید، جوری که می­خواست از بودن چیزی آنجا مطمئن شود. صفحه اول دفترچه چیزی نبود؛ خدا خدا کردم، برای یک شماره تلفن، یک آدرس. صفحه سوم بالاخره یک تلفن پیدا کردم، شماره مسعود. فورا گوشی را برداشتم و شماره گرفتم. ساعت نزدیک 1 صبح بود. پیرمرد دوباره با کیسه پلاستیکش ور می­رفت، کلاه را درآورد و وقتی از بودنش خیالش راحت شد، دوباره سرِ جایش گذاشت. بوق چهارم زده شد که صدای مرد جوانی آمد، مشخصات پیرمرد را به او گفتم. مرد بیچاره به گریه افتاد و گفت:«خانم، مواظبش باش تا بیام، آدرستون کجاس؟ بابای بیچاره ی من سه روزه گم شده، اختلال حواس داره، رفت بیرون، دیدیم دیگه خبری نشد، همه جا رو گشتیم، لباسش هم کم بود، من الان میام فقط آدرسو بگو.»

گفتم: «همش اسم هما میاره. »

مرد با صدای بلندتری گفت:«هما مادرم بود، از وقتی آلزایمر گرفت، همه  رو هما صدا می­کنه، هیچکس رو به جز اون یادش نمی­یاد.» همانطور که سرم پایین بود ، آدرس را برایش گفتم و قطع کردم؛ سرم را که بالا آوردم، پیرمرد نبود. دویدم سمت راه پله؛ پله ها را دو تا یکی پایین رفتم و از پنجره سایه­اش را در کوچه دیدم، خودم را به او رساندم و گفتم:«پدر جان بیا برگرد، زنگ زدم  پسرت مسعود داره میاد. بیا پیش ما، سردت میشه اینجا.» چشم­هایش را به من دوخت؛ خاکستری در تاریکی هم خودش را نشان می­دهد. به نظرم آرام گفت:«هما؟» نمی­دانم چه حسی داشت، نمی دانم به چی فکر می­کرد. می­دانستم کسانی که آلزایمر دارند  احساسات آنی دارند. شاید من را با کسی اشتباه گرفته بود، شاید از وضعیتی که داشت خجالت می کشید یا شاید ترسیده بود؛ معلوم نبود. فقط گفتم:«هما هم داره میاد ، بیا بریم.»

من هیچ وقت آن چهره را فراموش نمی­کنم. هیچوقت یادم نمی­رود  کسی من را با هما اشتباه گرفت. فکرش را می­کنم سرم سوت می­کشد؛ سه روز تنها و بدون هیچ سرپناهی، بدون اینکه کسی را بشناسی، هزاران نفر را به جای عشق زندگی­ات اشتباه بگیری. در حالی که نگاه­های عجیب همه رویت متمرکز شده­است، کسانی که فکر می­کنند سرت ضربه خورده . نگاهش جوری بود که انگار همه چیز را می­داند، اما زبانش  کمکی به او نمی ­کند. خنده­های توی سینما  یادم نمی­رود.

منبع عکس این وبلاگ است.

برچسب ها

10 نظر to “وقتی تمام حافظه­ات کیسه می­شود”

  1. نیلوفر، نشد جلوی اشکم رو بگیرم.

  2. 1392/09/15

    پریسا Reply

    همیشه از پیری میترسم ، میترسیدم
    همیشه ترس از فراموشی حتا تو خوابم میاد سراغم …
    کابوس های من حقیقت زندگی خیلیاس 🙁

  3. 1392/09/15

    حسین Reply

    شاید خودت اشک نریختی تو او لحظات، اما فضایی که به استادی از واقعیت خلق کردی اشکم رو جاری کرد

    • اتفاقا من هم در اون لحظه خیلی گریه کردم ، هم وقتی که روی کاغذ می آوردم . ممنونم که خوندی دوست عزیز

  4. 1392/09/18

    ندا Reply

    نیلوفر جان…خیلی دلم تنگ شد برای اون نگاه خاکستریش

  5. 1393/05/18

    فائزه Reply

    نیلوفر عزیز توجه تو به پیرمرد قابل تحسینه.این روزها بی تفاوتی آدمها نسبت به هم بیداد میکنه.احساس و بیانت ماهرانه بود.

  6. 1393/05/20

    mahsa Reply

    واقعا آلزایمر بیماری سختی است . کاش زودتر درمانش پیدا بشه

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*