دندان درد کارگر افغانی

ziredandan-afghani-8-8-92

دندان درد کارگر افغانی

آدم توقع ندارد در یک شب بارانی، سالن انتظار یک درمانگاه آنقدر شلوغ باشد که جای سوزن انداختن پیدا نشود. اولین باران پاییزی آن سال بود. سوز سردی داشت و هر کس که از در وارد می­شد سرما را با خودش می­آورد. معمولا، لای در شیشه­ای با هر بار باز و بسته شدن باز می­ماند و سرما از همان راه باریک وارد سالن می­شد. هزار بار به مسئول خدماتی آنجا گفته بودم که لولای در را درست کند، اما عین خیالش نبود. گاهی می­دیدم با در وَر می­رود اما در نهایت در همان بود که بود. کف سالن هم پر شده بود از رد کفش­های خیس، با اندازه­ها و شکل­های مختلف.

 مشغول کا­رهای خودم بودم. دستیار شیفت شب می­آمد و می­رفت و پرونده­ها را بازرسی می­کرد. خوابم گرفته بود؛ بدم نمی­آمد به اتاق استراحت بروم و دراز بکشم؛ چراغ را هم خاموش کردم اما لای در را باز گذاشتم تا اگر خبری شد در جریان باشم. چشم­هایم گرم شده بود. گفتم اینطوری نمی­شود. خواب قسطی ! بلند شدم و صورتم را شستم و به قسمت پذیرش برگشتم. چند نفری رفته بودند و چند نفرِ تازه اضافه شده بود. چشمم به یکی از بیمارها افتاد. دستمال بزرگی را روی صورتش گذاشته بود و کاسه چشمانش سرخ بود. به همکارم گفتم:«اونی که درد داره، اونجا نشسته، کارش رو زودتر راه بنداز، خیلی درد داره انگار.»

همکارم سرش را بلند نکرد و پاسخ داد:«نمیشه، پول نداره، افغانیه، دکتر گفته تا پول نده نمیشه.» دوباره نگاهش کردم. از چشم­هایش فهمیدم افغانی است. از دست­های سیاه کارگری­ و پر از چروکش هم می‌شد فهمید. وقتی دید دارم نگاهش می ­کنم، سرش را پایین انداخت. پرونده را از زیر دست همکارم کشیدم. پرونده با دستخط همکارم نوشته شده بود، این یعنی بیمار افغانی سواد هم نداشت. مریض­های بعد از او یکی یکی رفتند و کارشان انجام شد. پرونده به دست رفتم پیش دکتر. دکتر نسبتا با سابقه بود. دو سه سال بود آنجا کار می­کرد و فکر کردم اگر از او بخواهم کار اورژانس آن بنده خدا را انجام دهد، روی مرا زمین نمی­اندازد.

بدون آنکه ماسکش را بردارد گفت: «خانم ، مگه اینجا صلواتی کار می­کنیم؟ من امشب نزدیک 25 تا مریض دیدم، خسته و کوفته، نمی­تونم. بنگاه خیریه­اس مگه؟! نهایت یه دارویی چیزی بنویسم، بره صب بیاد با مدیریت حرف بزنه بهش تخفیف بدن. افغانی مگه نیست ؟! صاحب کارش بیاد پولشو بده.» فورا در اتاق را بستم تا کسی صدای دکتر را نشنود. آدم غصه­اش می­گیرد؛ کارگر، غریب، مهاجر، بدون پول، آن هم توی یک شب دلگیر بارانی. به عنوان سرپرستار این اجازه را داشتم که در این امور دخالت کنم؛ اما به زور که نمی­شد دکتر را مجبور کرد. با این حال قطع امید نکردم .

گفتم:«امشب کارش رو راه بندازین، فردا من با مدیریت هماهنگ می­کنم، از سهم کلینیک برای شما حساب کنند. خیلی وقته نشسته، دارو هم جواب نمیده ، حداقل براش آمپول بی حسی بزنین تا ببینم چیکار می­کنم.» بعضی وقت­ها هم دکترها لجبازی می­کنند؛ مثل یک پسر بچه تُخس، انگار پدرکُشتگی داشت با بیمار افغانی؛ زیر بار نرفت که نرفت. کلافه و عصبی شده بودم. برگشتم و نگاهی به سالن انداختم. فقط سه نفر مانده بودند. پیرمردی که به چترش تکیه داده بود، زن عینکی که داشت یکی از مجلات را می­خواند، جوان افغانی که پارچه روی صورتش بود و از درد به خودش می­پیچید. دلم بدجوری سوخته بود. از لای در سوز سرما می آمد و مسئول خدماتی هم با اکراه داشت کف سالن را طی می­کشید. به پرونده‌اش نگاه کردم. قسمت «در موارد اضطراری با چه کسی تماس می­گیرید؟» خالی بود. هیچ کس! هیچکس در این شهر نبود که اگر دچار حادثه یا مشکل شود با او تماس بگیرد؟ فکرش را بکنید. از کشور خودتان رانده و از کشور دیگر مانده. سن اش را نوشته بودند 19؛ با آن دستها؛ احتمالا از بچگی به ایران مهاجرت کرده بود، شاید اگر در کشور خودش می­ماند چهار کلاس درس می­خواند؛ اینجا که درس خواندن افغانی­ها سخت و پیچیده است. افغانستان که همین بغل است، این وضع مهاجرانش است ؛ وای به حال مهاجران راه­های دور.

 دکتر بدون توجه به من که با پرونده گوشه اتاق ایستاده بودم کارش را می­کرد. ساعت 2:45 بود. در را باز کردم و از اتاقشان بیرون رفتم. چشمم به پنجره افتاد و باران که بند آمده بود. در سالن را بستم. جوان افغانی طول سالن را قدم می­زد و با گوشی کهنه­اش شماره می­گرفت. دلم می­خواست بابت قصور در زمان و درمان از او معذرت خواهی کنم و بگویم برای من فرقی نداشت که تو افغانی بودی یا نه؛ می­گفتم که صبح ِ اول وقت بیاید و کارش را راه می­اندازم. می­خواستم بداند که دوست دارم کاری برایش انجام دهم؛ اما چیزی نگفتم. نمی­دانم در سالن، انتظار چه چیزی را می­کشید؟ معجزه؟ نرم شدن دل دکتر؟ خیال باطلی بود؛ دیگر خوابم پریده بود.

دوباره سوز سرما آمد؛ در باز شد و مرد مسنی با بارانی خاکستری نم دار و عینکی که لک قطره­های باران رویش بود وارد شد. یک راست به سمت جوان افغانی رفت و با او حرف زد؛ بعد با شتاب به سمت ما آمد و گفت:«این کارگر ما چند ساعته اینجاس؟ مگه نمی­بینین چقدر درد داره؟ خدا رو خوش نمیاد خانم. افغانیه ، فرار که نمی­کرد، کارشو می­کردین تا من بیام. چقدر میشه هزینه اش؟ من تو بارون گیر کرده بودم وگرنه زودتر خودم رو میرسوندم، ولی کار شما درست نیست. من فردا به مدیریت اینجا شکایت می­کنم. وقت کارگر بی ارزشه مگه؟! 3 ساعته معطلش کردین.» من سکوت کرده بودم، خدا خدا می­کردم آقای دکتر خوش غیرت بشنود. مرد دو چک پول 50 هزار تومنی به همکارم داد ودر حالی که زیر لب چیزهایی می­گفت.

بعد رفت و کنار جوان نشست، از جیب بارانی­اش، آبمیوه­ای در­آورد و به او داد. با خجالت سرم را پایین انداختم و با پرونده­ها بازی کردم. آرزو کردم کاش بهار بود ، کاش عید بود؛ چند روز اول عید همه مهربان­تر می­شوند، دکتر­ها ، بیما­رها و… . کاش امشب یک دکتر دیگر شیفت داشت؛ کاش باران نمی­آمد که صاحب کار دیر برسد؛ کاش در کشور او جنگ نبود؛ کاش یک جای بهتر را برای مهاجرت انتخاب می­کرد.

ساعت 4 صبح و سالن خالی شده بود. دکتر ماسکش را دور انداخت و با کش و قوس دادن به بدنش به سمت اتاق استراحت رفت. می­دانستم چند وقتی است که کا­رهای مهاجرت به اروپا را انجام می‌دهد. تا چند وقت دیگر می­فهمد که غربت چه معنایی دارد.

برچسب ها

11 نظر to “دندان درد کارگر افغانی”

  1. 1392/08/08

    tah Reply

    حالا اگر به ايرانيها در يك كشور ديگربگويند بالاي چشمتان ابروست خودشان را تكه و پاره مي كنند كه اينها نژاد پرشتند و …

    • مرسی تهمینه جان اما از آن طرف هم به ماجرا نگاه کنید . صاحبکار مرد خوبی بود و حداقل هوای کارگرش را داشت . همه را نمی شود با یک چوب زد .در کشور های دیگر هم همه جور آدمی پیدا میشود مسلما .

  2. 1392/08/10

    محمدجواد Reply

    این متن عالی بود.
    هم انسجام و هم حس فوق العاده بود.
    خیلی خیلی ممنون
    درود به شعور و وجدانتون

  3. 1392/08/16

    علی Reply

    عالی بود. برای یکی مثل من که الان تو این موقعیته خیلی قابل لمس تره

  4. 1393/05/15

    س Reply

    سلام
    من خودم به شخصه کلاً با مهاجرت مخالفم، منظورم اینه که هر کسی باید توی سرزمین خودش زندگی کنه، حالا می تونه مدتی توی یک کشوردیگه درس بخونه یا کار کنه، اما بهترین جا برای هر کسی کشور خودشه. در مورد افغانی ها هم نظرم همینه و واقعاً دوست دارم برن کشور خودشون.
    ولی در مورد نحوه ی رفتار باید بگم که هر کسی به صرف انسان بودنش، قابل احترامه و نباید با هیچ کس بد برخورد کرد.مخصوصاً بیمار که به جز دردش نباید به هیچ ویژگی دیگه اش توجه کرد.

    • با شما موافقم دوست گرامی . همه ی حرف ما هم همین بود که کار و مسئولیت پزشک نباید به ملیت ، مذهب ، جنسیت و … بیمار ربطی داشته باشد.

  5. 1394/05/10

    رها Reply

    داستان واقعا تاثیر امیزی بود ادم خوب و بد همه جا وجود داره متاسفانه…
    بامید یکی شدن همه 🙂

  6. سلام به همه خانمهای خوب ایرانی از سن 13 سالگی به کشور ایران مهاجر شدم من یک افغانی هستم در زمانی که در ایران بودم به هزاران ایرانی مختلف. سر و کار داشتم هم ادمای خوبی مثل فرشته در ایران وجود دارد و هم ادمای پستی چون خوک از اون عده کسانی که با افغانی ها خوب بودن و غریب پرور بودن جهان سپاس و از اون عده ادمای نامرد که لباس انسان تن شان بکد ولی در واقع حیوان درنده بودن بجز تاسف چیزی بیش نمیگم هزاران ایرانی پولم را خورد کودکم زد ظام کرد فوسم داد مادر برادر خواهر همه اقوامم را فوش داد دشنام کرد واقعا میگم ننگ بر سما بی غیرت ها اعلان 24 سال ین دارم و تا سن 19 سالگی در ایران بودم و حالا مدت پنج ساله در اروپا زندگی میکنم تازه فهمیدم من ادمم من انسانم من هم یک زنده جانم تف بر دولت خاین ایران و تف بر اون عده ایرانی های که افغانی را منحیث یک حیوان درنده هم به شمار نمی اورند در واقع نتیجه گرفتم که 30 فیصد مردم ایران خوب و دلسوز و دلپاک و غریب پروروند و 70 فیصد مردم ایران حیف اسم حیوون اسن اگر بیزارم روی این هفتاد فیصد

  7. افغان=سگ

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*