یک معتاد، یک دندان، یک براوو

ziredandan-motad-30-8-92

یک معتاد، یک دندان، یک براوو

خیلی وقت بود در را قفل کرده­ بودیم؛ خبری نبود. آخرین بیمار ساعت 4:30  آمده­ بود و نیم ساعت منتظر ماندیم ولی خبری از مریضی که دندان درد داشته باشد، نشد. وقتی بیمار نیاید، بهترین کار این است که در را ببندیم و چرت بزنیم. این برخلاف قوانین مراکز شبانه­روزی است، اما کسی که قانون را وضع کرده، از لذت خواب شبانه، آنهم در محل کار چیزی نمی­دانسته است.

با یک چیز تیز مدام به در شیشه­ای می­کوبید. صدای زیر و گوش­خراشی تولید می­شد. من و خانم دستیار فقط صدا را می­شنیدیم و نمی توانستیم از جایمان تکان بخوریم. مقنعه­ام را درآورده بودم و با خودم گفتم اگر بیمار وارد شد، بلند می­شوم، اما خدا خدا کردم  که مریض بی خیال شود و فردا صبح بیاید. همکار مسئول پذیرش  آقای هـ .  وضعیت بدی داشت؛ مادری رنجور از سرطان  و برادری در آستانه ازدواج.  شب کاری برایش سخت است؛ چون روزها هم جایی دیگر کار می­کند و هم درس می­خواند.

صدایش خیلی ضعیف بود، شاید چون همکارم در را به رویش باز نکرد و از پشت در شیشه­ای با او حرف می­زد. من فقط می­شنیدم که همکارم  آقای هـ .  می­گفت:«آقا نشین تو راه پله، برو جای دیگه، اینجا دوربین داره ها. الان دیگه دکتر هم نداریم.  برو فردا بیا. آقا!  داداش! نشین اینجا.  زنگ می زنم 110 ها.»

تا اسم 110 و  آورد من پریدم. نفهمیدم چه طوری مقنعه را سر کردم و کفش­های سفید پرستاری را به پا کردم. اول سرم را از لای در بیرون بردم. آقای هـ . دستش به دستگیره در شیشه­ای بود و با کسی حرف می­زد. آهسته به سمتش رفتم .

مرد لاغر بود، خیلی لاغر. سبزه  که نه؛ سیه چرده بود؛ سیاهی که از کمبود غذا و کمبود خون رسانی به پوستش ناشی می­شد. لباس­هایش کثیف و نا­مرتب بود. برای آن هوای بارانی، لباسش هم کم بود هم خیس. یقه لباسش نیمه باز بود، کمی از سینه برهنه­اش پیدا. با فاصله از در ایستاده بود و دهانش می­جُنبید ولی من نمی­شنیدم چه می­گفت. آقای هـ . می­گفت:« عجب بابا ول کن نیست. می گم برو نمی ره.»  پرسیدم:« چی می­خواد مگه؟»  گفت:«می­گه یه سوزن بزن، بی حسی، هی میگه پول ندارم، موتورم دمِ درِ. موتورم و گِرو می ذارم.» بعد صدایش را پایین آورد:«معلوم الحاله، خمارِ . می­بینین؟ خرج مواد داره بکنه، خرج دندون نداره. برو آقا نایست اینجا.» گفت  و از در فاصله گرفت. مرد به من خیره شده بود. فکر می­کرد من دکترم، این روپوش سفید غلط انداز است. صورتش را به در چسباند و شروع کرد:«خانوم دکتر، مگه اینجا شبانه روزی نیست؟ من پول دارم، فکر نکنین ندارم ها، الان همراهم نیست ( با دستانش جیب­هایش را می­گشت ) ولی موتورم هست ، ایناش ( به پنجره اشاره کرد ) براوو گازی ِ، تیز میره و میاد، این بمونه پیش شما، فردا رفیقم میاد پول میاره براتون، خانم دکتر، دندونم هلاکم کرده، هر چی تریاک گذاشتم روش انگارش نه انگار، بِکِشش راحت شم.»

فاصله­ام  را از در بیشتر کردم، آقای هـ. صدایم زد که:« بیاین کنار، محلش نزارین، اینا رو نباید رو داد بهشون. مرتیکه برو کار کن، خجالت بکش. پیر که نیستی، به خدا پیرمردایی رو می­بینم که  غیرت دارن و کار می کنن که به این روز نیوفتن. این که معلومه سنی نداره. تن لش! من می­گم از این به بعد هوا سرد میشه، درِ پایین که باز باشه اینا میان تو راه پله که گرم بشن، باید در و ببندیم، هر کی خواست بیاد تو زنگ بزنه، نه بهتر نیس؟»

من سر تکان دادم. خیلی برایم  فرقی نداشت.

دوباره به مرد پشت در شیشه­ای نگاه کردم؛ چراغ­های راه پله روشن بود، قانون شیفت شب این بود. صورتش زیر نور کاملا مشخص بود اما تشخیص سن و سالش سخت. چون موهای شقیقه­اش ریخته بود؛ ریش در آمده­اش هم سیاه و سفید بود. من هیچ وقت در حدس زدن سن آدم ها خوب نبوده­ام. ظاهرش به نظر من 45 ساله می­زد اما آقای هـ . می­گفت:« فوقِ فوقش داشته باشه ، 27 -28 . حتما از سن کم شروع کرده،  وگرنه به این روز نمی­افتاد.» آقای هـ . کارهای دانشگاهش را انجام می­داد و چیزهایی تایپ می­کرد و من جایی ایستادم که مرد مرا نبیند ، ولی گوشم به حرکاتش  بود. زیر لب چیزهای نامفهومی می­گفت. کاری از دست من بر نمی­آمد. دکتر را هم نمی­توانستیم  بیدار کنیم، چون مرد نه پول داشت، نه اعتبار.  مدتی همان جا پرسه زد. با اینکه نمی­دیدمش، ولی صدای خِس خِس یک پاکت نایلونی را می­شنیدم. تصمیم گرفتم دوباره به اتاق برگردم و باقی شیفت را چرت بزنم که دوباره صدایش آمد:« خانم دکتر، هوا سرده، حداقل بزارین من برم دستشویی؟ آقا ؟ کجایی ؟» و باز به در ضربه زد. فهمیدم که با یک فندک فلزی به در شیشه­ای می­زند؛ آن صدای تیز فقط  از برخورد فلز و شیشه ایجاد می­شد. من به آقای هـ . نگاه کردم . آقای هـ . سرش را به علامت نفی بالا انداخت. من گفتم:« خب بزار بره، چیزی نمیشه که، دوربین داره اینجا. زود میره و میاد. ها؟» آقای هـ . یک نگاه سرزنش آمیز به من انداخت و گفت:«من مسئولیتشو قبول نمی­کنم، رفت اون تو، افتاد غش کرد و نشئه شد، شما خودت جوابگویی دیگه.» از پشت میز بلند شد و در را باز کرد و گفت :« آقا زود می آی ها، دیر کنی، من در و باز می کنم . بیا برو.» از جلو در کنار رفت تا مرد وارد شود . مرد چابک و سریع وارد شد و به دستشویی رفت.

دستیار سرش را از اتاق استراحت بیرون آورد تا ببیند چه خبر است. دنیا را آب ببرد، او را خواب می­برد!

من که از ایستادن خسته شده بودم و دوباره به اتاق استراحت برگشتم . شنیدم که خانم دستیارمی­گفت مقنعه ی او را اشتباهی سر کردم. نگاهی انداختم دیدم حق با اوست . لبخندی تحویلش دادم . صدای باز و بسته شدن در را شنیدم، مرد رفته بود.

چشمهایم گرم ِگرم شده بودند. شاید خواب هم دیدم، نمی دانم. تو خواب و بیداری به این فکر می­کردم که بیچاره آقای هـ . ، مسئول پذیرش نباید حتی چرت می­زد. بیچاره آن مرد؛ باران دوباره شروع شده بود.  در اتاق کمی باز شد ، سایه آقای هـ . را دیدم. گفت:«خوابیدین؟ دیدی گفتم نباید بیاد تو؟!»  من روی تخت نشستم و با تعجب نگاهش کردم. ادامه داد:«شیر آب و کَنده بُرده با خودش، حالا فردا مدیریت میاد کی جواب باید بده؟ همه رو از جا کنده، موندم چرا هیچ سر و صدایی نشد. کارِشونه. حرفه­ای بود معلوم بود ازش. ای بابا. بخوابین حالا. پیش اومده دیگه.»

من هنوز در نور کم اتاق با تعجب نگاهش می­کردم. به این فکر کردم که فردا چطور مدیر  را متقاعد کنم؟ چه جوری بفهمانم که ساعت 5 صبح، در حالی که باران می­آمد، یک آدم یک تقاضای خیلی کوچک داشت. فکرکردم اگر بر فرض آن شیر آب را بفروشد، چقدر پول دستش را می­گیرد؟ با آن پول چه کار می­توانست بکند؟ شکل و قیافه موتور براوو یادم نمی­آمد. ولی مگر قیمت یک موتور چند است؟ احتمالا آن موتور تنها سرمایه­اش بود و از سرمایه­اش را به ما تعارف کرد. مقنعه­ام را از روی صندلی برداشتم؛ صدای خانم دستیار را شنیدم که گفت:« دوباره اشتباه نکنی.» من اشتباه کرده بودم؟  کسی که راه می­دهد اشتباه می­کند یا کسی که می­دزدد؟

برچسب ها

2 نظر to “یک معتاد، یک دندان، یک براوو”

  1. 1393/05/20

    mahsa Reply

    من همه ی داستانهاتون رو خوندم . خیلی خوب بود . واقعا از شما ممنونم

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*