پارکینسون

ziretigh-7-2-921

تا به حال سراغ آلبوم خانوادگی قدیمی­تان رفته­اید؟ دیدن کودکی و جوانی پدر و مادر سرگرم­کننده است. آنجا پر از رمز و راز و خاطراتی است که در طی سالها، مدام نقل شده و هیچ وقت تکراری نشده ­است. چه بر سر آن آدم­ها آمد؟ کاش می­شد شانس دیگری به آنها داد. ما به دنیا می­آییم، زندگی می­کنیم و می­میریم. همه­ی اینها غیر­قابل پیش بینی­اند. شاید گاهی اوقات حتی هیچ هدفی در اینها نباشد.  زندگی مثل یک مسابقه نیست، بازنده و برنده­ای وجود ندارد . فقط از وجود یک چیز می­توان مطمئن بود!

قرار جراحی را قبلا گذاشته بودند. جراحی لثّه سخت بود و شرایط پیرزن سخت­ترش هم می­کرد.  نمی­دانم چقدر با بیماری پارکینسون آشنایی دارید؟ پارکینسون یک بیماری عصبی است که در آن بدن دچار لرزش­های غیرقابل کنترل دائمی و نداشتن تعادل می­شود و همچنین کند شدن حرکات ساده از قبیل راه رفتن، حرف زدن، خیره شدن چشم­ها به دلیل کند شدن پلک­ها، جویدن و … از عوارض دیگرش هستند.

 پیرزن سفید رو و کمی چاق بود؛ روسری­اش پر از گل­های ریز در زمینه سفید؛ و پیراهنی آبی رنگ به تن داشت. از زیبایی جوانی­اش  هنوز چیزهایی باقی ماند­ه بود. دو پسرش همراهش بودند. پسر کوچک­تر او را روی صندلی نشاند و پیرزن در همان حال هم در حال لرزیدن بود. بسیاری از بیماری­ها هستند که بیشتر از اینکه فردِ بیمار در اثرشان سختی بکشد، اطرافیان او در عذاب هستند. پارکینسون از آن بیماری­هاست. پسر­ها چیزی نمی­گفتند. نگاه مادر به زمین خیره مانده بود. به عنوان سر پرستار بخش، اتاق جراحی را بازرسی کردم تا کمبودی نداشته باشد. وقتی اتاق جراحی برای او مهیا شد؛ پسر کوچکتر که جثه­اش بزرگتر بود؛ مادر را روی دستانش بلند کرد و به اتاق برد. پسر  برگشت و در سالن انتظار در کنار برادر بزرگش  نشست. برادر بزرگ که به نظر چهل ساله می­آمد؛ با کاغذ توی دستش بازی  و گاهی عینکش را جابه­جا می­کرد و هیچ کلامی بین آن دو رد و بدل نمی­شد. پرستارها می­رفتند و می­آمدند. در اتاق جراحی، پیرزن لرزان، زیر تیغ بود. کنترل فک و دهان سخت شده بود. دکتر سعی داشت با صبر و حوصله کارش را انجام دهد و دستیارش، نا­آشنا با این روند کار، دستپاچه شده بود. تقلای بدن پیرزن این تصور را ایجاد می­کرد که از درد رنج می­برد. پسر کوچک طول سالن را قدم می­زد. صورتش شباهت بیشتری به مادر داشت، پوست سرخ و سفید، چشمان ریز سبز رنگ، اما آرامش مادر در پسر بزرگ­تر بود.

ziretigh-7-2-92

پسر کوچک از پشت در شیشه­ای اتاق، پیکر مادر را می­دید که تکان می­­خورد. قرمزی خون مادر روی پارچه­های اتاق جراحی کلافه­اش کرده بود. سعی ­کردم سر حرف را با پسر بزرگتر باز کنم، اما چیزی به ذهنم نمی­­­رسید. بالاخره خودش شروع کرد:«خانوم خیلی مونده تموم بشه؟» بی­مقدمه شروع کرد و من جا خوردم :«فکر کنم تا ده دقیقه دیگه تموم بشه. دارن بخیه می زنن. مادرتون … خب می­دونین  سخت بود جراحیشون…» مانده بودم دیگر چه بگویم، خودش به کمکم آمد:«آره با این وضع مریضی، سخته مدت طولانی دهنش باز باشه. مادر من اینطوری نبود ها خانم. الان شاید دوست نداشته باشه کسی تو این وضع ببیندش. خیلی مغرور بود . عکساش هست. خیلی به خودش فشار آورد. سه تا پسر بزرگ کردن راحت نیس. بابامون هم که همش می­رفت ماموریت. کارمند راه آهن بود. این زن تک و تنها ما رو از آب و گل درآورد. داداش بزرگمو که اعدام کردن دیگه چیزی از این مادر نموند. کمرش شکست. جنازه­ش رو هم ندید.» این جمله را با صدای آرام­تری گفت.  برادر کوچک­تر نگاهی به او کرد و به قدم زدنش ادامه داد. مرد تمام مدت سرش پایین بود و با کاغذ توی دستش بازی می کرد. صدای آرام و یکنواختی  داشت؛ انگار با خودش حرف می­زد. ناخودآگاه من هم با لیوان در دستم بازی می کردم.  پسر بزرگتر ادامه داد:«آلبوم­های قدیمی­مون هنوز هس. دیگه حرف هم نمی­ زنه مادر ما… ولی هی میشینه اون عکس­ها رو می­بینه، غصه­اش می­گیره، نمی­دونم… معلوم نیست به چی فکر می­کنه.  دکترها هم گفتن که بیماریش فقط پیشرفت می­کنه. کنترل نمی­شه کرد دیگه … عکس­های عروسیش رو می­بینه، مونسش شدن همون آلبوم­های قدیمی. کاش یه دختر داشت حداقل، با عروسش  هم نمی­سازه… من و این داداش کوچیکم کم نمی­ذاریم براش؛ ولی اگه یه دختر بود همدمش میشد… شانس نداشت تو زندگیش. فکر کنم تموم شد دیگه نه؟ چقدر باید پرداخت کنم ؟» جمله­ آخرش من را به خود آورد. به مسئول پذیرش اشاره کردم. در حالی که پسر بزرگ در حال حساب و کتاب بود؛ پسر کوچک مادر را در آغوشش گرفته و بلند کرده بود. مرد باقی پول را در کیفش که عکسی قدیمی و زرد شده از جوانی زن و مردی در کنار هم در آن دیده می شد؛ چپاند و با سر به برادر اشاره کرد که برویم. زن جوان توی عکس نمی­خندید و به سبیل مرد کنارش نگاه می­کرد. مرد هم جدی بود. شاید یک راه آهنی ِتمام عیار! پسر بزرگتر در را باز نگه داشت تا مادر و برادرش خارج شوند. سالن خالی شده بود. از کنار صندلی­ای که مادر روی آن نشسته بود گذشتم. دستمال پارچه­ای سفیدش را جا گذاشته بود. حاشیه­های دستمال گلدوزی شده و آبی رنگ بود؛ مثل پیراهنش. فکر کردم شاید با دست­های خودش آن را گلدوزی کرده؛ دست­هایی که قبلا نمی­لرزیده­اند  و اشتباه نمی­کرده­اند.

آلبوم­های قدیمی، همیشه یادآور خاطرات شیرین نیستند. رازهای زیادی در آنها وجود دارد که هیچوقت بازگو نشده­اند. شاید با وجود آنها، باید نظاره­گر نابودی رویاهایمان  باشیم. چیزهایی که تمام شده­اند، انگار که هیچوقت نبوده­اند.

ziretigh-7-2-922

برچسب ها

هیچ نظر به “پارکینسون”

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*