نامه سرگشاده جوب به شهروند

mabadshomakhub-4-joob-29-6-92

نامه سرگشاده جوب به شهروند

من خودم از خیلی­ها شنیدم که رفتند خارج و برگشتند و گفتند دلشان برای جوب­های تهران تنگ شده است. البته که حق هم دارند؛ چون جوب تهران خاص است. شما هم اگر روی جوب تهران تعصب نداری، مشکل خودت است. من روی خودم تعصب دارم؛ والسلام. البته بگویم که جوب­ها خیلی هم حرف درستی نیست. ما همه یکی هستیم. جوب در تهران یکی است. مثل درختی که هزاران شاخه و میلیون­ها زیر شاخه دارد؛ ولی همچنان همان درخت است؛ جوب تهران هم یکی است. من جوب تهران هستم؛ یک مسافر. شمال تا جنوب این شهر را از روز اولش سیر کرده­ام تا همین الان. از جوب بودن هم هیچ شرمی ندارم. هفته­ی پیش که روی کاناپه­ی روانکاوم دراز کشیده بودم گفت خودت باش، راحت باش. کمی مطبش خیس شد؛ ولی جلسه­ی مفیدی بود. شاید بخندی که جوب را چه به روانکاو؛ ولی تو هم اگر تهران را تمام و کمال می­دیدی مغزت جواب نمی­داد. تو در بهترین حالت چند درصد تهران را درک کرده­ای؟ کمی به این حرف من فکر کن. اما بگذریم و برسیم به اینکه چرا این نامه را نوشتم.

چند روز قبل اتفاقی افتاد که مرا خیلی تکان داد. یک آقایی در ولیعصر به همراه خانم جوانی که گویا از روشنفکران روزگار هم بود ـ از روی عینکش می­گویم و سه زبانه حرف زدنش و اینکه به هویج می­گفت مخروط زرد و نارنجی خوراکی ـ قدم می­زد. کلی حرف زد در باب پاکیزگی و محیط زیست و پاکت سیگارش را له کرد گذاشت توی جیبش.  چند کیلومتر پایین­تر دختر سوار ماشینش شد و رفت. پسر پاکت را انداخت توی من. خب، کسی دورش نبود. دختر هم رفته بود و آقا خودش شده بود؛ یعنی همه چیزش عوض شده بود. اما جوب همان جوب بود. بله، هرجای تهران که بروی هیچکس هم نباشد؛ جوب که هست دوست عزیز. من که می­بینم شما چطوری هرچیزی که می­خوری را پرت می­کنی. بعد هم ناله می­کنی سطل آشغال نبود! چشم، هماهنگ می­کنیم هرجا شما چیپس و پفکت تمام شد سطل آشغال هوشمند سبز شود. خوب هست، راضی هستی؟ در کمبود امکانات شهری شکی نیست، ولی در کیفیت رفتار شما آدم­ها شک هست.

یک مرد پا به سن گذاشته­ای هست، در یکی از خیابان­های پر درخت تهران. هر روز صبح قدمی می­زند و نانی می­خرد و شیری و خلاصه صبحانه­ای. هروقت می بیند این رفتگران بنده خدا درگیر تمیز کردن من هستند، او هم کمکی می­کند. واقعا هربار متاثر می­شوم. اما جوب بودن یکی از معایبش نداشتن دست است، و ناتوانی در امر خطیر بغل. از این ناتوانی در بغل کردن خاطره­ای دارم که شامل حال یک خانمی می­شود، ولی جایش اینجا نیست؛ شاید در نامه­ای دیگر به آن هم پرداختم.mabadshomakhub-4-joob-29-6-921

نه، نه، نه، قصدم اصلا این نیست که بگویم شهر ما خانه­ی ما، آشغال نریزید و یک کمر خم می­شود تا این پفک را بردارد و از این حرف­ها. گرچه تمام این حرف­ها درست است. می­خواهم بگویم ای کسی که به خودت می­گویی شهروند؛ شما با کسی که به خودش نمی­گوید شهروند فرق داری. توقعی از آنها نمی­رود از شما می­رود. کلیت حرف بنده­ی جوب همین است و بس. من کثیفم، زشتم، بعضا بوی بد می­دهم و یک جاهایی از فرط رکود به گنداب هم کشیده شده­ام؛ اصلا من بد و شما خوب. ولی شما چقدر خوبی؟ حرفش

 را می­زنی یا مثل همین پیرمرد مهربان اگر زباله را روی زمین ببینی، یا بغل جوب؛ برش می­داری و توی سطل می­اندازی؟ این هم یادت باشد؛ همین جوب­هایی که جولانگاه موش­ها و زباله­ها شده­اند؛ یک زمانی استخر بچه­های تهران بوده اند. خیلی سریع گفتم؛ خصلت جاری بودن سرعت است.

برچسب ها

یک نظر to “نامه سرگشاده جوب به شهروند”

  1. 1392/06/31

    tah Reply

    شايد در حال حاضر تهران تنها شهردنيا باشد كه هنوزخيابان هايش جوي دارد

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*