onthelineoffiction-23-10-92

 محمود دولت آبادی، ایتالو کالوینو و داستانی از هرمانِ جوان

احتمالا  محمود دولت آبادی و ایتالو کالوینو را می شناسید، بد نیست این هفته  یک نویسنده جوان­تر هم بشناسید، یودیت هرمان.

بعد از چند هفته، این هفته داستان زبان انگلیسی داریم. آن هم چه داستانی!  داستان  «سونیا»، را یودیت هرمان آلمانی نوشته است، اما من ترجمه  انگلیسی داستان را برای شما انتخاب کرده­ام. به شخصه از خواندن این داستان خیلی لذت بردم، اگر شما هم مثل من دنبال داستان­های عاشقانه­ی روشنفکریِ عجیب و غریب و بیمارگونه هستید، این داستان را از دست ندهید. راوی اول شخص داستان، مردی است که از آشنایی و ارتباط عجیبش با زنی به نام سونیا می­گوید. سونیا ساده است و زیبا نیست اما چیزی دارد که باقی زن­های اطراف مرد ندارند. جالب­ترین نکته برای من این است که نویسنده زن، چه قدر خوب از زبان شخصیت مرد داستان حرف می زند. لینک داستان در زیر آمده است. این هم بخشی از ترجمه داستان

«ماه مه بود، قطار از منطقه مارک براندنبورگ می‌گذشت  و مرتع­ها  در سا یه­های بلند دم غروب سبز سبز بودند. از کوپه بیرون رفتم تا سیگار بکشم،  و بیرون کوپه، در راهرو، سونیا ایستاده بود. سیگار می‌کشید و پای راستش را می‌زد به زیر سیگاری؛ کنارش که ایستادم، شانه هاش را بی اختیار داد جلو، یک اشکالی در کارش بود. موقعیت معمولی بود  ـ راهروی باریک یک قطار سریع السیر،  جایی بین هامبورگ و برلین، دو آدم که اتفاقأ کنار هم ایستاده­اند چون هر دوشان می‌خواهند سیگار بکشند. ولی سونیا با لجاجت باور نکردنی از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد، حالت بدنش طوری بود که انگار آژیر بمباران هوائی شنیده باشد. خودش اصلأ زیبا نبود. در اولین برخورد و طوری که آنجا ایستاده بود، همه چی داشت جز زیبائی، شلوار جین تنش بود و یک پیرهن سفید خیلی کوتاه، موهای صاف بلوند داشت تا روی شانه ها،  و صورتش مثل یکی از این نقاشی های حضرت مریم مال قرن پانزدهم، غیرمعمول و از مد افتاده، باریک و کمی‌تیز. از بغل نگاهش  کردم، خوشم نیامد و کمی ‌هم حرصم گرفت، چون حالت شهوانی وره نا را از یادم می‌برد.  سیگاری روشن کردم و در حالی که سیگار می‌کشیدم، در راهرو راه افتادم،  هوس کرده بودم سرم را به گوشش بگذارم و  یک حرف نامربوط به اش بگویم.  وقتی برگشتم تا به کوپه ام بروم، داشت من را نگاه می‌کرد. »

لینک داستان

مگر یک رستوران  چه قدر جای حرف و بررسی و توصیف دارد؟ در داستان  «مه دود»، ایتالو کالوینو هر چیزی که در توصیف یک رستوران بخواهید را آورده است؛ از مشتریان و روابطشان، تا پیشخدمت­ها، غذاها، فضا، رنگ­ها و بوها، اما در پس همه این­ها داستان خودش را هم تعریف می­کند. گفتن ندارد که کالوینو نویسنده‌ای مبدع و نوآور است. خلاقیت او در قصه‌نویسی از موضوع داستان تا طرح و چگونگی پرداخت آن اعجاب‌آور است. رولان بارت او و بورخس را به دو خط موازی تشبیه کرده و از کالوینو به عنوان نویسنده پُست مدرن نام می‌برد. حتما ایتالیا به داشتن کالوینو افتخار می­کند. قسمتی از داستان را بخوانید و بعد لینک اصلی را باز کنید:

«غذایم را تمام می‌کردم، روزنامه خواندن را تمام می‌کردم، و بیرون می‌آمدم در حالی که روزنامه را توی دستم لوله کرده بودم، می‌رفتم خانه، بالا می‌رفتم توی اتاقم، روزنامه را می‌انداختم روی تخت و دست­هایم را می‌شستم. سینیورا مارگارتی حواسش راجمع می‌کرد که ببیند کی می‌آیم و می‌روم، چون همین که می‌رفتم بیرون، می‌آمد و روزنامه را بر می‌داشت. جرأت نمی‌کرد خودش روزنامه را از من بخواهد، پس یواشکی می‌آمد ورش می‌داشت و یواشکی هم قبل از این که برگردم، می‌گذاشتش روی تخت. مثل این که از این کنجکاوی بی معنی خجالت می‌کشید؛ در واقع او فقط یک چیز میخواند: آگهی­های ترحیم.. »

لینک داستان

و بالاخره محمود دولت آبادی و داستان «آینه». مرد شناسنامه­اش را سیزده سال است گم کرده، حالا برای کاری نیاز به شناسنامه دارد. مجبور است استشهاد محلی جمع کند اما هیچ کس او را نمی­شناسد. بعد یادش می­آید که اسم خودش را هم فراموش کرده ، مدت طولانی است کسی او را صدا نکرده است. آخر سر چاره ای پیدا می­کند، چاره ای که با زندگی مرده وارش در تناسب است.

برای شناختن نثر  محمود دولت آبادی خواندن داستان کوتاه کفایت نمی کند، خوب است بعد از خواندن این داستان ، رمان «کلیدر» و «جای خالی سلوچ » را بخوانید و ببینید که دولت آبادی چه نویسنده بزرگی است. این بخشی از داستان است:

«آن‌جا، روی ورقه قبض اسم و تاریخ سپردن لباس و حتا اینکه چند تکه لباس تحویل شد را با قید رنگ آن، می‌نویسند. اما قبض لباس… قبض لباس را چرا باید مشتری نزد خود نگه دارد، وقتی می رود و لباس را تحویل می گیرد؟ نه، این عملی نیست. دیگر به کجا و چه کسی می‌توان رجوع کرد؟ نانوایی؛ دکان نانوایی در همان راسته بود و او هرهفته، نان هفت روز خود را از آنجا می‌خرید. اما چه موقع از روز بود که شاگرد شاطر کنار دیوار دراز کشیده بود و گفت پخت نمی‌کنیم آقا، و مرد خود به خود برگشت و از کنار دیوار راه افتاد طرف خانه‌اش، با ورقه‌ای که از یک دفترچه چهل برگ کنده بود.

پشت شیشه پنجره اتاق که ایستاد، خِیلکی خیره ماند به جلبک های سطح آب حوض، اما چیزی به یادش نیامد. شاید دم غروب یا سر شب بود که به نظرش رسید با دست پر راه بیفتد برود اداره مرکزی ثبت احوال، مقداری پول رشوه بدهد به مامور بایگانی و از او بخواهد ساعتی وقت اضافی بگذارد و رد و اثری از شناسنامه او پیدا کند. این که ممکن بود؛ ممکن نبود ؟ چرا…»

لینک داستان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *