قضاوت­، دروغ، و شک بی پایان در کلینیک

dandoon-2-11-92

قضاوت­، دروغ، و شک بی پایان در کلینیک

تا به حال شده نظرتان در مورد فردی با نظر جمع فرق کند؟ شما موافقش باشید همه مخالف؟ یا برعکس؟ نیلوفر شاندیز شما رو در چنین موقعیتی قرار می دهد، بخوانید، قضاوت با شماست. شما جای مدیر کلینیک بودید چه می­کردید؟

او چند وقت بعد از من به کلینیک آمد. آن موقع خبری از شیفت شب برای من  نبود؛ من دانشجو بودم و فقط چند شیفت در هفته کار می­کردم. با اینکه من تازه­کار بودم ولی او دوره­ی کارآموزی­اش را پیش من گذراند. از من بزرگتر بود، یادم نیست؛ شاید 6 سال ولی خوب با هم کنار می­آمدیم. زوج جالبی بودیم. من مودب، جدی و خجالتی، او بی پروا، شوخ و پر توجه. معمولا در دو تا حالت بود؛ یا می­خندید، خنده­های بلند و پر سر و صدا و از ته دل که ردیف دندان­های قشنگش را نشان می­داد و چشمانش را ریزتر می­کرد؛ یا در حال گریه بود، گریه­های بلند و پر سروصدا که گوشه بینی­اش را چین می­انداخت.

بیشتر اوقات از بین پیامک­هایش جوکهای بی ادبی را برای من می­خواند و خودش از خنده غش می­کرد. منم لبم را گاز می­گرفتم و می­گفتم :«هیس ، کسی نشنوه ». ولی می­خندیدم.

همیشه عکس پسربچه­ای را نشانم می­داد و می­گفت:«خواهر زاده م. می­بینی چه دوست داشتنیِ». قربان صدقه­اش می­رفت. گاهی هم می­دیدم آقایی با پژو می­آمد دنبالش ، خودش به من می گفت دوست پسر قبلی­اش است، الان ول کن قضیه نیست. من هیچوقت نمی­پرسیدم خب چرا؟ از اول هم همه نسبت به او موضع داشتند. پرستارها و دکترهای خانم، از اینکه جذاب و لَوَند بود، نمی دانم حسودی می­کردند یا چی. تقریبا آنجا فقط من دوستش بودم. خودش اینطور می گفت.

اما خیلی مورد توجه دکترهای مرد بود. به شوخی­هایش می خندیدند ود َم به دَم او می­گذاشتند. طور خاصی آرایش می­کرد، غلیظ و تیره. نمی­توانم بگویم زیبایی خیره کننده ولی رفتار و به خصوص صدایش که بم بود و رسا، همه را متوجه خودش می­کرد؛ توی چشم بود خلاصه.

وقتی کار آموزی­اش تمام شد، به او هم شیفت دادند. خودش قبول کرده بود که شیفت شب هم کار کند. هفته­ای دو شب دستیار شیفت شب بود. کمتر می­دیدمش. معمولا چهارشنبه­ها شیفت شب بود و صبح پنج شنبه صبر می­کرد تا من بیایم و با هم حرف بزنیم. همان طور که من کارهایم را می­کردم برایم از هفته­ای که گذرانده، از خواهرزاده اش، از دوست پسر سابقش و هزار چیز دیگر می­گفت. اگر حرف­هایش با خنده تمام می­شد، یکی دو تا از آن جوک ها را برایم می خواند و می­رفت. اگر ناراحت بود، بی چاک و  دهان می­شد و به زمین و زمان فحش می­داد، بلند بلند گریه می­کرد و آرایش چشمش را پاک می­کرد.

بعضی وقت­ها صبح­های پنچ شنبه، صبحانه ام را آنجا می بردم تا با هم چند لقمه بخوریم. آن پنج شنبه  از سر کوچه نان خریدم تا  با پنیر و گردو بخوریم. در را باز کردم و وارد کلینیک شدم. بقیه پرستارها نیامده بودند. چون خانه­ام نزدیک بود من زودتر می­رسیدم. روپوش سفید و مقنعه­ام را سر کردم. مطمئن بودم  بیماری در سالن نیست، از اتاق رختکن داد زدم:«رویا! نون خریدم. کوشی؟»

خودم را در آینه برانداز کردم. بر خلاف او من هیچوقت در محل کارم آرایش نمی­کردم و او همیشه مسخره­ام می­کرد. داشتم از آن اتاق بیرون می­آمدم، یک دفعه در را با شدت باز کرد. نزدیک بود در به صورتم بخورد . خودم را عقب کشیدم . برافروخته بود . هیچوقت آنطور ندیده بودمش. این یک مود جدید بود؛ عصبانیت بی حد و حصر. جواب سلامم را نداد. هاج و واج نگاهش می­کردم، داشت کیفش را جمع وجور می­کرد و لباس کارش را در آورده بود. موهای کوتاه ِ پسرانه­اش که همیشه به سمت پایین شانه می­کرد،  این بار بالا بود و خیس. گفتم:«نون خریدم، می­خوای بری ؟ چی شده ؟»

پشتش به من بود  و حرف می زد:«به خودش اجازه می ده هر غلطی بکنه، فکر کرده من مثل خودش هرزه­ام، همه شون همین طورن. من اگه می­گم و می­خندم، دلیل نمیشه که هر بی سرو پایی سوء استفاده کنه . دیشب … » مودش عوض شد، گریه با صدای بلند. در رختکن را بستم. ادامه داد:«دیشب … دارم فقط به تو میگم ها. مریض نبود. خلوت بود . دکتر … اومده اینجا …»

گریه می­کرد، نمی­فهمیدم چه می گوید. «فکر کرده من احمقم، نمی­فهمم. اون یکی که زن داره، خجالت نمی­کشه، به من می­دونی چی می­گه؟» بلند شد و مانتوی بیرونش را پوشید . وقتی صورتش را سمت من چرخاند مودش عوض شده بود. می­خندید، از همان خنده­های معروفش «ولی خوب حالشو گرفتم ـ کلمه رکیکی به کار برد ـ بزار بسوزه. بزار به گوش همه شون برسه . خیال کردن . من آبروشو می برم .» تازه دیدم  رُژ لبش پاک شده بود، اولین بار بود بدون رُژ لب می­دیدمش.  گفتم:«تو چی گفتی؟ چیکار کردی؟ وای چه بد. سابقه نداشت همچین چیزی ».  دوباره خندید، در حالی که با دقت رُژ قهوه ای پررنگ و براقش را می­زد گفت:«تو شوتی! خبر نداری چی می گذره اینجا. من میرم زودتر. نمی­خوام ببینمش. شاید زنگ بزنم به مدیر بگم تا تکلیفشو روشن کنن. مرسی واسه صبحانه». صورتم را بوسید و رفت.

این آخرین باری بود که دیدمش. چند روز بعد فهمیدم شیفت­هایش را به نیروی تازه واردی داده­اند. شماره موبایلی از او داشتم. هر چه تماس می­گرفتم خاموش بود. هیچ کس از او خبر نداشت؛ نه آدرسی نه تلفن خانه. خانم دکترهای تحصیلکرده همه خوشحال بودند و پرستارها هم پشت سرش حرف می­زدند. به جایش، آقایان دکترها ساکت بودند. کسی نباید  اسمی از آن خانم دستیار می­آورد. کم کم به گوشم رسید که شب ها، در دستشویی سیگار می کشیده، یکی از دکترها دیده بود. عصبانی می­شدم. خوشم نمی­آمد پشت سرش حرف بزنند، چون فقط من او را می­شناختم. یک بار به یکی از دکترها گفتم:«اون موقع که اینجا کار می­کرد همه طرفدارش بودن، چرا کسی از این حرفا نمی­زد. حالا که رفته، پشت سرش حرف زیاده.»

قضیه ساده بود، کلینیک جانبِ دکترش را گرفته بود. کسی یک دستیار خرده شیشه دار نمی­خواست. ولی نمی­دانم چرا هیچ جا نمی­توانستم پیدایش کنم؟ آب شده بود انگار. از خیر پیدا کردنش گذشتم. اما در فکرم از اینکه در حقش نامردمی شده بود رنجیده بودم. به نظرم حقش نبود. یک بار این موضوع را با مدیر در میان گذاشتم، سر موضوع دیگری با هم بحث می­کردیم، من گفتم:«اینجا بی­انصافی زیاده، مثلا رویا، برای من تعریف کرد که اون شب دکتر … چیکار کرده. حقش نبود اونطوری از این جا بره.» آن موقع مدیرمان خانم جوان و  آدم حسابی ای بود، به من گفت:«نیلوفر، تو خیلی کم تجربه­ای. می­دونی اونی که می­آمد دنبالش، شوهر سابقش بود؟  می دونی اون پسر بچه، خواهر زاده اش نبود، بچه خودش بود؟ خیلی دروغ گفته. خیلی بیشتر از اونی که فکر کنی. فقط تو باهاش دوست بودی اینجا، نمی خوام تصورت و از دوستت خراب کنم. ولی موندنش فایده ای نداشت دیگه.»

دلم خیلی گرفت. فکر می­کردم با هم دوستیم. اگر یک بار دیگر می­دیدمش حتما به خاطر دروغ­هایش، گِله می­کردم. اما الان که چند سال از آن ماجرا می­گذرد، باز هم معتقدم این اطرافیان بودند که با حسادت­ها، عقده­ها، از کاه کوه ساختن­ها کاری کردند، او که به نظر زندگی سختی را می­گذراند آن طور مورد قضاوت قرار بگیرد. مدیرمان گفت دنبال حضانت پسرش بوده، اما شوهر سابقش او را در دادگاه روانی و فاقد صلاحیت  معرفی کرده بود.

برچسب ها

2 نظر to “قضاوت­، دروغ، و شک بی پایان در کلینیک”

  1. 1392/11/17

    İssiz Öğrenci Reply

    زیبا بود … همیشه مستند نویسی از محل کار هارو دوست داشتم، مثل گزارش یک شغل های ماهنامه داستان همشهری … زیبا بود، مرسی …

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*