قصه تلخ عادت

dandoon-30-11-92

قصه تلخ عادت

قدیمی­ترین چیزها، چیزهایی که بهشان عادت کرده­ایم. شاید ازشان خاطره داشته باشیم، و بهشان علاقه ولی درست جلوی چشم ما ناپدید شوند و متوجه غیب شدنشان نشویم. نیلوفر شاندیز در زیر دندان شب به قصه تلخ عادت می پردازد. شبگار بخوانید.

ما  عادت کرده ­بودیم روی میز پذیرش باشد. دیگر نمی­دیدیمَش. همیشه بود.  از من که قدیمی­ترین پرستار آنجا بودم  هم  قدیمی­تر بود. گاهی زیرش را گردگیری می­کردند ولی دوباره سر جایش می­گذاشتند. نمی­دانم به خاطر رنگش بود یا فرم ناجوری که داشت؛ مثل هرم بود. نوک تیز، آبی لاجوردی. شاید همان فرم و رنگ ناجور باعث می­شد سال تا ماه کسی نگاهی به آن نکند یا پولی در آن نریزد. نوشته­های رویش به مرور زمان با گردگیری­های متعدد پاک شده ­بود و از کل کلمه­ی «صندوق صدقات» فقط صاد اول و «وق» آخر و «قا»یِ وسط صدقات مانده بود.
بیشتر وقت ها اگر یکی از مراجعه کننده­ها پول خُردی داشت تصمیم می­گرفت یک حالی به صندوق بدهد. اول کمی وراندازش می­کرد، آنقدر که نافرم بود .به سختی می­شد فهمید رویش چه نوشته شده، خلاصه وقتی می­فهمیدند که این همان صندوق مربوطه است، تازه باید دنبال آن شیاری که سکه یا اسکناس را از طریق آن توی صندوق می­انداختند، می­گشت. یک شیار باریک  که بعضی از سکه­ها به زور از آن رد می­شدند، اسکناس هم که باید مچاله و ده بار تا می­شد تا عبور کند. کافی بود که اسکناس کهنه باشد، ممکن بود در این فرآیند چند تکه شود و به مقصد برسد.

هر چند وقت یک بار آقایی می­آمد از طرف سازمان مربوطه، در هرم را از زیر باز می­کرد. پول ها را می شمرد و مبلغ را در قبضی برای تحویل به ما می­نوشت، پول ها را می­برد و صندوق خالی را دوباره سر جایش می­گذاشت. دوباره روز از نو، روزی از نو! معمولاسالی یک بار هم  چند روزی صندوق به مرخصی می­رفت. چند روز مانده به نوروز او را در انبار می­گذاشتم تا جا برای سفره هفت سین جمع و جوری که ترتیب می­دادم باز شود. مرخصی اش طولانی نمی­شد چون معمولا سه چهار روزه ، ماهی تنگ می­مرد، سبزه زرد و سمنو خشک می­شد و سفره بی­معنی. پس صندوق برمی­گشت به جای خودش.

من واقعا تو باغ نبودم. اصلا هم یادم نمی­آمد. تا زمانی که مدیر، فیلم­های دوربین مداربسته  را نشانم داد، باز هم باورم نمی­شد. مگر می­شود چهار روز تمام سر جایش نباشد و من نفهمیده باشم؟ دوربین­های لعنتی! زن صندوق را زیر چادرش گذاشته بود و رفته بود. ما نه رفتن زن را دیده بودیم و نه نبودن صندوق را. مدیر از من می­پرسید این خانم کدام یکی از بیماران آن شب بوده است؟ یا شاید همراه با مریضی بوده است؟ من نمی­دانستم. صد نفر آمده و رفته بودند. بعضی ها فقط سوال داشتند، چند نفر آدرس پرسیده بودند، تعدادی هم می­خواستند از دستشویی استفاده کنند. من که همه را نمی بینم. این یکی مثل شبح آمده و رفته بود حتما. با آن چادر مشکی بور شده. در فیلم هراسان بود، جوری ایستاده بود که پشتش به دوربین باشد و آرام صندوق را زیر چادرش سراند.  بیچاره به کاهدان زده بود. سعی کردم به یاد بیاورم تازگی ها چند نفر سکه یا باقی پول خردشان را در آن انداخته بودند . تصویر دقیقی در ذهنم نمی­آمد. قبض­هایی که آقای متصدی برای ما می­نوشت همیشه حول و حوش ده یا بیست هزار تومان می­شد. با این پول چه کار می­شد کرد؟ آن پول چه دردی را دوا می کرد؟ یادم آمد یک شب بچه­ای، محض بازیگوشی، سعی داشت کاغذ رنگی کوچکی در صندوق بیاندازد و دستش نمی رسید. اگر همه ی صندوق از کاغذ پر شده باشد چی ؟

از وقتی صندوق رفته، من قدیمی­ترین عضو کلینیک شدم. اگر یک روزی مرا هم بدزدند شاید چهار روز طول بکشد تا کسی بفهمد. چشم ما به دیدن او عادت کرده­ بود. عادت داشتیم همیشه آن گوشه سمت راست میز پذیرش باشد. با آن رنگ آبی لاجوردی کدر و دلگیرش! بعضی چیزها وقتی مدام جلو چشم آدم باشند دیگر حضورشان یا وجودشان حس نمی­شود. این شاید در مورد آدم ها هم صدق کند. دیده­اید کسانی که همیشه هستند، دیگر بود و نبودشان فرقی نمی­کند؟ این را می­گویند عادت کردن. تازگی­ها آقای متصدی دوباره برایمان صندوق صدقه آورده ­است. مدیر هم گوشزد کرده  که همه هوای این تازه وارد را داشته باشند.  یک هرم نوک تیز و لاجوردی رنگ  دیگر !

برچسب ها

3 نظر to “قصه تلخ عادت”

  1. 1392/12/02

    آزاده Reply

    نیلوفر جان چقدر زیبا حقیقت زندگی امروز اکثر ما آدمها را بیان کردی. عالی بود ، خبلی تحت تاثیر قرار گرفتم.

  2. 1393/07/12

    خورشید Reply

    نه لاجوردی نه
    تو سبزی نیلوفر

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*