شاهزاده ایرانی ـ قسمت چهارم: فرار گربه ای

prince-4-7-1-93

شاهزاده ایرانی ـ قسمت چهارم: فرار گربه ای

شاهزاده دستان وسط راهرو ایستاده بود. درهای دو سمت راهرو بالا می­رفتند و نگاه دستان هم با آنها بالا می­رفت.  آیا این سیاهچال تاریک مدفن من می­شود؟ آیا دوباره خورشید صد دروازه را خواهم دید و دستم دوباره به کمانم خواهد رسید؟ سرش را تکان داد، گردنش را به چپ و راست چرخاند و گیسوی بلندش را از جلوی چشمانش کنار زد. شمشیر بلند و پهن نگهبان غول پیکر را در یک دست و خنجر را در دست دیگرش گرفته بود. وسط راهرو بین جسدهای پرویز پلنگ غیور و نگهبان غول پیکر ایستاد و صبر کرد. صدای پاها نزدیک می­شدند و فریادهای بلند شعله­های مشعل­ها را روی دیوارها می­لرزاندند. دستان می­دانست که از این تنگنا با شمشیر خارج نخواهد شد.

هر لحظه که می­گذشت حس قهرمانی چند دقیقه قبل بیشتر از دستان دور می­شد و ترسی غریب سراپایش را فرا می­گرفت. چطور ممکن بود در این راهروی تنگ بر بیست سی نفر سرباز آموزش دیده چیره شود؟ تازه به این ترتیب همه، از جمله وزیر، می­فهمیدند او از زندان گریخته است. به خودش گفت:«دستان جان، آخه این چه اندیشه ای بود!»

 کم کم نگهبانان پیدایشان شد و هر دو طرف راهرو را بستند. پشت در پشت ایستاده بودند با شمشیرهای آخته و نیزه­های آماده­ی پرتابشان. شاید فقط ترس مانعِ حمله­شان بود. دستان با بدن عضلانی و خون آلودش منظره­ای بود ترسناک، مخصوصا در تاریک روشن راهرو با نور مشعل­هایی که از روی بازو و سرشانه­های لختش منعکس می­شد.

دستان گفت:«کسی از شما هست که من و نشناسه؟»

سکوت بر گروه سربازان چیره شد. گویا همه دستان را می­شناختند تا  یک نفر از میانشان گفت:«آری! آری! من نمی­شناسم.» خودش را به زور از بین جمعیت جلو کشید تا دستان را ببیند و تکرار کرد:«من شما رو نمی­شناسم، ببخشید.» نگهبان جوانی بود و لبخندی ساده لوحانه بر لب داشت.

دستان اما منتظر همین فرصت بود تا سخنرانی کند. سرش را بالا آورد و مویش را تکانی داد و شمشیر و خنجرش را بالا گرفت و گفت:«من دستانم! شاهزاده دستان، پسر اردوان، فرمانده­ی گروهان سواران کماندار در جنگ حَرّان. من با رومی­ها جنگیدم، با شاه کوشانی جنگیدم. من چهارده ساله بودم که با یک تیر سه یونانی رو به هم دوختم. من به شمشیر زنی از خاور تا باختر ایران، شناسم! من همون کسی هستم که پدرم پایتخت رو به من سپرد و به آخرین جنگش رفت! من دستانم. شما چطور می­تونید روی شاهزاده خودتون شمشیر بکشید؟»

نگهبان جوان گفت:«ببخشید شما رو به گناه کشتن پدرتون زندانی نکردن مگه؟»

دستان کم کم از دست نگهبان جوان عصبانی می­شد:«هنوز دادگاهی برگذار نشده که بی گناهی من برای همه روشن بشه! دادگاه که برگذار بشه، اونم روشن میشه.»

یکی دیگر از نگهبانان گفت:«پس چرا تا برگذاری دادگاه درنگ نمی­کنید شاهزاده؟»

دستان گفت:«چون عموی من، وزیر پدرم، من و تا اون روز زنده نمی ذاره.»

یکی دیگر از نگهبانان گفت:«دادگاه فرداس، ما همه پیمان می­بندیم زنده نگهتون داریم.»

دستان جواب داد:«از کجا بدونم همه تون راستگو هستید؟! هان؟ من باید برم. راه و باز کنید. من میدونم که هیچکدوم از شما نمی تونید شاهزاده خودتون رو بکشید.»

چند لحظه­ای همه ساکت بودند. دستان در چهره های نگهبانان مکث و تردید را می­دید. یکی از نگهبانان گفت:«شاهزاده من روم سیاهه، ولی دستمزد ما رو که شما پرداخت نمی­کنید.» دستان سر جایش خشک شد.

نگهبان جوان پرسید:«شاهزاده، پلنگ و چرا کشتی؟»

دستان دوباره به سمت نگهبان جوان برگشت. یک ابرویش را بالا انداخت و با اخم گفت:«پسر گیر دادی به من؟ ول کن می­بینی که چقدر درگیریم! یاد پلنگ افتادی واسه من؟»

نگهبان دیگری گفت:«ما همه پرویز و دوست داشتیم.»

دستان جواب داد:«میخواست من و بکشه!»

نگهبان سوم گفت:«میخواسته باهات بازی کنه شاهزاده.»

و دستان دید که خیلی ترسناک­طور شمشیرها و نیزه­ها بالا می­روند. جایش را محکم کرد و زیر لبی آخرین دعایش را خواند. یا مزدا! خودت از این تنگنا نجاتم بده! قول میدم هر ماه سه کیلو گندم به نیازمندان بدم. و در اوج ناامیدی ناگهان سه سنگ از دیوار مقابلش بالا رفت. از دو سمت نگهبانان نعره زدند. دستان هم نعره زد و پرید توی سوراخ تاریکی که معلوم نبود پشتش کیست. پشت سرش سنگ افتاد. دستان ماند و تاریکی سوراخ و گفت:«یا مزدا، دمت گرم.» … اما در طبقه هفتم برج بلند کاخ  چه می­گذشت؟

*

شاهزاده خانم آمیتیس که بالاخره انگور دلش را زده بود، کمی شکم ارشک خان گربه را خاراند و گفت:«کم کم دیگه بهتره فرار کنیم، الان وزیر دیگه رسیده به آتشکده­ی بیرون شهر. بختیار بودیم که موبد بزرگ رفته بود بیرون شهر برای سوگواری عمو پادشاهم.  با این ملافه­ها که به هم گره زدیم چیکار کنیم؟»

ارشک خان گفت:«شما ملافه رو به ستون تخت گره بزنید و از پنجره بندازید پایین.»

آمیتیس همین کار را کرد و وقتی از پنجره پایین را نگاه کرد، چشمانش سیاهی رفت. ارتفاع برج بسیار زیاد بود و ملافه­های گره خورده حتی تا وسط برج هم نمی­رسیدند. از گربه پرسید:«ارشک جان، اینا به زمین نمی رسه ها! میخوای چیکار کنی؟»

ارشک جواب داد:« از این ماجرا آگاه هستم. شما اگر خسته نمی­شید، روی کمد یه بسته هست، پایین بیارید. من دستم نمی­رسه. سپاس»

آمیتیس با تعجب رفت و چهارپایه­ای را جا به جا کرد و از بالای کمد بقچه­ای را پایین آورد و انداخت روی تخت و پارچه­ی ترمه­ی زیبای بقچه را باز کرد. از لای بقچه چندین پشه و بید و سوسک پر زدند بیرون. آمیتیس جیغ بلندی کشید و عقب رفت، ولی گربه پرید روی بقچه­ی باز شده و گفت:«نترس شازده خانم! اینا همه­ش الکیه، بیا قالیچه رو باز کن.»

آمیتیس جواب داد:«من امکان نداره تحت هیچ شرایطی به یه همچین کثافتی دست بزنم.»

ارشک گفت:«شازده خانم، این قالیچه پرنده­سا.»

یک لحظه چشم­های آمیتیس برق زد. خیلی با احتیاط از گوشه­ی اتاق به سمت بقچه برگشت. ترمه را کاملا باز کرد. لای پارچه­ی ترمه و بین همه سوسک­ها و بید­ها که از پنجره اتاقک طبقه هفتم برج به بیرون پر می­زدند، قالیچه­ای به شکل چهارگوش تا شده بود. آمیتیس قالیچه را باز کرد و گفت:«من فکر می­کردم تنها در داستان­ها و افسانه­ها قالیچه­ی پرنده هست.»

ارشک گفت:«منم فکر می­کردم فقط در داستان­ها و افسانه­ها آدم­ها رو میشه گربه کرد. گویا ما هر دو بسیار نادانیم.»

آمیتیس با اخم به سمت ارشک برگشت، اگر آدم بود قطعا یک سیلی یا حتی اعدام انتظارش را می­کشید. مگر کسی جرات دارد به شاهزاده خانم بگوید نادان؟ ولی افسوس که اخم آمیتیس حریف چشم­های گربه­ای و بسیار بسیار ملوس و مظلوم ارشک نبود! پس گفت:«چیکار باید کنیم؟»

ارشک با پنجه­های کوچکش قالیچه را باز کرد، و آمیتیس هم به کمکش شتافت. وقتی قالیچه باز شد طرح و نقشه­اش هر دو را مسحور کرد. گویی شیرها و پرنده­های روی قالیچه واقعا زنده بودند، دیگر اثری از کهنگی و خاک گرفتی و پوسیدگی نبود، همه­ی این چیزها ظواهر بیرونی قالیچه بود. قالیچه کاملا تازه بود و انگار همین الان در کارگاه­های جادویی طبس بافته شده بود. گربه گفت:«بشین بریم شازده خانم.»

آمیتیس با تردید پشت سر گربه روی قالیچه نشست. ارشک گفت:«این دو تا منگوله جلو رو بگیرید، اینا رو بیارید بالا قالیچه پرواز می­کنه، بکشید عقب ترمز می­کنه، بدید یه کمی جلو هم گاز میده میره، یه کوچولو رانندگیش سخته، ولی یاد می­گیرید.»

آمیتیس که مثل هر دختر بیست ساله­ی دیگری با دیدن چیزهای جدید هیجان زده می­شد، دو منگوله را گرفت و کمی کشید بالا، قالیچه آهسته از تخت جدا شد و به پرواز در آمد. شاهزاده خانم کمی منگوله ها را داد جلو، فقط کمی و قالیچه خیلی نرم به طرف پنجره رفت و از پنجره خارج شد. در برابر قرص کامل ماه شب چهارده که آسمان صد دروازه را روشن کرده بود، آمیتیس و ارشک و قالیچه­شان منظره­ای رویایی ساخته بودند.

ارشک گفت:«برید جلوی پنجره پایینی شازده خانم.»

آمیتیس حرفش را گوش کرد. ارشک با دو پنجه کوچک گربه­ای­اش گلدانی را گرفت، روی دو پایش ایستاد و گلدان را به سمت پنجره پرتاب کرد. آمیتیس که خوشش آمده بود گلدان بزرگتری را برداشت و با هم بقیه شیشه را خورد کردند. آمیتیس گفت:«چقدر خوب بود! خیلی کیف داد!»

گربه توضیح داد:«خب، انگار ما با ملافه اومدیم پایین و از این پنجره فرار کردیم. وزیر طول میکشه تا پی به گم شدن قالیچه پرنده­ش ببره. اینک شما باید بگید کجا بریم.»

آمیتیس گفت:« خیلی زرنگی ارشک عزیزم.» خم شد و سر گربه را بوسید. چشم­هایش ارشک تبدیل به یک خط ممتد شدند و صدای خخخخخ کوتاهی از گلویش خارج شد. آمیتیس فرمان قالیچه را به دست گرفت و بر فراز شهر تاریک پرواز کردند. شاید کودکی آنها را از پنجره ای دید، ولی قطعا هیچکس باور نمی کرد، دختری زیبا با موی افشان، به همراه گربه ای سوار بر قالیچه در آسمان صد دروازه دیده شده باشند. در حالیکه آمیتیس از وزش نسیم خنک پاییز در صورتش لذت می­برد، در سوراخ تاریک سیاهچال نسیمی وجود نداشت.

*

دستان کورمال کورمال به دیوارهای اطرافش دست می­کشید که جرقه­ای توجهش را جلب کرد. جرقه­ یک لحظه سوراخ را روشن کرد و دستان صورتی را دید. صدایی گفت:«نترس شازده، این در از توی راهرو باز نمیشه.»

دستان گفت:«تو کی هستی؟»

صدا بدون اینکه جواب بدهد زیر لبی نچ نچ کرد و ناگهان با روشن شدن مشعل، دستان چهره­ای آشنا دید. نگهبان جلوی سلول بود، گفت:«یادتون نیست من و شازده؟ من همونجا میخواستم بگم از راه مخفی بریم، شما زود فرار کردین.»

دستان گفت:«این چه راه مخفیه که من که شازده م بلد نیستم؟»

نگهبان جواب داد:«شما نه گمونم در زندگی­ت به این سیاهچال سری زده باشی، مگه نه؟»

دستان گفت:«نه!»

نگهبان گفت:«همین دیگه.»

دستان گفت:«فراموششکن، بیا در بریم، برا همین اومدی دیگه؟»

نگهبان گفت:«قبلش  یک چیزی بپرسم ازتون؟»

دستان گفت:«بپرس.»

نگهبانِ تپل مشعلش را کمی بالا آورد و دستان را برانداز کرد و گفت:«بین خودمان میمونه، بگو پرویز و چرا کشتی؟»

دستان که مردمک­هایش در تاریکی گردتر هم شده بودند، خنجرش را بالا آورد و جلوی صورت نگهبان گرفت و جوابش را داد:«پلنگ و می بینم چیکارش کنم، نازش کنم؟ من و می­خورد چی؟ ها؟!»

نگهبان فقط سرش را با تاسف تکان داد و در راهروی تنگ و تاریک به حالت نیم خیز به راه افتاد، دستان کمی مکث کرد. دلش می­خواست نگهبان پررو را فراموش کند ولی خب چاره­ای نداشت جز اینکه دنبالش برود. به هر حال می­دانست که به زودی خبر فرارش به عموی وزیرش خواهد رسید و  زمان کمی برای فرار و تغییر شرایط دارد. پیش خودش فکر کرد. اگر بتوانم به نیایشگاه موبد بزرگ آبدوس برسم، همه چیز درست می­شود. دوست قدیمی پدرم هرگز به او خیانت نخواهد کرد. دستان اما نمی­دانست که وزیر در چه حالی است…

*

وزیر کار درستِ دو پادشاه پیشین با آرامش تمام از پله­های نیایشگاه اختصاصی آبدوس ِموبد بالا رفت. موبد بزرگ بیشتر اوقات را در نیایشگاه کاخ پادشاه می­گذراند اما در مواقع اینچنینی، مثل سوگواری برای شاه از شهر خارج می­شد تا تنها باشد. در این نیایشگاه، هیچ سلاحی نبود و تنها چند موبد جوان به همراهی موبد بزرگ زندگی می­کردند که در پژوهش­ها و تحقیقات به او کمک کنند.  درهای چوبی بزرگ نیایشگاه به روی وزیر باز شدند و وارد شد. نیایشگاه اختصاصی در دل کوه بنا شده بود. موبد بزرگ غاری عظیم را برگزیده بود و در نزدیکی صد دروازه برای خودش پناهگاهی بنا کرده بود. همه می­دانستند که نباید در این پناهگاه مزاحم موبد شد، اما وزیر هم وقتی برای تلف کردن نداشت.

وزیر گفت:«درود بر مغ بزرگ آبدوس، که پادشاه ما را دوست و یاور بود…»

آبدوس دستش را بالا آورد و وسط حرف وزیر پرید و گفت:«چرت و پرت نگو، بین نیایش اومدی چی بگی؟ زود بگو.»

وزیر لبخند زد:«چون همیشه پریدی سر گفتمان ویژه امروزمون، میدونی که با مرگ پادشاه و زندانی شدن دستان، من باید تاجگذاری کنم و ازدواج با آمیتیس بهترین راه برای سفت و سخت کردن پیوندهاست. آمیتیس هم با من موافق بود، ولی پیشنهاد کرد شما در ازدواج حاضر باشید تا شک و شبهه ای توش نباشه. اومدم دنبالت، چنین امر مهمی رو نمیشه عقب انداخت.»

موبد بزرگ آبدوس دستی تکان داد. چرخید. گفت:«من و وارد این بازی نکن تیرداد. من کارهای مهمتری دارم.» و از وزیر دور شد.

وزیر با لبخند گفت:«کارهایی چون ساختن آتشکده بزرگ فارس؟ شنیدم که با معدن داران فارس مشکل دارید و سنگ آتشکده رو نمی­دن.»

موبد ایستاد و برگشت و گفت:«همین مشکل رو در آتشکده پارتیکان هم داریم.»

وزیر جواب داد:«مشکل پیچیده­ای هم نیست، به سادگی میشه از سر راه برش داشت، با چند نامه از دبیر ویژه­ی من. اگرچه تا ماجرای ازدواج تموم نشه، نمیشه از این نامه ها نوشت.»

موبد بزرگ، آبدوس جواب داد:«من تا پایان سوگواری نمی تونم از نیایشگاهم خارج شم.»

وزیر لبخند زد و گفت:«دشواری نداره، هم اینک سوارانی رو می فرستم تا آمیتیس رو به اینجا بیارن.»

موبد دستی به ریش بلندش کشید و گفت:«میدونید که دستان همیشه دوستدار ازدواج با آمیتیس بوده…»

وزیر خندید:«دستان کارش تموم شده…»

موبد گفت:«اگر فرار کنه؟»

وزیر در حالی که به سمت موبد می رفت و دستش را باز میکرد تا روی شانه اش بگذارد توضیح داد:«نگران نباش، فکر فرار دستان رو هم کردم. کسی هست که مراقب باشه.»

و هر دو مرد جا افتاده لبخندی از رضایت زدند و دستان در راهروهای تاریک سیاهچال پیش می­رفت.