شاهزاده ایرانی ـ قسمت پنجم: اشک ­هایی روی قالیچه­ پرنده

prince-5-15-1-93

شاهزاده ایرانی ـ قسمت پنجم: اشک ­هایی روی قالیچه­ پرنده

شاهزاده دستان وارد تونل های مخفی سیاهچال شده است و دنبال نگهبان چاق می­رود، آمیتیس از زندان وزیر گریخته و با قالیچه پرنده به سمت خوابگاه مادرش می رود و وزیر با موبد بزرگ معامله ای کرده است.  و اینک ادامه­ی داستان در قسمت پنجم….

قسمت­های پیشین را اینجا بخوانید: قسمت اول  ، قسمت دوم،  قسمت سوم، قسمت چهارم،

دستان به تاریکی خو کرده بود. پشت سر نگهبان چاق می­خزید و در راه مخفی پیش می­رفت به این امید که از جای درستی بیرون بیایند. این پیاده ­روی طولانی، یا چهاردست و پا رویِ طولانی، فکر دستان را مشغولیده بود. آیا کسی جز این نگهبان چاق از وجود راه مخفی باخبر بود؟ در این صورت به احتمال زیاد در پایان راه متظرش بودند. اگر کسی جز نگهبان راه را بلد نبود، چطور این یک نفر راه مخفی را بلد بود؟ مگر می­شود وزیر این راه مخفی را بلد نباشد و این نگهبان بلد باشد؟ آن هم نه یک وزیر معمولی، وزیری که خودش بیست سال پیش بر ساخت این کاخ و سیاهچال نظارت کرده است.

عموی کوچک دستان، تیرداد، بیست سال بود وزیر بود. برادر بزرگ و پدر آمیتیس اول تاجگذاری کرده بود. بعد پدر دستان که برادر وسطی بود به شاهی رسیده بود و پس از مرگ پدر دستان نوبت پادشاهی تیرداد بود. دستان با خودش که فکر می­کرد کمی به وزیر حق می­داد. هرچه باشد پدرِ او بازی را به هم زده بود. وزیر لابد وقتی خبر ولیعهدی دستان را شنیده، تصمیم به قتل شاه و دستان و تاجگذاری گرفته بود. شاید هم پدرش وقتی از نقشه وزیر باخبر شده دستان را به ولیعهدی منصوب کرده. اما این­ها همه مربوط به بازی دیگری بودند که بیرون سیاهچال جریان داشت.

تنها چیزی که شکی در آن وجود نداشت این بود که اگر دستان در این تونل­ها گیر می افتاد، هیچ راه فراری نداشت؛ قطعا کشته می­شد و تا ابد الدهر هم کسی از مرگش با خبر نمی­شد. چند بار تلاش کرد با پرسیدن و صدا کردن توجه نگهبان را به خودش جلب کند اما سودی نداشت، چاره ای هم نداشت، در این زمان تنها گزینه تعقیب نور سوسو زنِ مشعل بود و بس. کم کم ماندن در سلول و محاکمه شدن در دادگاهِ وزیر گزینه چندان بدی هم به نظر نمی­رسید، هرچه باشد اگر حتی در سلولش کشته هم می­شد بهتر از مرگ در این تونل­های مخفی و پیچ در پیچ بود. اقلا عده­ای می­فهمیدند شاهزاده دستان در سیاهچال کشته شده است. کم کم به نظر می­رسید این فرار  نقشه­ی خودِ وزیر باشد. چطور ممکن بود وزیر در دادگاه او را محکوم کند؟ مدرکی نداشت.

دستان خزه­ها و جلبک­ها را از لای موهایش بیرون کشید و به راهش ادامه داد. این نگهبان چاق و هن هنو در هر حال تنها گزینه­ی موجود بود و نسیم آرامی که توی صورت دستان می­خورد نوید خروجی را می­داد. کمی جلوتر نگهبان چاق ایستاد، دستان خوشحال شد و دنبالش کرد. به راهروی نسبتا وسیع و بزرگی رسید و او هم سر پا ایستاد.  این یکی راهرو هم بسیار تاریک بود، ولی با سقفی بلندتر و پهنای بیشتر به نظر می­رسید راهروی خروجی باشد.

دستان گفت:«میشه بگی از کجا قراره بیایم بیرون؟»

نگهبان چاق گفت:«کوچه­ی پشت زندان دیگه. فکر کردم لابد شما دو سه نفر و تو این شهر می­شناسید که بهتون پناه بدن شاهزاده.»

دستان پوزخندی زد و جواب داد:«من پام برسه بیرون همه­ی شهر  بالاخواه من میشن، چی فکر کردی؟ موبد بزرگ بهترین گزینه س.»

نگهبان گفت:«امیدوارم. پس بریم از این طرف.» و به سمت چپ راه افتاد. دستان هم به دنبالش رفت و دوباره در افکارش غوطه ور شد. احتمالا در سطح شهر صد دروازه هم تمام گشتی­ها  منتظر دستگیری دستان بودند و از وزیر بعید نبود که بخشی از گارد ویژه اش را مسوول دستگیری دستان کند. پیش از هر چیز به یک لباس ساده احتیاج داشت و جایی که شب را سحر کند. صبح فردا می توانست لا به لای جمعیت پرشمار صد دروازه از یکی از دروازه­های شهر بگذرد و به نیایشگاه برسد. مو لای درز این نقشه نمی رفت. دستان با اعتماد به نفس دستش را روی قبضه­ی شمشیرش گذشت  و سرش را بالا گرفت. اما صدایی لطیف و نوازشگر او را ایستاند.

صدا گفت:«آخر این راهرو ده نفر با شمشیر کشیده منتظر شمان.» دستان به سمت صدا چرخید، اما صدای مادر آمیتیس اصلا لطیف و نوازشگر نبود.

*

مادر آمیتیس داد زد:«خاک بر سرت کنن! خب باهاش ازدواج می­کردی، چی ازت کم می شد؟ مگه عموت آدم بدیه؟ کم تو این مدت که پدر بالا سرت نبود برات پدری کرده؟»

آمیتیس نگاهی به ارشک خان گربه انداخت و ابرویش را به معنی دیدی گفتم بالا انداخت. مادر آمیتیس که مقابلش ایستاده بود زنی بود چهل ساله، که وقتی راه می رفت قبل از خودش صدای جیرینگ جیرینگ جواهراتش به همه می رسید بس که این زن از خودش طلا آویزان می­کرد.

آمیتیس جواب داد:«مامان! من چه جوری زنِ یه مردی بشم که دو برابر من سن داره؟»

مادر بلندتر جیغ کشید:«مگه من چند سالم بود زن بابات شدم؟ هان؟ دختر تو چرا مغز تو کله ت نیست! تو میتونی شهبانوی ایران زمین باشی، این همه زمان گذاشتیم تو رو بزرگ کردیم که بشی شهبانوی ایران زمین، دستان نشد تیرداد. منم می پذیرم که دستان از تیرداد بهتره، هم بدن بهتری داره، هم جوون تره، هم یه جور کله­خری داره که جذابش کرده…»

آمیتیس دیگر طاقتش تمام شده بود و وسط حرف مادرش پرید:«مامان خجالت بکش! شما جای مادر دستانی، این چه طرز حرف زدنه!»

مادر گفت:«نه نه، برا تو میگم دخترم. ولی حالا که دستان باباشو کشته افتاده زندان، کی بهتر از عموتیرداد؟! چه همسری از اون مناسبتر؟»

آمیتیس گفت:«شما از کجا میدونین دستان باباشو کشته؟»

مادر جواب داد:«وای که چقدر خنگی! مهم نیست واقعا چی شده باشه.مهم اینه که همه چی میگن، همه میگن دستان پدرشو کشته. همه هم با تاجگذاری تیرداد موافقن.»

آمیتیس هنوز نمیخواست حرف مادرش را قبول کند:«مامان! شما مگه با همه دربار گفتگو کردین؟ نکردین که، دستان خیلی هوادار داره.»

مادرِ آمیتیس ناگهان مهربان شد، گویی سادگی دخترش او را به یاد جوانیِ خودش انداخته بود و حالا گفتگوهای خودش را با مادرش به یاد می آورد. پس گفت:«نیازی نیست با همه گفتگو کنم دختر خوبم.  همه تیرداد رو می شناسن، وزیر خوبیه، و کشور و خوب اداره می کنه. دستان یه جوونِ سرکشِ که همه­ی افتخاراتش توی جنگ بوده نه کشور داری!  تو اگر درباری بودی به کی رای میدادی؟»

آمیتیس گفت:«ولی عمو تیرداد آدمِ خوبی نیست. من و به زور زندانی کرده بود که باهاش ازدواج کنم.»

مادر جواب داد:«کشور هیچوقت دستِ آدم­های خوب نبوده و نیست و نخواهد بود. مگه بابای تو کم آدم زندانی کرد بی گناه و با گناه؟ عمو تیرداد آدمِ خوبی شاید نباشه، ولی کشور و خوب اداره می­کنه. تو هم اگر دختر باهوشی باشی باهاش ازدواج می­کنی و تو نگهداری از ایران بهش یاری می دی. می فهمی دخترم؟»

آمیتیس:«مامان شما زور میگید.مثه مادربزرگ.»

مادر دوباره عصبانی شد، البته این بار خشمش همراه با بغض بود.:«من زور میگم؟! من؟! من دارم باهات حرف می زنم. بهت میگم راه چیه چاه چیه، من و با آهن داغ کردن تا زن بابات شدم می فهمی؟ میدونستی؟ نه نمی­دونستی! زمانِ ما …. میخوای یه قاشق داغ کنم ببینی چقدر زود از دستانِ قشنگت بیزار میشی؟»

آمیتیس جواب داد:«مامان من خیلی متاسفم که شما رو داغ کردن که شوهر کنی، ولی بیشتر از اون متاسفم که وقتی داغت کردن شوهر کردی. حالا برو یه قاشق داغ کن و بیار ببین من چیکار میکنم. حالا که اینطوری شد حتی اگر بمیرم حاضر نیستم با تیرداد ازدواج کنم.»

مادر با خشم به آمیتیس نگاه کرد و گفت:«من مادرم نیستم. من داغت نمی کنم، صبر می کنم زندگی داغت کنه و جاش روی بدنت بمونه. از خوابگاه من برو بیرون.»

حالا دیگر مادر و دختر به هم نگاه نمی­کردند. دو زن مقابل هم ایستاده بودند که هر کدام چیزهایی برای ثابت کردن داشتند. آمیتیس گفت:«باشه، میرم خوابگاه زن عمو.» زن عمو، در واقع می شد مادر دستان.

مادر پوزخند زد:«دخترِ ساده و خنگِ من! اگر تو با تیرداد ازدواج نکنی، زن عموت گزینه­ی بعدیه. تو فقط انتخاب شدی به خاطر اینکه جوون تر و قشنگ تری، وگرنه از نظر سیاسی زن عموت خیلی هم مناسب تره. اگر میخوای برو پیش زن عموت، ولی یادت باشه که زن عموت ملکه بودن و از جون همه­ی مردم ایران­زمین بیشتر دوست داره.»

آمیتیس جوابی نداد، جوابی نداشت که بدهد. مادرش واقعیت را انقدر محکم توی صورتش کوبیده بود که مغزش کار نمی­کرد. واقعا زن عمویش به خاطر اینکه دوباره شهبانوی ایران شود حاضر بود او را بکشد؟ این فکر از تمام وقایع این چند روز آزار دهنده تر بود. آمیتیس احساس کرد ساده لوح ترین، خنگ­ترین و خوشحال ترین دختر صد دروازه است. در حالی که همه دنبال قدرتمندتر شدن و توطئه کردن بودند او به دلش فکر می­کرد. ارشک خان گربه هم به دنبال آمیتیس از خوابگاه خارج شد. هر دو به سمت قالیچه رفتند که جایی در باغ میان بوته­های گل سرخ مخفی کرده بودند. آمیتیس و گربه سوار قالیچه شدند و در سکوت در شب صد دروازه به پرواز در آمدند، انقدر اوج گرفتند که دیگر کسی از شهر در تاریکی شب آنها را نمی توانست ببیند. فقط ارشک خان، با چشم­های گربه­ای تیزبینش قطرات اشک را می دید که روی صورت آمیتیس می­لغزیدند و پایین می آمدند. آمیتیس روی قالیچه دراز کشید و ارشک خان هم خودش را به سینه­ی او چسباند و همانجا لوله شد. آمیتیس آرام گربه را بغل کرد و برای سرنوشت تلخش گریست. او به خوبی می دانست که این شب سحر خواهد شد، خورشید طلوع خواهد کرد و جنگ او تازه شروع شده است. اما برای اینکه فردا خوب بجنگد، امشب نیاز به گریه­ای اساسی داشت. حرف­های مادرش در مورد دستان او را هم به یاد شاهزاده دستان انداخت. شاهزاده تا جایی که آمیتیس می­دانست هنوز در سیاهچال بود و البته واقعا هم بود.

*

دستان به سمت صدا  چرخید و شمشیرش را بلند کرد و گفت:«خودت و نشون بده.»

صاحب صدا از سایه­ها بیرون آمد و چد قدم نزدیکتر شد تا نور مشعل نگهبان کمی هم از دیوارها منعکس شود و روی او بریزد. شنلی با کلاه به تن داشت. کلاهش را انداخت. دستان زنی جوان را دید.

دستان پرسید:«تو از کجا میدونی؟ و کی هستی؟»

دختر گفت:«من الان از اون طرف اومدم شاهزاده دستان. گمانم این دوست چاقتون براتون تله گذاشته باشه.»

نگهبان گفت:« نخست اینکه من چاق نیستم، دوم اینکه تله ای در کار نیست. باور نکنید.»

دستان از دختر پرسید:«تو کی هستی؟»

دختر گفت:«من نیایش هستم، از نیایشگران آتشکده­ی بیرون شهرِ موبدِ بزرگ هستم. اومدم به نجات شما کمک کنم.»

دستان کمی به چهره­ی دختر نگاه کرد و جواب داد:«نیایش جان، تو آتشکده­ی خارج شهر جز زهد و پارسایی چیزی نیست. موبد بزرگ اونجا هیچ زنی رو راه نمیده.»

نیایش در جواب فقط گفت:«آخی!»

نگهبان چاق گفت:«شاهزاده ما خیلی زمان نداریم، بیایید هرچه زودتر بریم.»

نیایش گفت:«خیلی دوس داری از اون راه برید؟»

نگهبان جواب داد:«این بهترین و تنها راهِ خروج از سیاهچاله.»

دستان دیگر صبرش تمام شده بود:«شما بگو از کجا میدونی کدوم راه میره بیرون؟ این راه مخفی رو از کجا بلدی؟»

نگهبان اول نمی­خواست حرفی بزند اما وقتی دختر  با پررویی گفت:«منم بودم من من می­کردم، این آدمِ وزیره.» بالاخره خودش را جمع و جور کرد و حرف زد:«من فریبرزم، پسر باربد معمار که این کاخ رو بیست سال پیش ساخت و عموی شما در کمال نامردی پدر من و کشت تا کسی از رازهای کاخش با خبر نشه. اما من با خبرم شاهزاده. من از همه چیز این کاخ با خبرم، حتی از چیزهایی که وزیر نمی­دونه.»

شاهزاده رو به دختر کرد و گفت:«من باربد معمار و می­شناختم.»

دختر جواب داد:«منم می­شناختم. از کجا میدونی که راست میگه پسرشه؟»

دستان پرسید:«از کجا بدونم که تو راست میگی؟»

دختر جواب داد:«تو این راهروی تنگ و تاریک هیچکس نمیتونه چیزی رو به کسی ثابت کنه شاهزاده. ولی آخر اون راه ده نفر با شمشیر کشیده منتظرت هستن. کسی که گزینش می کنه خودتی و بس.»

دستان بین دو نفر ایستاده بود. یک نفر مردی چاق و ریشو و زشت و شمشیر به کمر. یک طرف خانمی زیبا با موهایی که ظاهرا خرمایی بودند و اندامی متناسب؟ کمی طول کشید اما وقتی کم کم در تونل ها هیاهویی بسیار دور به گوشش خورد. فهمید وقت تصمیم گرفتن است. دختر لبخند مطمئنی به لب آورد، ولی وقتی دستان به سمت نگهبان چاق رفت، لبخند دختر هم محو شد. فقط چند قدم تا خروجی فاصله داشت. نگهبان سنگی را فشار داد و بخشی از دیوار کنار رفت. دستان و نگهبان و پشت سرشان دختر پا به کوچه گذاشتند. در تونل مخفی پشت سرشان بسته شد و دستان در مقابلش ده نفر مرد با شمشیر کشیده می دید.

دختر گفت:«دیدی گفتم شاهزاده.» دستان شمشیرش را بلند کرد.