شاهزاده ایرانی ـ قسمت هفتم: آخه مادرِ من…!

prince-7-27-1-93

شاهزاده ایرانی ـ قسمت هفتم: آخه مادرِ من…!

دستان از سیاهچال به کوچه رسیده و با نیایش و فریبرز با ده نفر سیاهپوش رودررو شده، آمیتیس روی قالیچه ی پرنده­اش اشک می­ریزد و موبد و وزیر با هم در نیایش گاه مذاکره می­کنند، وزیر می­فهمد آمیتیس فرار کرده است. دستان سیاهپوشان را در کوچه می­کشد، اما اسیرِ دسته­ای سیاهپوش دیگر می­شود در حالی که تیردادِ وزیر فهمیده است آمیتیس و دستان فرار کرده اند، ادامه­ی ماجرا را در قسمت هفتم بخوانید…

قسمت­های پیشین را اینجا بخوانید: قسمت اول  ، قسمت دوم،  قسمت سوم، قسمت چهارم، قسمت پنجم، قسمت ششم

ارشک خان گربه با دقت زیادی اشک­های آمیتیس را با کله­ی پشمالودش پاک و آرام خُرخُر می­کرد. تاثیر خرخر گربه روی بانوان بی شباهت به تاثیر یک رزم طولانی رویِ مردان نیست، آرامشان می­کند. نخست هق هق آمیتیس قطع شد و سپس اشک­هایش بند آمد، زیر نور ماه، روی قالیچه­ی پرنده دراز کشید و ذهنش را که باز شده بود منظم کرد. بازی برای او پیچیده شده بود.

ارشک خان گفت:«شاهزاده خانم، میدونم خیلی خوش نیستین، ولی این شب شبی نیست که پگاهش مثل روزهای قبل باشه. اگر کاری هست، امشب باید کرد.»

آمیتیس گفت:«تو درست میگی ارشک خان، من خیلی فکر کردم و هنوز نمی دونم چکار باید بکنم. اما از یه چیز مطمئنم، باید قبل از هرکاری به زن عمو سر بزنم.»

ارشک گفت:«شاهزاده خانم مطمئنید اندیشه نیکوییه؟! اگر مادرتون درست گفته باشن و زن عموتون رقیب شما باشه، شاید تصمیم خطرناکی بگیرن و اتفاقی بیافته که نباید بیافته.»

آمیتیس پرسید:«یعنی میگی ممکنه زن عمو من و بکشه؟»

ارشک جواب داد:«قدرت چشم آدما رو کور میکنه خانم، چطوری میتونید به زنی اعتماد کنید که حاضره با قاتل شوهرش ازدواج کنه تا ملکه بمونه؟»

آمیتیس گفت:«چطوری میتونم به زنی اعتماد کنم که حاضرِ من به خاطر قدرت با قاتل عموم ازدواج کنم؟»

ارشک خان گفت:«میو میو، از اون لحاظ عرض می­کنید! پس شما به مادرتون شک دارین.»

آمیتیس جواب داد:«چطور میتونم نداشته باشم؟ دیدی که وقتی بهش گفتم وزیر من و زندانی کرده بود چطوری واکنش نشون داد؟ شک ندارم که خودش در جریان بوده. حاضرِ هر بلایی سر من بیاد، ولی بازم مادر ملکه باشه و مادربزرگ ولیعهد. تازه مادر من و زن عمو خیلی با هم بدن، همه­ی دربار هم خبر دارن. چون مادرم منتظر بوده که عمو بیاد اون و بگیره، ولی عمو که رفته بود ارمنستان، زن عمو رو پسندید. حالا تو که گربه ای و باهوشی و زیرکی بگو، من باید  گفته­ ی مادرم رو باور کنم؟»

ارشک جواب داد:«نه. پس بریم پیش زن عمو.»

آمیتیس گفت:«وا! اینطوری که نمیشه، اول باید بریم من یه ذره خودم و مرتب کنم.»

ارشک خان گفت:«شازده خانم دیر میشه ها!»

آمیتیس گفت:«بشه خب! از یه چیزایی نمیشه گذشت.» و منگوله­های قالیچه را حرکت داد به سمت پایین. آمیتیس از یکی دو ساعت قبلش بهتر بود، اما دستان حال و روز خوشی نداشت.

*

دستان خسته و بی حال روی زمین مانده بود در انتظار مرگ، سیاهپوش کماندار جلو آمد و گفت:«فریبرز، سالمی؟»

دستان گفت:«چرا اول حال من و نمی پرسی؟»

فریبرز گفت:«چون من رفیقشم شاهزاده! بیرونِ دربار مردم اینطوری هستن، اول حال رفیقشون و می پرسن، نه اونی که مقامش بالاتره.»

دستان گفت:«حالا هرچی، بکشید خلاصمون کنید.»

سیاهپوش گفت:«قرار نیست بکشیمتون.»

فریبرز تکمیل کرد:«من خبرشون کردم.»

نیایش کامل کرد:شاهزاده، خودتو نجات بده، من می زنمشون.»

بلند شد و حتی حمله­ای هم به به سمت سیاهپوشان کرد، اما این رزمندگان تازه وارد زیادی ماهر بودند و نیایش هم زیادی خسته، حمله­اش را خیلی زود دفع کردند و ده بیست تا کمانِ نشانه رفته به سویش، باعث آرام شدنش شد. یک نفر داخل کوچه دوید و داد زد:«سربازا دارن میان.»

فرمانده­ی سیاهپوشان گفت:«بریم.»

دستان تر و فرز بلند شد و ایستاد و گفت:«بریم»

فریبرز گفت:«این دختر بیش از حد مشکوکه، با خودمون نبریمش.»

دستان گفت:«اینجا بمونه که سربازا بیان بکشنش؟ من از کجا بدونم شما کی هستین، تو کی هستی، این سیاهپوشا کی هستن؟ هرجا میریم نیایش هم باید بیارید.»

سردسته­ی سیاهپوشان گفت:«شاهزاده ما طرفِ شما هستیم.»

دستان جواب داد:«والا امشب همه طرف ما هستن، ولی آخرش ما از هر چاله­ای در اومدیم افتادیم تو چاه. من راضی نیستم این دختر تو این کوچه بمیره.»

دستان دستهایش را بالا و پایین می­برد و و سخنرانی می­کرد. شمشیر و خنجرش را برداشته بود و کم کم دوباره اوج می گرفت، وسط کوچه ایستاد و ادامه داد:«آیین پهلوانی و شاهزادگی اجازه نمیده یه زن اینجا تنها بمونه.»

فریبرز گفت:«دستان جان، این زن که میگی آخه چطوری اومده بود تو اون راه مخفی؟»

دستان چرخید سمت نیایش و پرسید:«راس میگه؛ چطوری اومده بودی اون تو؟»

نیایش با چشم­های درشت و معصومش که موی بلندش ریخته بود دورشان گفت:«من و اینجا تنها نذارید.»

فریبرز گفت:«سوال و جواب ندادا!»

سیاهپوشی که خبر را آورده بود داد زد:«سربازا دارن میان!»

دستان گفت:«ساکت!»

و سردسته­ی سیاهپوشان گفت:«بسه دیگه!»

و با دسته­ی شمشیر محکم پشت کله­ی دستان کوبید. دستان بیهوش شد و روی زمین افتاد. نیایش گفت:«منم ببرید.» سردسته با حرکت سرش تایید کرد و یک ضربه­ی محکم هم پشت سر نیایش خورد و او هم روی زمین افتاد. فریبرز به سردسته گفت:«این دختر بی شک جاسوسه ها!»

سردسته جواب داد:«مادر تصمیم میگیره. جاسوس هم باشه، شاید اطلاعات با ارزشی داشته باشه.»

فریبرز با سر تایید کرد، یک نفر نقاب و بالا پوش سیاهی به فریبرز داد، دستان و نیایش را روی کولشان انداختند و درست وقتی اولین سرباز نیزه دار پایش به کوچه رسید، اثری از درگیری باقی نمانده بود جز اجساد بیست سی نفر سیاهپوش که کوچه­ی باریک شهر صددروازه را فرش کرده بودند. خون این مردان در تاریکی شب با رنگ لباسهایشان یکی دیده می شد، سیاه.

*

آمیتیس هم پیراهن مشکی بلندی را برداشته بود و خودش را جلوی آینده ورانداز می کرد، ارشک خان هم لم داده بود روی تخت ابریشم و پاهایش را می لیسید و به آمیتیس نگاه می­کرد. آمیتیس پیراهن مشکی را هم کنار ده تا پیراهن دیگر روی تخت انداخت، کمی عقب رفت و به تختش نگاه کرد و از گربه پرسید:«کدوم و بپوشم؟»

ارشک خان جواب داد:«شازده خانم شما هرچی بپوشید بهتون میاد، بیاید بریم دیر میشه ها.»

آمیتیس گفت:«برو اون کمدِ کفش­های من و باز کن گربه، انقدرم شلوغ نکن. تو نمیدونی تغییر لباس برای یه زن یعنی چی.»

ارشک خیلی بی­حوصله خودش را به سمت کمد کشید و زیر لبی گفت:«شما که میدونید بگید یعنی چی!»

آمیتیس صدای گربه را شنیده بود و گفت:«من شمشیر زن نیستم، زره من لباسیه که می­پوشم.»

گربه برگشت و به لباس­های روی تخت نگاه کرد. اکثرشان انقدری بدن را نمی پوشاندند که بشود اسم زره رویشان گذاشت. ارشک خانِ گربه کمد کفش را باز کرد و سرش گیج رفت. طبقات را از پایین شمرد، ده طبقه فقط کفش، در رنگ­ها و مدل­ها و شکل­های گوناگون.

آمیتیس گفت:«خب برو بیرون، میخوام لباس عوض کنم.»

ارشک گفت:«من که گربه م، چرا برم؟»

آمیتیس دستش را به کمرش زد و فقط به ارشک نگاه کرد. انقدر نگاه خیره اش را کش داد تا ارشک سرش را پایین انداخت و میو میو کنان از اتاق خارج شد. آمیتیس در را پشت سر ارشک بست، و لباسش را از تن در آورد تا اولین پیراهن روی تخت را امتحان کند. انگار تازه خودش را پیدا کرده بود.

*

دستان هم خودش را پیدا می­کرد. وسط اتاق بزرگی بود و سیاهپوشان دوره اش کرده بودند. مقابلش زنی روی تختی چهارزانو نشسته بود و چپق بزرگی می­کشید. موی بلند و سفید زن دورش ریخته  و به گردنش گردنبندی از سکه­های طلای گوناگون آویخته بود. دستان که سطل آبی رویش ریخته بودند بلند شد و ایستاد و دو سه بار کله­اش را تکان داد و آب انگار که از یالِ شیرِ نر پس از آبتنی، از موهای لختش به اطراف پاشید و همه نق نق کنان عقب رفتند. پیرزن از جایش بلند شد و از تختش پایین آمد. قد بلندش دستان را میخکوب کرد.  برگشت و با تعجب به فریبرز نگاه کرد، فریبرز  لبخند پهنی زد و دو دستی به دستان اشاره کرد که برود جلو.

پیرزن گفت:«من و میشناسی؟»

دستان گفت:«مادر.»

همه حاضرین به همراه فریبرز فریاد زدند:«درود بر مادر.»

دستان پرسید:«از من چی میخواید؟»

مادر جواب داد:«سریع رفتی سر اصل مطلب، خوشم اومد دستان. پادشاهیِ تیردادِ وزیر برای این کشور از قحطی بدتره، و من اجازه نمیدم با کشتنِ تو، انقدر ساده پادشاه بشه.»

دستان گفت:«تیرداد بیست سالی هست که وزیر ایران زمین بوده، چطور میگید از قحطی بدتره؟»

مادر جواب داد:«تیرداد همیشه دستورات پادشاهان رو اجرا کرده، اگر خودش پادشاه بشه دیگه چیزی جلودارش نیست.»

دستان گفت:«من به شما کمک نمی­کنم.»

مادر گفت:«مجبور نیستی، ما فقط جون تو رو نجات دادیم. بقیه­ش به تصمیم خودت بستگی داره. حالا چیکار میخوای بکنی؟»

دستان جواب داد:«راستش شما رو دیدم یاد مادرم افتادم، میخوام باهاش حرف بزنم. و بی زحمت بگید این نیایش کجاست.»

با اشاره­ی مادر سیاهپوشان نیایش را آوردند جلو. دستان با سر از مادر تشکر کرد و دست راستش را هم روی سینه گذاشت. مادر گفت:«با سرِ پوشیده خارجشون کنید.» و قبل از اینکه بتوانند اعتراضی بکنند دو کیسه­ی سیاه روی سرشان کشیده شد. مادر ادامه داد:«فریبرز باهاشون برو.»

فریبرز سرش را با عصبانیت تکان داد و به دنبال این دو نفر کیسه به سر به راه افتاد.

*

دستان از پنجره­ی باغ وارد خوابگاه مادرش شد، که در سمت دیگر، در واقع مقابل خوابگاه زن عمویِ دستان، مادرِ آمیتیس ساخته شده بود. دستان انتظار داشت مادرش خواب باشد، اما ملکه­ی مادر همه­ی ندیمه­ها را مرخص کرده بود و خودش روی تخت مرصعی که پادشاه هند برایش پیشکشی آورده بود، نشسته و زانوهایش را بغل گرفته، موی سیاه بلندش را پشت سرش جمع کرده بود و لباس سرخابیِ بلندی به تن داشت با زیور آلات فراوان، تو گویی در انتظار شخص مهمی است. دستان که در را باز کرد، مادرش بلند شد و آنطور که باید گفت:«خوش آمدی تیرداد.»

دستان از تاریکی به نور شمعدان­ها آمد و ایستاد. چشم­هایش گرد شده بود، از تعجب یا از بودنِ مدام در تاریکی؟ مادر از جا پرید و گفت:« دستان تویی! فکر کردم عموته.»

دستان گفت:«آخه مادرِ من نصفه شبی هفت قلم آرایش کردی منتظر عمو تیردادی که چی بشه؟ منتظر قاتل پدر منی؟»

مادرِ دستان از حالت شق و رق استقبالش خارج شد و خیلی خانوادگی و صمیمی به سمت دستان رفت تا از نزدیک سر و صورتش را بررسی کند و گفت:«وای وای زخمی شدی، بگم بیان زخمتو ببندن.»

در حال رفتن بود که دستان دستش را گرفت و گفت:«نرو مادرِ من، بگو چرا منتظر عمو تیرداد بودی.»

مادر جواب داد:«منتظرش نبودم دستان جان، ولی این وقتِ شب تنها کسی که ممکنه تو این شرایط بحرانی به اینجا سر بزنه عموته، مگه نه؟»

دستان پرسید:«فقط همین؟»

مادر گفت:«بله، پس چی فکر کردی؟»

دستان گفت:«لباسِ قرمزتو کجایِ دلم بذارم مادر؟»

مادر جواب داد:«قرمز نیست و سرخابیه، من که از فردا باید تا معلوم نیست چند وقت سیاه بپوشم. دلم خواست یه امشب و تا صبح سرخابی تنم باشه، خوابم هم نمی برد چون شوهرم مرده، همه جون و تنم مرده، عشقم مرده. من منتظرم عموت بیاد تکلیفِ آیین خاکسپاری و سوگواری رو روشن کنیم.»

دستان دست مادرش را رها کرد. اما صدایی دیگر آن دو را به خودشان آورد. صدای آمیتیس بود که می­گفت:«آیین خاکسپاری و سوگواری یا آیین خواستگاری از ملکه­ی مادر.»

دستان به سمت صدا چرخید. آمیتیس، پیراهنی به رنگِ آبی­ِ تیره پوشیده بود که تا پایین­ِ پایش کشیده می­شد. تنگ بود اما چاکی در کنار پیراهن اجازه میداد راحت با آن راه برود، کفش­های پاشنه بلندی به پا کرده بود و موهای سیاهش را یک وری روی شانه­اش انداخته بود. شمعی در دست داشت و نورش را ماهرانه روی سه رخ خودش تنظیم کرده بود. ارشک خانِ گربه هم خیلی آرام پشت سرش می آمد. دستان در برابرِ تصویرِ آمیتیس زیبا میخکوب شده بود.

ملکه­ی مادر گفت:«به به، عروسِ فراری، شنیدم که از برجِ وزیر فرار کردی.»

آمیتیس جواب داد:«شنیده بودم گزینه­ی دومِ وزیر ملکه­ی مادر است، خواستم سدی برابر خواسته­های شما دو نفر نباشم.»

دستان پرسید:«مامان این چی میگه!»

مادر گفت:«دروغ!»

دستان گفت:«دروغ؟! مادرِ من بالاخره بخوای چنین کاری بکنی فرداروز که من پی به همه چیز می­برم! الان خودت بگو، میخوای با قاتل پدرِ من هم بستر شی؟»

مادر چشم­های سرخ شده­ی دستان را که دید چند قدم از او فاصله گرفت و گفت:«نگو قاتلِ پدرم، قاتلِ پدرم، از کجا میدونی کارِ تیرداد بوده؟»

آمیتیس گفت:«پس کارِ کی بوده؟ نکنه می­خوای بگی کارِ دستان بوده.» دستانِ خشمگین دستش روی قبضه­ی شمشیرش بود و آن را فشار می­داد.

مادر جواب داد:«از کجا که کار تو و مادرت نباشه؟ پیش خودتون اندیشه کردین شاه که بمیره، دستان شاه میشه و تو هم که همه­ی دربار میدونن پسر کله خر من چطوری عاشقته، میشی ملکه و مادرت میشه ملکه­ی مادر.»

آمیتیس گفت:«پس همه چیز راست بود، من تا الان شک داشتم ولی الان مطمئن شدم که شما می­خواهید با تیرداد ازدواج کنید، اما بگم که گزینه­ی اولش من بودم و هستم، پس اونقدرا هم مطمئن نباش.»

دستان گفت:«آمیتیس چی می­گی؟! مگه تو با من پیمان نبسته بودی؟»

مادرِ دستان گفت:«ببین، بهت میگم این دختر به درد تو نمیخوره باور نمی کنی.»

آمیتیس جواب داد:«من که هنوز کاری نکردم دستان، چرا بلوا می­کنی؟ تازه اون پیمان برای پس از تاجگذاریت بود، منم رو سرِ تو تاجی نمی­بینم.»

دستانِ خشمگین به سمتِ آمیتیس رفت و گفت:«عشقِ تو به من به خاطر تاجی بود که قرار بود روی سرم باشه؟ مادرم راست می­گفت؟»

آمیتیس جواب داد:«من کی گفتم عاشق توام؟ من اجازه دادم تو به من ابراز عشق کنی. همین.»

مادرِ دستان گفت:«دیدی گفتم، دیدی گفتم دستان؟ از دخترِ اون پتیاره­ی زنِ جادو چیزِ دیگه هم نباید انتظار داشت!»

دستان جواب داد:«مادر جان، هرچی که هست اقلا سرخابی نپوشیده منتظر وزیر بشه، دست کم از برجِ وزیر فرار کرده.»

صدایی گفت:«سربازا دارن میان.» هر سه نفر به سمت صدا برگشتند. نیایش بود که در برابرِ سر و رویِ آراسته­ی دو زنِ دیگر شبیهِ یک خارپشت بود در برابر دو بوته­ی گل سرخ.

دستان گفت:«چند نفرن؟»

نیایش جواب داد:«خیلی زیادن، با لباس گاردِ ویژه­ی خودِ وزیر.»

مادر به سمتِ دستان چرخید و گفت:«برو پسرم، زنده بمون، گرچه خیلی مطمئن نیستم تو پدرتو نکشته باشی، ولی دلم نمی­خواد بمیری. برو.»

دستان گفت:«مامان! من … بابا!!!»

مادر گفت:«میدونی چند تا پسر تا حالا پدراشون رو کشتن؟»

آمیتیس ناگهان گفت:«این دخترِ کیه؟»

و جوری به نیایش اشاره کرد که شمع توی دستش تکان محکمی خورد و خاموش شد. دستان به سمت نیایش برگشت و گفت:«یه نفر که مراقبِ منه.» و از خوابگاهِ مادرش بیرون رفت.

چند لحظه خوابگاه را سکوت سنگینی گرفت تا بالاخره مادرِ دستان سه بار دستانش را به هم کوبید و گفت:«اما شما خانوم، من با شما کار دارم.»

از بیرون سالنِ خوابگاه صدایِ پا می آمد و هیاهو.

برچسب ها

هیچ نظر به “شاهزاده ایرانی ـ قسمت هفتم: آخه مادرِ من…!”

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*