شاهزاده ایرانی ـ قسمت هشتم: مردی که چاه نداشت

prince-8-20-2-93

شاهزاده ایرانی ـ قسمت هشتم: مردی که چاه نداشت

دستان از سیاهچال به کوچه رسیده و با نیایش و فریبرز با ده نفر سیاهپوش رودررو شده، آمیتیس روی قالیچه ی پرنده ­اش اشک می­ریزد و موبد و وزیر با هم در نیایش گاه مذاکره می­ کنند، وزیر می ­فهمد آمیتیس فرار کرده است. دستان سیاهپوشان را در کوچه می ­کشد، اما اسیرِ دسته­ای سیاهپوش دیگر می­شود در حالی که تیردادِ وزیر فهمیده است آمیتیس و دستان فرار کرده اند. دستان می­فهمد که مادرش واقعا قصد ازدواج با عمویش را دارد، و البته آمیتیس هم با مادرش در این راه رقابت میکند، حالا جدای بین مادر دستان و آمیتیس جریان دارد. ادامه­ی ماجرا را در قسمت هشتم بخوانید…

قسمت­های پیشین را اینجا بخوانید: قسمت اول  ، قسمت دوم،  قسمت سوم، قسمت چهارم، قسمت پنجم، قسمت ششم،  قسمت هفتم

دستان به سرعت از خوابگاه مادرش خارج شد. صدای سم اسب­هایی که به تاخت نزدیک می­شدند در کوچه­های سنگفرش شده­ی صد دروازه پیچیده بود. دستان دلش می­خواست بایستد و کارِ وزیر را همینجا یکسره کند، ولی حساب گارد ویژه­ی عمو تیردادِ وزیر از بقیه جدا بود.

تیردادِ وزیر در بیش از دو دهه وزارت و اداره­ی مملکت ایران این گارد ویژه را از میان نوجوانان یونانی تبارِ بی سرپرست انتخاب و تربیت کرده بود. گارد ویژه­ی وزیر نه عاطفه­ای داشتند، نه تعلق خاطری جز به وزیر، نه حتی ایرانی بودند که از کشتن ایرانی­ها ابایی داشته باشند. دستان مدت­ها بود برای رودررو شدن با گارد وزیر لحظه شماری می­کرد، مخصوصا فرمانده­ی آنها، که یونانیِ کله­شق و پرمدعایی بود به نام لئونیداس. اما امشب، شب مناسبی نبود.

فریبرز گفت:«هرچه زودتر باید برگردیم. اینجا امن نیست.»

نیایش هم تایید کرد:«درست میگه دستان، بیا بریم.»

هر دو به سمت جایی رفتند که باید از دیوار می پریدند، اما دستان به طرف دیگری رفت. فریبرز و نیایش با تعجب به هم نگاه کردند. نمی شد هم صدایش زد، چاره­ای نداشتند جز دنبال کردنش، دستان به سمت دیگر ساختمان رفت، پشت پنجره­ای مخفی شد و از لای پنجره به شبستانِ مادرش چشم دوخت، جایی که رویارویی آبی و قرمز ادامه داشت.

*

آمیتیس، پیراهنی به رنگِ آبی­ِ تیره پوشیده بود که تا پایین­ِ پایش کشیده می­شد. تنگ بود اما چاکی در کنار پیراهن اجازه میداد راحت با آن راه برود، کفش­های پاشنه بلندی به پا کرده بود و موهای سیاهش را یک وری روی شانه­اش انداخته بود. ارشک خان گربه هم کنار پایش چمباتمه زده بود و صدای پاهای تویِ راهرو مو را به تنش سیخ می­کرد، اما نگاه آمیتیس آرام بود. شمعی را که در دستش خاموش شده بود روی رف گذاشت و چند قدم به سمت مرکز سالن رفت. ارشک خان گربه زیر لبی گفت:«شازده خانم نقشه ای کشیدی؟»

آمیتیس گفت:«نه.»

ارشک خان گربه همانجا خزید زیر یک مبل و مخفی شد. درهای خوابگاه باز شد و از هر طرف چند نفر ندیم و نوکر وارد شدند. همه خیره شده به ملکه­ی سوگوار در لباس سرخابی تا دستوری صادر کند. ملکه کمی تامل کرد، بعد گفت:«موهاشو از ته بزنید.»

مکثی بین ندیمه ها به وجود آمد. همه آمیتیس را می شناختند، و تردید به جانشان افتاده بود. ولی ندیمه­ی ملکه بودند. مسن­تر ها کاری نکردند و صبر کردند تا جوانان جویای نام و تشنه­ی خوش خدمتی پیش قدم شوند. ولی آمیتیس از جایش تکان نخورده بود. او صبر کرد تا ندیمه ها کمی جلو بیایند و بعد گفت:«شما به فرمان بانوی خودتون میخواید موی من و از ته بتراشید و این نشان وفاداری شماست، آفرین. اما من همسرِ آینده­ی تیردادِ وزیرم، یادتون باشه که مو دوباره بلند میشه، اما چشم دوباره به کاسه اش برنمیگرده.»

این تهدید آمیتیس که با لبخندی محو و صورتی جدی و آن هم در فضای نیمه تاریک انجام شد ندیمه­ها را سر جایشان خشک کرد. خورشید صد دروازه کم کم طلوع می­کرد و آمیتیس حالا که در برابر مادر دستان ایستاده بود می دانست که سرنوشت او و خانواده­اش شاید در همین سپیده تا آخر تاریخ تغییر کند. پس محکم سر جایش ایستاد، دستی به زره آبی تیره اش کشید و به چشمان ملکه­ی مادر خیره شد.

ملکه­ی مادر گفت:«تو همسر آینده­ی هیچکس نیستی. آخرین اشتباه زنانه ات، اولینشون هم بود. از این خوابگاه سالم بیرون نمیری، تیرداد وزیر تو رو به خاطر چهره ت، موهات و بدنت میخواد، من اینا رو ازت میگیرم، اون وقت ببینیم کی ملکه ی آینده ی ایران زمین میشه.»

آمیتیس جواب داد:«همه تون شنیدید که چطور ملکه­ی مادر به زیباتر بودن من اعتراف کرد. خوب گوش کنید، هرکس این سه نفری رو که به قصد زدن من جلو اومدن اسیر کنه، پس از ملکه شدن من از مال دنیا بی نیاز میشه.»

تردیدی در جمع افتاد. ملکه­ی مادر را از روی راهنمای انتخاب همسر برای پادشاه انتخاب کرده بودند. راهنمایی که با دقت نوشته شده بود، و تمام ابعاد مناسب برای ملکه درونش ذکر شده بود. مبادا فکر کنید ملکه ی مادر نازیبا بود، نه، اما جوانیِ آمیتیس را رقیبی جدی برای خودش می دید. به همین دلیل بود که رفت و از درون صندوقچه تسمه­ چرمی بلندی بیرون آورد تا حساب کار را برای همیشه یک سره کند. آمیتیس هم سر جایش خشک شده بود و مطمئن نبود چطور باید مقابله کند، با زبان، خشونت؟ یا فرار؟

ولی صدای جیغ ملکه­ی مادر آمیتیس را به خودش آورد. سرش را که بلند کرد دید جای چنگی روی صورت ملکه است و ارشک خان می دود. ملکه فریاد زد:«اون گربه رو بکشید!» و شبستان کاخ در کمتر از چند ثانیه از فضایی سنگین و جدی تبدیل شد به مهلکه­ی من بدو، گربه بدو. اگر تجربه ای داشته باشید، میدانید که تلاش برای گرفتن یک گربه­ی شر در یک سالن مبلمان بزرگ، نتیجه­ای جز به هم ریختن کل سالن ندارد. اما واقعیتِ لحظه این بود که تمام حاضرین در سالن جز آمیتیس و ملکه ترجیح میدادند دنبال گربه بدوند تا وسوط دعوای این دو زن باشند. از این دو نفر هرکس به قدرت می رسید، قطعا این خدمه بودند که نابود می­شدند. تغییر قدرت قربانی می­دهد، و نیروهای خدماتی بهترین قربانیان هستند. کسی در دربار از نبودنشان ناراحت نمیشود، و تمام کسانی که بیرون دربار هستند میگویند خدا رو شکر یک جایی باز شد! فقط خانواده­هایشان عزادار میشدند که مشکل عزاداری هم با یکی دو گاو و در نهایت یکی دو کیسه برنج حل می شد. پس زنده باد شکار گربه در قصر و پرهیز از آزردن ملکه­ی سابق یا ملکه­ی آینده.

صدایی بلند همه را سر جایشان میخکوب کرد:«اینجا چه خبره.»

انقدر گرم کارشان شده بودند که کسی متوجه ورود تیرداد نشده بود. تیردادِ وزیر ادامه داد:«همه بیرون.»

ندیمه­ها و نوکرها از خدا خواسته به سرعت سالن را ترک کردند و تیرداد به همراه دو شمشیر زنی که همیشه کنارش بودند وارد سالن شد. ارشک خان گربه هم زیر مبلی خزید و مخفی شد. آمیتیس و ملکه­ی مادر هر دو سر جایشان خشک شدند. تیرداد وزیر اخم­هایش را در هم کشیده بود، دست­هایش را پشت کمر گره زده بود و با دقت به هر دو زن نگاه می­کرد. ملکه­ی مادر اگرچه در حضور دیگران در موردِ زیباییِ آمیتیس حرف زده بود، و اگرچه زن­ها در دعواهایشان از زیبایی و جوانی استفاده می­کنند، هر سه نفر می دانستند که آخرین نکته­ی مد نظر وزیر زیبایی ظاهری است.

وزیر واقعا ترجیح میداد با آمیتیس ازدواج کند تا ملکه­ی مادر. مادرِ آمیتیس سالها از قدرت دور بود و اگر دوباره به قدرت می رسید تا آخر عمر مطیع و زبان بسته در خدمت وزیر می ماند، آمیتیس هم از نظر وزیر دختر جوانی بود که به راحتی میشد تحت کنترلش گرفت. اما ملکه­ی مادر، زن خطرناکی بود، زنی که هنوز از قدرت جدا نشده بود و در این چند سال حضورش در دربار ثابت کرده بود بازی را خوب بلد است. وزیر اگر مجبور می­شد با او ازدواج می­کرد، ولی می­دانست که ملکه­ی مادر ماده گرگی است که هرگز مطیع نخواهد شد.

ملکه­ی مادر گفت:«خوش آمدی تیرداد، زودتر منتظرت بودم.»

تیرداد جواب داد:«با آبدوسِ موبد طولانی حرف زدیم، آمیتیس تو که از برج فرار کردی چرا اینجایی؟»

آمیتیس جواب داد:«اگر در برج کاخ شما با شما ازدواج می­کردم، دیگران مرا به زبونی و ترس متهم می کردند، ولی حالا در آزادی پیشنهاد شما رو می پذیرم عمو تیرداد.»

لبخند پهن تیرداد نشان از رضایت خاطرش داشت، این جواب هوشمندانه هم ثابت می کرد آمیتیس آمادگی ملکه بودن را دارد، هم اینکه بالاخره تیرداد وزیر را به آمیتیس زیبا می رساند.

ملکه­ی مادر گفت:«اشتباه می­کنی تیرداد.»

تیرداد وزیر، که با این ازدواج راه تاجگذاری اش هموار میشد، خیلی آرام جواب داد:«نه.»

او می دانست که ملکه­ی مادر از او دست نخواهد کشید و هر کاری خواهد کرد تا بر روی شاه بعدی نفوذی داشته باشد.

تیرداد گفت:«بسیار خب، شاهزاده آمیتیس. هوشمندانه گزینش کردید.»

آمیتیس لبخندی زد و چرخید و گفت:«من میرم خوابگاه خودم.»

تیرداد جواب داد:«برو.»

آمیتیس بیرون رفت، تیرداد به دو محافظش اشاره کرد که خارج شوند و رودر روی ملکه­ی مادر ایستاد.

ملکه­ی مادر گفت:«اشتباه می کنی تیرداد.»

تیرداد با لبخند جواب داد:«سیاست باید از عشق جدا باشه.»

*

دستان از پنجره جدا شد. نیایش و فریبرز که پشت سر او این منظره را می دیدند حرفی برای گفتن نداشتند. دستان در سکوت، شانه های افتاده اش را روی پاهای خسته اش می­کشید و به سمت دیوار می رفت.  نیایش و فریبرز هم دنبالش با فاصله راه می رفتند، طوری که مزاحمش نباشند. دستان در یک باغ سنتی ایرانی راه می رفت، صدای بلبلان صبحگاهی بلند بود، جوی های آب از میان درختان میوه و بوته­های گل می گذشتند.

اما راه رفتن دستان، راه رفتن مردی بود که در بیابانی بی آب و علف راه می رود و کرکس ها بالای سرش پرواز می­کنند.

راه رفتن مردی بود که از خط پایان گذشته است، ولی گفته اند باید همچنان برود، ولی بدون جایزه­ای و بدون خط پایانی.

دستان کشاورزی بود که به تنهایی تمام مزرعه­اش را درو کرده و خرمنش را آذرخش سوزانده بود.

باغداری بود که هزار درخت انارش را سرما خشک کرده بود.

شیر تنهایی بود میان حلقه­ی کفتارها.

پای درخت سروی زمین افتاد و به درخت تکیه داد. فریبرز و نیایش مقابلش نشستند. فریبرز قطرات اشک را دید که از چشم­های دستان سر می­خوردند و لای ته ریش هایش گم می­شدند.

فریبرز گفت:«گریه نکن.»

دستان جواب داد:«خسته م.»

نیایش گفت:«این چیزا که گریه نداره. مردم مشکلات مهم تری دارن.»

دستان به نیایش نگاه کرد و گفت:«همین چند ساعت پیش تو سیاهچال بودم، با چه رویایی از سیاهچال فرار کردم، حالا چی شد؟ همون تو می موندم بهتر نبود؟»

فریبرز گفت:«نه.»

دستان پرسید:«چرا؟»

فریبرز گفت:«مادر بهت میگه. باید بریم پیش مادر.

دستان پرسید:«من کاری از دستم ساخته نیست، من از این بازی ها سر در نمیارم فریبرز، من حتی هنوز نمی دونم شما واقعا کی هستین.»

نیایش جواب داد:«وقت برای جواب دادن به سوالات زیاد هست، ولی الان باید بریم شاهزاده، تو این باغ دستگیر شدن بدترین اتفاق ممکنه.»

فریبرز گفت:«شاهزاده، دیروز زندگیت از این رو به اون رو شد مگه نه؟ امروزم زنده بمون شاید بازم از این رو به اون رو شد.»

دستان اشک­هایش را پاک کرد، به سختی از جایش بلند شد و گفت:«بریم ببینیم دور بعدی سکه کدوم روش و نشون میده.»