شاهزاده ایرانی ـ قسمت سوم: پرویز پلنگ غیور

princeofpersia-3-22-12-92

شاهزاده ایرانی ـ قسمت سوم: پرویز پلنگ غیور

این داستان را با الهام از بازی محبوب دوران کودکی­ام، پرنس آو پرشیا که فیلمش را هم ساختند و اتفاقا اسم شخصیت اصلی فیلمش هم همین دستان بود، نوشتم. یک نوعی از فن فیکشن است، اما تفاوت­های اساسی هم با بازی و هم با فیلم دارد. با شبگار همراه شوید و لذت ببرید. دستان هنوز در سیاه چال است، شازده خانم آمیتیس هنوز در خوابگاه وزیر زندانی است و…. 

قسمت اول                      قسمت دوم

جنگیدن با پلنگ از برخی جنبه­ها از جنگیدن با آدم سخت­تر است. آدمیزاد معمولا دو دست دارد و یک شمشیر ولی پلنگ دست و پایش هر دو چنگا­ل­های کشنده دارند. آدم گاز نمی­گیرد ولی پلنگ کافی است یکی دو گاز بگیرد. پلنگ سریع­تر است. فرزتر است. اصولا آدم برای جنگیدن با پلنگ ساخته نشده است. ولی به هر حال دستان مجبور بود برود و با پلنگِ پشت دیوار روبرو شود. این پلنگ بین او و آمیتیس قرار گرفته بود. دستان می­توانست تصور کند که وزیر چه بلایی سر آمیتیس آورده است. آمیتیس بسته شده به زنجیر، در یک اتاق سرد و نمور و تاریک شلاق می­خورد. گریه می­کند و هرگز حاضر نیست تسلیم وزیر شود و فقط اسم دستان را می­گوید.

دستان فکر کرد در این شرایط او چطور می­تواند همینجا راحت باشد؟ چطور می­تواند از جنگ با پلنگ بترسد وقتی شازده خانم آمیتیس به خاطر او این همه سختی و رنج را تحمل می­کند. نه، این اصلا درست نبود. اینها افکار دستان بود قبل از اینکه سنگ را روی کلید مخفی بیاندازد و چشمش به چشم پلنگ بیافتد. ولی یک نگاه در چشم پلنگ کافی بود تا عشق و عاشقی از یاد دستان برود. پلنگ به نظر خیلی عصبانی هم می­آمد و حتی گرسنه. پلنگ مکث نکرد. به سمت دستان دوید. دستان تازه یادش افتاد که اصلا فکر نکرده پلنگ را چطور باید بکشد. ولی جای پا پس کشیدن نبود. پس او هم به سمت پلنگ دوید. پلنگ خیز برداشت به سمت دستان و شاهزاده­ی ایرانی در آخرین لحظه روی زمین خوابید و از زیر پلنگ سر خورد و رفت و سمت دیگر از جایش بلند شد.

پلنگ فرود آمد و فورا چرخید به سمت دستان. دوباره خیز برداشت. دستان تازه یادش آمد که خود پلنگها چطور با هم می­جنگند و کمی اعتماد به نفس گرفت. زانوهایش را کمی خم کرد و با دو مشتش به دو شانه­ی پلنگ کوبید. گرچه­ بازوهایش زخمی شدند پلنگ کناری افتاد و دستان فرصت کرد بپرد روی پشتش و دستش را دور گردن پلنگ قفل کند. خدا را شکر پلنگ مثل عقرب دم نداشت که از پشت نیش بزند. دستان خنجر را بالا برد. ولی دستش بین هوا و زمین خشک شد. ته تالار در دیگری باز  و مردی عظیم وارد شد.

مرد نگهبان سیاهچال بود و از درِ سیاهچال درشت­تر. تبری دستش گرفته بود قد خودِ دستان و هر بازویش به قطر ران پای دستان بود. دستان بی اختیار خنجر را به گردن پلنگ فرو کرد. پلنگ از پا افتاد و دستان رهایش کرد، خنجر خون آلود را در دستانش محکم گرفت و عقب عقب رفت. پلنگ زخمی خودش را به سمت نگهبان کشید. دستان با اندوه شکارچی زیبا را نگاه کرد. او پلنگ را کشته بود. چاره­ای جز این نداشت.

نگهبان دستش را به سمت پلنگ دراز کرد و گفت:«پرویز. نمیر.» اما پرویز، پلنگ دلیر دیگر مرده بود. دستان به واقع خون را می­دید که در چشمان مرد قوی بالا می­رود. رگ­های گردنش را می­دید که برجسته می­شوند. البته ندیدنشان واقعا سخت بود چون قطر رگ گردنش تقریبا اندازه­ی انگشت اشاره­ی دستان بود. دستان پشت سرش را نگاه کرد. در طبقه­ی پایین هنوز باز بود. هنوز فرصت داشت بدود و در را پشت سر خودش ببندد. پلنگ یک چیز بود و این بچه غول چیزی دیگر. اما دوباره تصویر شازده خانم آمیتیس به سراغش آمد. شازده خانم در تاریکی و سیاهی و شکنجه غرق شده بود و تنها امیدش دستان بود. او باید می­جنگید. در حالیکه نگهبان قوی هیکل و دستان همدیگر را برانداز می­کردند شازده خانم در سوییتش نشسته بود.

*

بله،

در سوییت طبقه هفتم شازده خانم و گربه­اش طناب بافی را کنار گذاشته بودند و کنار پنجره نشسته بودند و باغ کاخ وزیر را نگاه می­کردند و لذت می­بردند. شازده خانم آمیتیس  یک بشقاب میوه برای خودش جدا کرده بود و دانه دانه انگورها را با لذت می­خورد و خیالش راحت بود که وزیر تا چند ساعت بعد هم برنمی­گردد.

آمیتیس گفت:«باورم نمیشه تو همچین گوشه­ی سخت و بدی گیر کردم گربه. من تابِ این همه سختی رو ندارم.»

گربه گفت:«به خدا راس می­گی شازده خانم. می­فهممت. آخه یک شاهزاده­ای چون شما، چرا باید اینجا گیر بیافته؟ چقدر این جهان جای بد و نامردیه و چه سختی­هایی که روی شونه­ی آدم پاک و بی گناهی چون شما نمی­گذاره! اما آشفته نشو شازده خانم. ما بالاخره با هم دیگه در می­ریم.»

آمیتیس لبخندی زد و دستی روی سر گربه­اش کشید و گفت:«گربه، ببخشید ارشک، تو تمامِ این جهانِ هستی، تنها کسی که با من همراهه و برای من کاری می­کنه تویی. تو یه دونه­ای گربه. تو از درون دلِ من آگاهی.»

گربه گفت خخخخخ. شازده خانم یک حبه انگور توی دهانش انداخت. مویش را از روی یک شانه انداخت روی شانه دیگرش و دستان دوید روی دیوار.

این تکنیک اصلی دستان در هر جنگی بود. روی دیوار می­دوید و پشت سر طرف مقابل فرود می­آمد. بعد یا طرف را غافلگیرانه می­زد یا یقه­اش را می­گرفت و کول اندازش می­کرد به سمت دیگر اتاق. مخصوصا در جنگ­های یک به چند این روش به درد می­خورد. این بار هم دوید روی دیوار و اوج گرفت. ولی هرچقدر بالا می­رفت فایده نداشت. روی گام دوم، دست بزرگ نگهبان به او رسید. دستان را از جا کند و گروپی کوبید توی دیوار روبرو. دستان خورد توی دیوار. افتاد زمین و فقط زیر چشمی برق تیغه­ی تبر را دید که پایین می­آید و غلط زد و در رفت. تبر با صدای سهمگینی به زمین کوبیده شد. جوری که از نقطه­ی تماس حتی جرقه­هایی هم به هوا بلند شدند. دستان آب دهانش را قورت داد و به خودش گفت:«دستان جان، دیگه …دی.»

دستان اصلا دلش نمی­خواست از زمین بلند شود. همانجا نشست و خنجرش را محکم گرفت. تبر بالا رفت و دوباره پایین آمد. دستان خودش را با تمام قدرت به جلو، و به سمت پاهای نگهبان پرتاب کرد. نگهبان کمی چرخید ولی قبل از اینکه کامل بچرخد، خنجر دستان زردپی آشیل او را از پشت ساق قطع کرده بود. حالا غول فقط یک پا داشت. تبرش را به زمین زد تا بتواند سر پا بایستد. به سمت دستان چرخید، ولی دستان آن زیر میرها بیکار نبود و  در زمانی کوتاه دو زردپی پشت زانوی دیگر غول را هم قطع کرد و از او فاصله گرفت.

غول گفت:«منو بکش شاهزاده. تو بهترین جنگجوی ایرانی. به دست تو مردن مایه­ی بزرگیه.»

دستان جواب داد:«نه بابا من بهترین جنگجوی ایران نیستم.»

نگهبان گفت:«من جنگیدن شما رو در جنگ کارا دیدم. شما بین سربازان رومی، مثل روباهی در قفس مرغها بودین. من میخوام به دست شما بمیرم شاهزاده.»

دستان که نیشش از تعریف­های نگهبان باز شده بود، با سر حرف غول را پذیرفت. رفت جلو تا با یک ضربه خنجر غول را بکشد ولی به محض نزدیک شدن دست غول دور پایش حلقه شد. دستان پرت شد توی بغل غول. غول می­خواست دستان را خفه کند و با آن دست­های بزرگ خیلی هم طول نمی­کشید. دستان سریع تصمیم گرفت. دست انداخت و شمشیر بلند و پهن غول را از کمرش کشید و همانجا توی پهلو­ی غول فرو کرد. غول مرد و دستان سرتاسر خون شد.

خودش را به زحمت از زیر غول بیرون کشید. یک دست شمشیر و یک دست خنجر به سمت انتهای راهرو رفت تا بالاخره از سیاهچال خارج شود و به طبقه­ی همکف قصر برسد. ولی روبرویش یک پازل بزرگ دید با هفت کلید مختلف که باید جور می­شدند. این معنیش میلیون­ها حالت مختلف بود. هفت کلید، هر کلید سه حالت بالا، پایین، وسط را داشت. دستان وقتی برای این بازی نداشت. اطرافش را نگاه کرد و چشمش به زنجیر اعلام خطر افتاد. به خودش گفت:«هیچ آدمی این کارو نمی­کنه.» دوباره به پازل نگاه کرد و به خودش گفت:«من هیچوقت نتونستم پازل حل کنم.» دوباره به زنگ خطر نگاه کرد و گفت:«یه کمی درگیر شدن با ده بیست نفر همزمان گمونم سخت باشه.» کمی نگاه کرد و گفت:« دستان جان، این اندیشه نیک نیستا!» و زنجیر را کشید. صدای زنگ اعلام خطر در تمام راهروهای سیاهچال و کاخ پیچید. دستان می­دانست تا چند لحظه­ی بعد در روبرویش باز می­شود و چندین نگهبان شمشیر به دست به درون سیاهچال می­ریزند.

*

وزیر  سوار بر اسب سیاهش به تاخت از بازار بزرگ صد دروازه می­گذشت و به مردمی نگاه می­کرد که از زیر پای اسب­های گارد ویژه­اش می­گریختند. پیش خودش فکر کرد سرنوشت این آدم­های بی ارزش همین است. سرنوشتشان این است که در برابر قدرت او تسلیم شوند. به زودی با ازدواج با آمیتیس، دختر برادر دیگرشان، پادشاه قبلی و اعدام دستان به جرم قتل پدرش، وزیر تاجگذاری می­کرد و به پادشاهی می­رسید. همه این اتفاقات را برای همین چند روز آینده برنامه ریزی کرده بود و مطمئن بود گارد ویژه­اش و اکثر درباریان از او حمایت خواهند کرد، اما موبدان موبد دردسر بزرگی بود.

آتشکده خارج از شهر روی تپه­ای خودنمایی می­کرد و وزیر به سربازان گارد ویژه­اش نگاه می­کرد که دوره­اش کرده بودند. چند نفر از این سربازان حاضر بودند به خاطر او روی موبدانِ آتشکده شمشیر بکشند؟ پیش خودش فکر کرد این آزمون خوبی است برای گارد ویژه­ای که قرار بود تمام مخالفت­ها را سرکوب کنند. تا اینجای کار خوب پیش رفته بود، نهایتا اگر موبدان موبد راضی نمی­شد برمی­گشت و آمیتیس را راضی می­کرد. مهمترین چیز ماندن دستان در سیاهچال بود و نرسیدنش به محاکمه­ای که معلوم نبود چه عاقبتی داشته باشد. دروازه های شهر باز بودند و وزیر به سمت آتشکده می­رفت.

برچسب ها

2 نظر to “شاهزاده ایرانی ـ قسمت سوم: پرویز پلنگ غیور”

  1. 1392/12/28

    طنز سیاه Reply

    من بازی کامپیوتریش رو انجام ندادم و با شخصیت پردازی این دستان و آمیتیس آشنا نیستم. اما نکته ای که به نظرم میاد اینه که آمیتیس تا حد زیادی در برابر شخصیتی که دستان داره بی تحرک جلوه داده شده و البته راه حل هایی هم که برای زمان خریدن و فرار به ذهنش میرسه توی حکایات خودمون قبلا تا همین حد بوده و ابتکار جدیدی توی فرار و … از خودش نشون نمیده . کلا بهتر بود یه کم زنده تر بود و به دخترهای این زمانه نزدیکتر و … توی ریزش نمیرم.

    یک مورد دیگه هم استفاده همزمان توصیف های تا حدودی حماسی در کنار لغت های فرنگی یا جدید هست. مثلا زوم کردن و گارد و زردپی اشیل و …

    به هرحال طنز خوبی دادی توی داستان. اونایی که مشکل پسند نباشن حسابی لذت می برن.

    • ممنونم از نظرت.
      بازی کامپیوتریش که مهم نیست ربطی نداره به این قصه، فقط بهونه بوده. در مورد آمیتیس هم عجله نکن، موقعیتی که توشه ایجاب می کنه. موقعیتش که تغییر کنه، آمیتیس هم تغییر میکنه. در مورد کلمات هم درست تشخیص دادی این کار و کردم، به نظرم کار خوبیه.

      قسمت های بعدی رو هم بخونید، و بیشتر لذت ببرید.

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*