شاهزاده ایرانی ـ قسمت دهم: من و  مادر و ارشمیدس

شاهزاده ایرانی ـ قسمت دهم: من و  مادر و ارشمیدس

داستان به جایی رسید که ارشیمدس، فرمانده­ی گاردِ حفاظتِ تیردادِ وزیر، قصد کرد به مخفیگاهِ مادر حمله کند….

قسمت­های پیشین را اینجا بخوانید: قسمت اول  ، قسمت دوم،  قسمت سوم، قسمت چهارم، قسمت پنجم، قسمت ششم،  قسمت هفتم  ، قسمت هشتم ، قسمت نهم ، قسمت دهم

بالاخره قبل از اینکه نور خورشید کاملا صددروازه را روشن کند و اولین کسبه و کارگران شهر به سر کارهایشان بروند، دستان و فریبرز و نیایش به قرارگاه مادر در شهر بزرگِ صد دروازه رسیدند. در انتهایِ یک دکان عطاری دری کوچک بود که وقتی باز میشد پله هایی به سمت پایین آشکار می شدند. پله ها به زیرزمینی وسیع می رسیدند. زیرزمینی که سر و تهش پیدا نبود و کسی جز مادر از تمامِ رازهایش با خبر. دستان با شمشیر و کمانِ خودش آدمِ دیگری شده بود، به سختی به فکر فرو رفته بود و دسته­ی کمانش را نگاه می­کرد. آیا او مردی بود که تاریخِ کنده کاری شده روی کمان را ادامه می­داد، یا مردی بود که تسلیم می شد و بازی را به عموی مخوفش وا گذار می­کرد؟ تیرداد هرگز بی گدار به آب نمی­زند، در این چند ساعتی که از تماشایِ دعوایِ آمیتیس و مادرش گذشته بود دستان تازه طعمِ فاجعه را چشیده بود. مثل جنگجویی که پس از جنگ تازه دردِ زخمش را می فهمد. عمو تیرداد تمامِ اوقاتش را نقشه می­کشید و حتما تمامِ حالاتِ این بازی را هم پیش بینی کرده بود. تیرداد تمام حرکات را پیش­بینی میکرد، و قطعا میدانست که دستان به مادر پناه خواهد برد. تنها نیرویی که در شهر صد دروازه توانِ مخفی کردنِ دستان را داشت، همین مادر بود. همین مادری که با گردنبندهایش از سکه­های گوناگون حالا مقابل دستان ایستاده بود.

دستان گفت:«چطور تیرداد تا حالا مخفیگاه شما رو پیدا نکرده؟ صددروازه که هیچ، چیزی در سرزمینِ ایران از تیرداد پوشیده نیست.»

مادر جواب داد:«حتما پیدا کرده.»

دستان پرسید:«چرا حمله نمی­کنه؟»

مادر گفت:«تیرداد تا از فرجامِ کاری مطمئن نباشه انجامش نمیده مگر اینکه مجبور باشه. ولی منم مثل تو باور نمیکنم مخفیگاه ما رو پیدا نکرده باشن.»

دستان ادامه داد:«اما حالا که من اینجام مجبورن حمله کنن. بین تاج و تیرداد فاصله فقط منم، بهتر اینه که من امشب بمیرم، گرچه حتی اگر زنده باشم هم تیرداد بیتشر ممکنه پادشاه بشه. اما چه فرجامِ بدی ممکنه داشته باشه حمله به این مخفیگاه؟ مگه چند نفر سرباز داری؟ صد نفر؟»

مادر گفت:«اینجا کسی سرباز نیست. هرکس هست چریکه، به میل خودش اینجاست و هروقت خواست میتونه بره.»

دستان نگاهی به چهره­ی مادر انداخت، پیر بود، موهایش سفید بود، و دستانش لاغر و بلند و اگر به کودکِ خردسالی نشانش می­دادی قطعا فرار می­کرد، اما دستان در چشمانِ مادر برقی را می دید که با تمام نگاه­ها متفاوتش می­کرد.

دستان گفت:«این جوابِ سوالِ من نبود.»

مادر گفت:«من، تیرداد از من می­ترسه.»

دستان جواب داد:«لحظه­ای که چشمم به شما افتاد مادر، اسم جالبی دارید، مادر. کیه که دلش نخواد برای مادرش بجنگه، زیرکانه انتخابش کردین…»

مادر وسط حرف دستان پرید:«من انتخابش نکردم…»

دستان انگشتش را برد بالا و ادامه داد:«رهبرِ زیرکی مثلِ شما اجازه میده بقیه فکر کنن خودشون تصمیم گرفتن، اگر سربازا…نه… چریک­ها شما رو مادر صدا میکنن قطعا انتخاب خودتون بوده. اما تیرداد چرا از شما می ترسه؟»

در صورت مادر زهرخندی پدیدار شد و گفت:«چون من و تیرداد همدیگه رو از خیلی وقت پیش می شناسیم. اما اینا داستان­های قدیمی­ان دستان، مهم اینه که تو چیکار میخوای بکنی؟ تصمیم گرفتی؟»

دستان کمانش را بلند کرد و زهش را کشید، چند روزی بود از کمانش جدا افتاده بود، گفت:«روزی که پدرم این کمان و به من هدیه داد بهم گفت دستان تو با همه­ی پادشاهانی که من دیدم فرق داری، تو ممکنه بتونی این کشور و نجات بدی. من نمی گم پدرم درست گفته، چون فکر میکنم بیشتر تو جوِ پدر بودن اسیر بود، ولی میخوام حرفش و زمین نندازم. من میمونم و حقم و از عموم میگیرم.»

مادر گفت:«انتخاب خوبی کردی دستان.»

دستان جواب داد:«بیشتر برام این پرسش هست که منظور پدرم از اینکه میتونم این کشور و نجات بدم چی بود؟ هر جوونی باید برای پیدا کردن پاسخ پرسش­های خودش بجنگه.» و به مادر لبخند زد. «اما چطوری؟ هیچکس تو صددروازه دلش نمی­خواد من پادشاه بشم، همه میدونن اگر تیرداد تاجگذاری کنه، هیچی به هم نمیخوره. اگر من تاجگذاری کنم… کی میدونه چی پیش میاد؟»

مادر جواب داد:«میدونی که ممکنه هرگز تاجگذاری نکنی؟»

دستان:«مهمترین چیزی که الان نمیدونم مادر، اینه که شما کی هستید؟ چرا با تیرداد می جنگید و مهمتر از اون من چرا به شما اعتماد کردم؟»

مادر آماده میشد تا یک جمله­ی قصارِ دیگر به سبکِ خودش بگوید و دستان را بپیچاند، ولی ناگهان گوشهایش تیز شد و دستش را بالا آورد و گفت:«تنها نیستیم. شروع شد.»

نگرانی در چهره­ی مادر دیده می­شد و لبخند بر صورتِ دستان. او هرچقدر سیاست مدار نبود، جنگجوی خوبی بود، کمانش را برداشت و از اتاق بیرون رفت، به سالنِ اصلی که بارِ اول مادر را آنجا دیده بود. سراسرِ سالنِ بزرگ زیرزمین را سربازان سرخپوش وزیر پر کرده بودند و در جدال بودند با رزمندگان سیاهپوشِ مادر. دستان در انتهایِ سالن ایستاد، اولین تیر را در ترکش نهاد، کمانش را کشید و از صدایِ رها شدنِ تیر لذت برد. این صدا برایش آرامش بخش بود، صدایِ تیری که از چله­ی کمان رها میشد نه فقط برای دستان، برای هر جنگچویِ اشکانیِ دیگری هم نشان امنیت بود. پارتیان با کمانشان شکست نمی­خوردند. دستان سالن را از نظر گذراند، جنگجویانِ مادر اصلا بد نمی­جنگیدند و مبارزین خوبی بودند، ولی گاردِ ویژه­ی وزیر هم میدانستند چه باید بکنند، مخصوصا که تعدادشان بیشتر هم میشد و تیرهای ترکش دستان محدود بود. دستان اطراف سالن را نگاه میکرد و هرجا لازم بود وزنه­ی مبارزه­ی تن به تنی به نفع سیاهپوشان تغییر کند تیری شلیک میکرد، در یکی از همین چرخش­ها اما نگاهش به سربازی افتاد که با خونسردی تمام وارد سالن شد و با هر سه حرکتش حریفی بر زمین می افتاد، ته ریش بوری رویِ صورتش داشت و زره سرخش انگار از بقیه سرختر بود. دسان از انتهای دیگر سالن ارشمیدس را شناخت و تیرش را به هدف چشم او رها کرد، ارشمیدس خیلی ساده سرش را به سمت راستخم کرد و تیر زوزه کش از کنار گوشش گذشت و پشت سرش به قلب یک سرخپوشِ دیگر نشست، ارشمیدس لبخندی زد. مرگ پدر و سیاهچال از مهارت دستان چیزی کم نکرده بود، تیرِ دوم دستان را با شمشیر در هوا نصف کرد تا تلفات دیگری ندهد و دستان که می­دانست تیراندازی با کمان در برابر ارشمیدس راه به جایی نخواهد برد کمانش را زمین گذاشت، شمشیرش را کشید و از سکوی انتهایِ سالن پایین پرید و روی هوا به این فکر کرد که نیایش و فریبرز کجا هستند؟

به زمین که رسید ارشمیدس را در نزدیکی خودش دید و نبرد شروع شد. شمشیری که دستان از پدرش هدیه گرفته بود با شمشیرهای معمولِ سربازانِ پارتی متفاوت بود. بلندتر بود و از دسته تا نوک پهنتر می­شد. ضربات خیلی سریع بینشان رد و بدل می­شد و هر دو نفر میدانستند که اینبار مبارزه تا پایان خواهد بود، کسی نیست که سر بزنگاه از هم جدایشان کند و همه منتظر نیستند تا کسی با بزرگمنشی کوتاه بیاید. برعکس، اینجا پیروزیِ هرکس، پیروزیِ یک گروه بود. ارشمیدس به اندازه­ی دستان سریع بود ولی خلاقیتِ دستان را نداشت، دستان از هرچیزی استفاده می­کرد، صندلی، سربازِ دشمن، تکه ای از لباسِ سیاهی که کنده شده بود و هرچیزِ دیگری که به ذهنش می­رسید ولی ارشمیدس خیلی ساده و فنی مبارزه میکرد با همان شمشیری که در دست داشت.

در همین حال بودند که کم کم بخاری از کف زیرزمین بالا آمد، ارشمیدس که بالاخره دستان را غافلگیر کرده بود لگدی به سینه­ی دستان کوبید و پرتابش کرد به عقب و زیر پایش را نگاه کرد. چشمش چرخید به سمت یکی از سربازانش که روی زمین بود، سرباز بیهوش شد. ارشمیدس فهمید که این بخار بخشی از جادویِ مادر است و فریاد زد:«فرار کنید.»

***

موبدِ بزرگ، آبدوس در نیایشگاهش آماده­ی بازگشت به صددروازه می­شد،  وسایل لازم برای نیایش­هایش را آماده می­کرد. یک خنجر ظریف، یک جامِ کوچک پر از زهری کشنده که پسرعمویش از هندوستان برایش فرستاده بود.  و گردی که افشاندنش بر آتش دودی خوشایند و خوش رنگ را در فضا پراکنده می­کرد. موبدِ بزرگ برای هرچیزی آماده بود.

برچسب ها

4 نظر to “شاهزاده ایرانی ـ قسمت دهم: من و  مادر و ارشمیدس”

  1. 1393/07/19

    علی Reply

    استاد .. بازباید چند ماه در انتظار قسمت 11 باشیم…کمی اروتیک هم اضافه کنید بد نیست …گرچه با فضا سازی که هست خود فرضی مسشه کرد …مثلا لهو لعب شاه و موبد قابل تصوره ولی خوب با اشارات نویسنده جالب تر میشه

  2. نویسنده ضمنم پوزش خواهی بابت تاخیرات مکرر در این داستان، باید اعتراف کنه خسته به کنجی بوده و الباقی قضایا که خود شما بهتر میدانی.

    از این هفته شبگار به زندگی برمیگرده و همینطور دستان.

  3. 1393/10/17

    علی Reply

    این هفته رو قوی اومدی امین جان!!!!

    • آقا باورت میشه همین پریروز داشتم فکر میکردم علی الان منتظر دستان نشسته من ننوشتم؟

      ولی مطمئن باش، به زودی ده قسمت بعدی رو می نویسیم.

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*