شاهزاده­ ایرانی ـ قسمت نهم: پیش از طوفان

prince-9-3-3-93

شاهزاده­ ایرانی ـ قسمت نهم: پیش از طوفان

دستان از سیاهچال به کوچه رسیده و با نیایش و فریبرز با ده نفر سیاهپوش رودررو شده، آمیتیس روی قالیچه ی پرنده­اش اشک می­ریزد و موبد و وزیر با هم در نیایش گاه مذاکره می­کنند، وزیر می­فهمد آمیتیس فرار کرده است. دستان سیاهپوشان را در کوچه می­کشد، اما اسیرِ دسته­ای سیاهپوش دیگر می­شود در حالی که تیردادِ وزیر فهمیده است آمیتیس و دستان فرار کرده اند. دستان می­فهمد که مادرش واقعا قصد ازدواج با عمویش را دارد، و البته آمیتیس هم با مادرش در این راه رقابت میکند، بالاخره آمیتیس با قبول پیشنهاد ازدواج تیرداد مادرِ دستان را شکست میدهد، دستان که هم مادرش و هم عشقش به او خیانت کرده اند از پای می افتد. ادامه­ی ماجرا را در قسمت نهم بخوانید…

قسمت­های پیشین را اینجا بخوانید: قسمت اول  ، قسمت دوم،  قسمت سوم، قسمت چهارم، قسمت پنجم، قسمت ششم،  قسمت هفتم، قسمت هشتم

تیرداد به خوابگاه خودش برگشته بود. اتاقی ساده و بدون تزیینات. هیچ تابلویی یا پرده ی زر بفتی به در و دیوار نبود و از این نظر شبیه خانه های فقرا بود. تیرداد خودش را درگیر این چیزها نمی کرد. کمی آب برای شستشو و تختی برای خوابیدن، و ابزار نگارش برایش کافی بود. ردای بلندش را در آورد، کلاه وزیری را روی رف اتاق گذاشت. کنار پنجره رفت و به شهر صد دروازه که زیر پایش گسترده شده بود خیره شد. شهری که او بیست سال بود اداره می­کرد و به زودی واقعا متعلق به او می­شد. در تمام سرزمین پهناورِ ایران چیزی نبود که از نگاهِ تیردادِ وزیر دور باشد. بنا به عادت شکم برآمده­اش را لبه­ی پنجره گذاشت و با شکمش بازی کرد، روزگار جوانی را یادش می­آمد که به همراه دو برادر فقیدش کنار همین پنجره ایستاده بودند و درباره­ی آینده­ی ایران نقشه کشیده بودند. برادرانش پادشاهان قدرتمندی بودند که شب ها با خیالِ راحت می­خوابیدند، چون تیرداد بود. اگر شورشی در سیستان می­شد دستگاهِ خبررسانی تیرداد او را به سرعت با خبر می­کرد. کبوتری از سیستان به نزدیکترین شهر می رفت، و دوباره کبوتری دیگر تا… پیام به صد دروازه می رسید. وقتی صبح روز بعد بریدِ شاهی با اسب نفس بریده­اش می­رسید، تیرداد با آرامش به دربار می رفت. خبر را می شنید و بهترین راه حل را همان لحظه می گفت، راه حلی که از پیش دستوراتش را صادر کرده بود. تیرداد به ازای تمام خواب های راحت برادرانش بیدار مانده بود و حالا وقتش بود جوابِ تمام شب های بیخوابی اش را بگیرد.

امروز خورشید طلوع کرده بود. مردم برای نیایش صبحگاهی روی بام هایشان می آمدند. مردمی که سالها بود آرامش و امنیتشان را مدیونِ تیرداد بودند ولی به جان پادشاه دعا می­کردند، فردا پس از طلوع خورشید و در تالار بزرگِ کاخ همه چیز تغییر می­کرد. دیگر نوبتِ تاجگذاری تیرداد رسیده بود و هیچ چیز نمی توانست این مسیر را تغییر دهد. دستان با فرارش از زندان بازی را تغییر داده بود. حالا که وزیر مطمئن شده بود آمیتیس سر عقل آمده است و دستان با فرارش از سیاهچال بر اتهاماتش مهر تاییدی زده بود، دیگر مرده­اش بهتر از زنده­اش به کار می آمد.

بله، شاید کسی میگفت آمیتیس از روی سیاست به ازدواج با تیرداد رضایت داده است، تیرداد انقدر عاقل بود که این را بفهمد و انقدر عاقل بود که برایش اهمیتی نداشته باشد. او مرد توهمات و احساسات عاشقانه نبود. بر خلاف همه­ی آدمها که دندان عقلشان را می­کشند، او دندانِ عشقش را سالها پیش کشیده بود. حالا کافی بود دستان صبح فردا را نبیند، تا تمام درباریان به بهترین انتخاب برای پادشاهیِ ایران رضایت دهند. کبوتری سفید و سیاه خیلی آرام لبه­ی پنجره­ نشست. تیرداد با لبخند کاغذ را از پای کبوتر باز کرد. متن پیام کوتاه بود: پیشروی، نینوا. همه چیز مطابق برنامه های تیرداد پیش رفته بود، حتی پیشروی سپاه روم. در این شرایط بحرانی هیچکس حاضر نبود کشور را بدون سرپرست رها کند. وقت تمام کردن کار بود. تیرداد سه بار دستانش را به هم کوبید تا نگهبان شخصی خوابگاهش وارد شد.

شمشیرزنی که مو و ریش بورش از زیر کلاهخودش هویدا بود. چشم­های آبی اش مثل چشم­های گرگ در شب برق می­زد و زره سرخش نشان می­داد از گارد ویژه­ی وزیر است، اما نه یک عضو ساده­ی گارد، او فرمانده­ی گاردِ وزیر، ارشمیدس بود. ارشمیدس گفت:«بله پدر.»

تمام اعضای گاردِ وزیر از فرزندان سربازان یونانی انتخاب شده بودند، یا کاملا یونانی بودند یا نیمه یونانی. این سربازان بازماندگان فرار لشکریان اسکندر از ایران بودند. هیچ یک پدر و مادر خود را ندیده بودند و از کودکی وزیر را پدر صدا می­کردند. تیرداد با لبخند به ارشمیدس گفت:«کاری که در موردش قبلا حرف زده بودیم انجام بده. میدونید کجاس؟»

ارشمیدس با سر تایید کرد:«بله، در پایگاه مادر، جاسوس ما به ما خبر داده، از پایگاه مادر به سختی مراقبت میشه.»

تیرداد گفت:«از خبر جاسوس مطمئنی؟»

ارشمیدس گفت:«بله پدر، بهترین جاسوس ماست.»

تیرداد گفت:«امشب در آستانه­ی خبر بزرگ، بزرگترین دشمنم هم از بین میره. با تمام توانتون به پایگاه مادر حمله کنید و کسی رو زنده نگذارید.»

ارشمیدس چهره اش مثل سنگ سرد بود، ولی لبخندی مثل موجی که در اثر سنگریزه­ای بر مرداب پدیدار میشود از صورتش گذشت. او هم سالها بود انتظار این روز را می­کشید. روزی که بتواند بالاخره با شاهزاده دستان رو در رو شود. دستان هم سن ارشمیدس بود، در تمام پادگان­های ارتش ایران فقط دستان بود که توانسته بود جلوی او مقاومتم کند. چند بار در پادگان صد دروازه با ارشمیدس دست و پنجه نرم کرده بود، اما رزمشان هیچگاه به اوج نرسیده بود. در میان ارتش ایران کسی علاقه ای به گارد ویژه­ی وزیر نداشت، و همین منفور بودن اعضای گارد را به هم بسیار نزدیک کرده بود. آنها اقلیتی بودند که جز یکدیگر کسی را نداشتند. ارشمیدس عقب عقب از خوابگاه تیرداد خارج شد. با قدم های آرام و مطمئن به سمت خوابگاه سربازان رفت، این عملیات برای او تازگی نداشت. مدتها بود پایگاه مادر را زیر نظر داشتند و مدتها پیش نقشه­ی این حمله را کشیده بود. چندین بار در ذهنش نقشه را مرور کرده بود، تمام اطلاعات جاسوس را بررسی کرده بود و به نقشه­اش اطمینان داشت.

تیرداد اما به اندازه­ی ارشمیدس به خودش مطمئن نبود. در شهر صد دروازه هیچکس از اشراف و درباریان و ارتشداران نبود که با او همراه نباشد. همه ی آنها سود و زیانشن با سود و زیان وزیر گره خورده بود. تنها یک نفر در شهر صد دروازه را نمی شد به سادگی خرید. مادر. تیرداد تصمیم گرفت استراحت کوتاهی کند و بعد به زیرزمین کاخ برود، جایی که جادویی دیگر پرورانده می­شد.

***

آمیتیس گوشه اتاقش نشسته بود، کنج دیوار، همانجایی که وقتی بچه بود لوله می شد و گریه می­کرد. اما امروز صبح گریه نمی­کرد. نور خورشید از گوشه­ی پنجره کم کم می تابید توی اتاق و چیزها روشن می­شدند. همه چیز جز ذهن آمیتیس که گردابی بود از فکرها و ترس ها و نقشه­ها. تمام عمر را با یک هدف زندگی کرده بود:«تو نباید شبیه مادرت شوی.» اما در کمتر از یک گردش زمین به دورِ خودش تبدیل شده بود به مادرش. با تیرداد ازدواج میکرد، به کاخ می رفت، ملکه می شد، ولیعهد را به دنیا می آورد، با چنگ و دندان از جان ولیعهد مراقبت می­کرد تا یک روز کسی شاه را بکشد و ولیعهد را به جرم قتلِ پدرش زندانی کنند و او تبدیل شود به مادرِ دستان. ترس آمیتیس از همین بود. وقتی در چشمان مادرِ دستان زل زده بود خودش را میدید، خودش را میدید در چهل سالگی که امیدوار است به لطف تاجدارِ بعدی، چرخه­ای که از آن جز زوال و پستی حاصلی نبود و تنها راه خروج از آن بر سر گذاشتن تاج بود.

ارشک خان گربه که مثل تمام گربه ها خودش را ورای همه این چیزها میدانست، برای رفع ملال پرسید:«به چی فکر میکنید شاهزاده خانم؟»

آمیتیس جواب داد:«به تاج.»

ارشک خان گفت:«بله، تاج ملکه همیشه زیبا بوده، برای شما صبحانه شیر نمیارن بخورید؟»

آمیتیس بی توجه به درخواست گربه گفت:«تاج پادشاهی.»

ارشک خان، یک چشمش را کامل باز کرد و آمیتیس را یک چشمی نگاه کرد و گفت:«تاج پادشاهی؟ شما؟»

آمیتیس گفت:«چیه؟ به من نمیاد؟»

ارشک گفت:«همه چیز به شما میاد بانو، اما تاج شاهی برای سر شما کمی بزرگ نیست؟»

آمیتیس جواب داد:«تاج و اندازه ی سرم میکنم ارشک خان.»

ارشک خان کمی خودش را خاراند، غلتی زد و خردمندانه گفت:«شاهزاده خانم، اگر فکر میکنید می تونید بر قدرت مسلط بشید سخت در اشتباهید، قدرت همه چیز و در خودش حل میکنه. اگر میخواهید اسیر قدرت نباشید، فقط باید ازش دور بمونید.»

آمیتیس پرسید:«یعنی فرار کنم از صد دروازه برم؟ برم کجا زندگی کنم؟ تو آسیاب گندم آرد کنم و سعی کنم با یه تاجر پیر پنبه ازدواج کنم؟ منتظر شم بمیره تا مزرعه شو به ارث ببرم و در حسرت فروش پنبه در بازار صددروازه پیر شم؟ یا فرار کنم به ارمنستان و اونجا با پسر پادشاه ارمنستان ازدواج کنم تا اون مدعی تاج و تخت ایران بشه و جنگ بین ایران و ارمنستان شروع بشه؟ یا همین امروز خودم و بکشم تا خورشید فردا رو نبینم؟ مگه کسی که وسط طوفان به دنیا اومده به این سادگی میتونه بیرون از طوفان زندگی کنه؟»

ارشک خان گفت:«نه.» و لیس بزرگی از دستش زد. آمیتیس لذت می برد که در این شرایط سخت و پیچیده و نامعلوم هم ارشک خان با خونسردی تمام غلت میزد و خوشحال بود. آمیتیس هم اگر میتوانست مثل ارشک خان باشد خوشحال میشد، اما مجبور بود چشمش را ببندد و نقشه ای طراحی کند تا بتواند زنده بماند، به همین سادگی

***

دستان از کنار جنازه­ی نگهبان گذشت، خنجرش را از پیشانی او بیرون کشید و مستقیم به سمت اسلحه خانه­ی عمارت خودش رفت. نیایش و فریبرز هرکدام یکی از نگهبان­ها را کشته بودند. دستان بالاخره خنجر و شمشیری که از سیاهچال دزیده بود کناری انداخت، شمشیری که پدرش در چارده سالگی به او داده بود را از جایش برداشت و به کمر بست. ترکش تیرهایش را که زمانی سورنا روی شانه می انداخت برداشت و روی شانه انداخت و دستِ آخر کمانش را برداشت. کمانی بلند و محکم که مایه­ی حسرت همه­ی کمانداران پارتی بود. این کمان را زمانی عموی بزرگش به دوش می انداخت و معروف بود کسی که این کمان را داشته باشد تیرش خطا نمی رود. سراسر کمان که دو سرش از شاخ گوزن ساخته شده بود را کنده کاری های بسیار ظریفی پر کرده بودند. صحنه­های شکار و نبرد خیلی ریز تاریخ پادشاهی عمویش و پدرش را نقل میکردند، پس از هر نبرد و هر افت و خیز نقشی به کمان اضافه میشد. حالا فقط یک وجب از پایین کمان خالی مانده بود. روزی که پدرش قبل از رفتن به خراسان کمان را به او داده بود دستی هم روی شانه ی دستان گذاشته بود و گفته بود:« کاری کن که نقش روی کمان باعث افتخارت بشه دستان.»

دستان که حالا سلاحش را کامل کرده بود و فرصت کرده بود دست و صورتش را بشوید و مویش را پشت سرش مرتب کند، لبه­ی تختش نشست. نیایش هم از فرصت استفاده کرده بود و سر و صورتش را شسته بود. همینطور فریبرز. هر سه نفر شبی پر از درگیری و اضطراب را پشت سر گذاشته بودند و الان در این اتاق آرام ترین لحظاتشان را تجربه می کردند. بازی در این لحظه چیز جدیدی نداشت، آرایش مهره ها مشخص بود و دستان باید تصمیم میگرفت. می توانست از پایتخت فرار کند، خودش را به بهرام ـ سپهسالار ارتش ایران در خراسان ـ برساند و از آنجا علیه تیداد بجنگد. می توانست صبر کند و فردا صبح در مجلس تاجگذاری وزیر را رسوا کند که برای این کار مدارک محکمه پسند لازم داشت، یا می توانست قید تخت را بزند و غیب شود جوری که هیچکس هرگز پیدایش نکند. میتوانست پادشاهی عمویش را بپذیرد و منتظر مرگش شود، میتوانست به روم پناهنده شود و … . تمام این گزینه ها در ذهن دستان می چرخیدند. برای این تصمیم نیاز به مشورت داشت و بهترین مشاوری که به نظرش می رسید، مادر بود. دستان از جایش بلند شد که برود. نیایش گفت:«چند دقیقه صبر کنید تا من بهتون بگم چطوری اومدم پیش شاهزاده دستان.»

فریبرز گفت:«خورشید داره طلوع میکنه و ما وقت زیادی نداریم. وقتی شهر بیدار بشه دیگه تردد خیلی سخته بهتره هرچه سریعتر به پایگاه مادر برگردیم، اونجا فرصت برای گفتگو هست.»

همه موافقت کردند و به سرعت برق و باد از روی بام­های صد دروازه دویدند به سمت تله­ی ارشمیدس.

برچسب ها

5 نظر to “شاهزاده­ ایرانی ـ قسمت نهم: پیش از طوفان”

  1. هنوز قسمت دهم آماده نشده؟!؟

    • از این شنبه دستان برمیگردد، مدمتی به خاطر مشکلات و مسائل فنی شبگار مرتب به روز نمی شد، از همه خوانندگان شرمنده ایم.

  2. 1393/04/23

    علی Reply

    بابا این شنبه هم گذشت نیامد….شاید این شنبه بیاید شاید.

    • بالاخره شبگار به روال سابقش داره برمیگرده و داستان دستان هم این شنبه با قسمت دهمش برمیگرده، از صبر شما ممنونم

  3. 1393/05/20

    علی Reply

    اگه قسمت دهی وجود نداره …بگید تا با تخیل خودمون ادامه بدیم

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*