شاهزاده­ ایرانی ـ قسمت ششم: سیاهپوش، سیاهپوش و باز هم سیاهپوش

prince-6-22-1-93

شاهزاده­ ایرانی ـ قسمت ششم:  سیاهپوش، سیاهپوش و باز هم سیاهپوش

دستان از سیاهچال به کوچه رسیده و با نیایش و فریبرز با ده نفر سیاهپوش رودررو شده، آمیتیس روی قالیچه ی پرنده­اش اشک می­ریزد و موبد و وزیر با هم در نیایش گاه مذاکره می­کنند، ادامه­ی داستان را در بخش ششم داستان بخوانید.

قسمت­های پیشین را اینجا بخوانید: قسمت اول  ، قسمت دوم،  قسمت سوم، قسمت چهارم، قسمت پنجم

آبدوسِ موبد گیلاس سوم را برای تیردادِ وزیر ریخت و خندید:«یه روز یه موبدی میره تو آتشکده میبینه آتیش خاموشه، میدونی بعدش چیکار میکنه؟»

وزیر کنجکاو پرسید:«نه، چیکار میکنه؟»

موبد ادامه داد:«آتیش و روشن میکنه و به همه میگه سپاسِ مزدا که آتش جاودان یک روز دیگر هم روشن ماند.»

دو نفری زدند زیر خنده و گیلاس­هایشان را به هم زدند. وزیر گفت:«مردم نیاز دارن به چیزهای ماندگار، آتش همیشه روشن، پادشاه همیشه عادل و ساختمان­هایی که هیچوقت خراب نمیشن.»

موبد حرف وزیر را کامل کرد:«ولی ما میدونیم که این دنیا باقی نمی مونه. هرچی هست، این لحظه س، و این گیلاس.»

وزیر ادامه داد:«در این زمان مناسب نیست کشور بدون نگهبان باشه، جاسوسان ما از انطاکیه خبر دادن سپاه روم به زودی از دریا میگذره، و سربازان ما در شرق در عزای پادشاه، سردرگم و در آستانه­ی شکست موندن.»

موبد:«بله، مردم صد دروازه نگرانن، از خراسان هم اخباری به گوشم رسیده که دهقانان با موبدان نشست و برخاست دارند و نگران مرزهای شرقی هستند. باید فکری برای ارتش در مرزهای شرقی کرد. گرچه من بهرام رو در آتشکده­ی آذربایجان دیدم، سردار کارآزموده­ایه.»

وزیر به حرف موبد ادامه داد:«آری آری، در چنین شرایطی بهترین کار تاجگذاری در اولین زمان ممکنه و بودنِ موبدِ بزرگ در مراسم تاجگذاری ضروری. اما اگر موبد بزرگ بخواد چله بشینه، و چهل روز صبر کنه، ممکنه خراسان از دست رفته باشه. من هم بهرام و می شناسم، اما از ارتشی که شاه نداره، نمیشه انتظار پیروزی داشت.»

موبد بزرگ آخرین جرعه­ی گیلاش را نوشید، لبخندی زد، گیلاس را روی میز گذاشت و از جایش بلند شد و گفت:«چیز بزرگی می­خوای تیرداد، شکستنِ چله؟ شکستنِ آیینِ پارسایی و نیایش؟ روانِ پادشاهِ درگذشته چی میشه؟ مردم چی میگن؟ کار به این سادگی نیست.»

وزیر حرف موبد را با سر تایید کرد، گیلاس دیگری برای خودش از باده­ی ناب نیایشگاه ریخت و گفت:«کارِ کشور از روانِ پادشاهِ درگذشته مهمتر نیست آبدوس؟ من آیین پارساییِ تو رو دوست دارم، خیلی زیاد. اما باید فکری کرد.»

آبدوسِ موبد فکری کرد و گفت:«پس بیا اندکی پارسایی کنیم تا ببینیم چه خواهد شد.» و هر دو مرد لبخند زدند. آبدوس دو بار دستانش را به هم کوبید، دری چوبی باز شد و چهار نفر با لباس­های کاملا پوشیده وارد شدند. وقتی کلاه­های شنل­هایشان را انداختند معلوم شد که چهار زن زیبارو هستند. تیردادِ وزیر نگاهی به آبدوس انداخت و چشمکی زد. آبدوس آیینِ مخفیِ پارساییِ موبدِ بزرگ را برای هرکسی رو نمی­کرد، و این برای تیردادِ وزیر نشانه­ی خوبی بود. اما هرچقدر نشانه­ها برای وزیر خوب بودند، برای دستان خوب نبودند.

*

دستان با شمشیر کشیده به ده نفر شمشیر زن توی کوچه نگاه می­کرد. هر ده نفر لباس­هایِ سراسر سیاهِ شبرَوی پوشیده بودند و نقاب هم به صورت داشتند. دستان خیلی آهسته خنجرش را از پشتش کشید و در دست دیگرش گرفت و زیر چشمی به فریبرز نگاه کرد. فریبرز هم شمشیرش را کشیده بود.

دستان گفت:«تو دیگه برا چی شمشیر کشیدی؟»

فریبرز جواب داد:«اینا رو من خبر نکردم، منم می­کشن.»

کسی که ظاهرا سردسته­ی شمشیرزن­ها بود گفت:«فریبرز، اینطوری ما رو می­فروشی؟»

عرقی سرد روی پیشانی فریبرز نشست. دستان برگشت و دختر را دید که خیلی خونسرد به دیوار تکیه داده بود. دستان گفت:«خیلی زیادی خونسرد نیستی؟ نمیخوای شمشیرتو بکشی؟»

دختر جواب داد:«نه شاهزاده، من به شما گفتم از این طرف نیاین، ولی شما اومدین. این ده نفر هم من و نمی کشن. نهایتا ممکنه من و بدزدن. که بلدم چطوری فرار کنم. کسی دختری مثل من و نمی کشه.» و با ناخن­هایش بازی کرد.

دستان گفت:«یا مزدا ! تو دیگه کی هستی!» و برگشت به سمت شمشیرزن ها و ادامه داد:«اگر راستشو بگید که این فریبرز خیانت کرده یا نه، میذارم زنده از این کوچه برید بیرون.»

شمشیرزن­ها که آماده­ی حمله بودند با این جمله­ی آخر دستان سر جایشان خشک شدند. بعد یکی زد زیر خنده و کم کم همگی به خنده افتادند. دستان که نیم خیز شده بود و در گارد بود صاف ایستاد، وزنش را انداخت روی یک پا و با تیغه­ی خنجر با احتیاط مویش را انداخت پشت گوشش. گفت:«شما احمقا از من نمی­ترسین؟ من دستانم.»

سر دسته گفت:«شما دستانی درست، ولی ما ده تاییم، شما هرچقدر هم خفن باشی از پس ده نفر که بر نمیای.»

فریبرز گفت:«پنج نفرتون و بکشه کافیه، من پنج تای دیگه رو میکشم.»

یکی از شمشیرزن­ها گفت:«برو خپل!»

فریبرز گفت:«من چاق نیستم.»

دستان با دسته خنجر وسط سر خودش کوبید و داد زد:«همه تون ساکت شید. همه تون ساکت شید ببینم اینجا چه خبره. تو مگه نگفتی شما رو فریبرز خبر کرده اینجا؟»

سر دسته گفت:«آری.»

دستان پرسید:«پس چطوری میخواد شما رو بکشه؟»

سردسته جواب داد:«مطمئن نیستم نقشه ش چیه شاهزاده، خیلی هم مهم نیست. ممکنه وزیر دستورات دیگه­ای بهش داده باشه. ما دستور داریم شما رو با تمام همراهانتون بکشیم.»

دختر از پشت سر داد زد:«به من چیکار داری.»

سردسته گفت:«خانم شرمنده، مگه ما آدم رباییم که شما رو بدزدیم؟ چه فکری می­کنید آخه شما دخترا !»

دستان گفت:«دیگه واقعا عصبانیم کردی. برام مهم نیست کی هستی، چی هست، یا کی گفته، بیای اینجا، هرکی هستی همینجا میمیری. همه چیز به کنار، توهین به یه بانویِ ایرانی غیر قابل تحمله.»

سردسته می­خواست بزند زیر خنده که یک چیزی از بغل گوش دستان ویژ صدا داد و یک لحظه بعد در چشم سردسته­ی شمشیرزن­ها فرو رفت. سردسته به پشت افتاد و مرد و آخرین صدایش چیزی بود بین خنده و گریه. همه خشک شده بودند. دستان برگشت و تازه دختر را زیر نور ماه دید. شنلش را انداخته بود زمین، زیر شنل بالاپوش تنگ و آستین کوتاهی پوشیده بود به کمرش دو شمشیر کوتاه بسته بود. دستان لبخندی زد. شمشیرزن­ها فریاد زدند و درگیری شروع شد. دستان پای راستش را روی زانوی نفر اولی که نزدیک شد گذاشت، به هوا پرید و در مسیر پریدن با خنجرش گلوی مرد را برید. خنجر را بین زمین و هوا به سمت نفر دوم پرتاب کرد و پشت سر سومی فرود آمد. هنوز خنجر در سینه­ی دومی فرو نرفته بود، که دستان سومی را از پشت کول انداز کرد و به دیوار روبرو کوبید. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. دختر سه نفر را کشته بود و فریبرز سه نفر دیگر را. دستان ابروهایش را بالا انداخت و به سمت شمشیرزنی که به دیوار کوبیده بود برگشت. لبه­ی شمشیرش را روی گلوی او گذاشت و پرسید:«واقعا چه فکری کردین که ده نفری اومدین من و بکشین؟»

شمشیر زن گفت:«اگر شمشیر و یه کمی ببری کنار بهت میگم شاهزاده.»

دستان یک گام رفت عقب، و خم شد تا خنجرش را از سینه­ی دومی بیرون بکشد. فریبرز و دختر هم پشت سر دستان در حال جمع و جور کردن خودشان بودند. دختر چاقویش را از چشم سردسته بیرون می­کشید و فریبرز خون را از شمشیر پهنش پاک می­کرد.

دستان گفت:«خب بگو.»

شمشیرزن ادامه داد:«نخست اینکه شما بنا بود تنها باشی، نه با دو نفر دیگه. دوم اینکه ما ده نفری نیومدیم.» شمشیر زن این را که گفت از جایش بلند شد. دستان یک لحظه می­خواست او را بکشد ولی بر لبه­ی دیوار چند نفر سیاهپوش دیگر ظاهر شدند. دستان چرخید و اطرافش را نگاه کرد. کوچه پر شده بود از سیاهپوشان شمشیر به دست. دستان و فریبرز و دختر خواه­ناخواه به هم نزدیک شدند و پشت به پشت هم ایستادند. دستان گفت:«دست کم خیالم راحت شد شما دو نفر خائن نیستید، ولی ما رو چطوری پیدا کردن؟»

فریبرز جواب داد:«وزیر هم این راه مخفی رو بلد بوده، شاید خبر فرار خیلی زود بهش رسیده باشه.»

دستان گفت:«شاید از این کوچه زنده بیرون نریم، ولی میخوام بدونید که از آشنایی با شما دو تا خوشحالم.»

در جواب دستان هر دو نفر همراهش همزمان گفتند:«من به این مشکوکم.»

و دستان فقط سری از تاسف تکان داد. قبل از اینکه حرف دیگری بزند یکی از سیاهپوشان جلو آمد و گفت:«ما فقط دنبال شاهزاده ایم. شما دو نفر میتونید همین الان شمشیراتونو بندازید و برید.»

نیایش بدون اینکه حرفی بزند چاقویش را به سمت سردسته­ی جدید پرتاب کرد. چاقو در هوا چرخید و به سمت سردسته رفت و چند سانتی متری چشمش در هوا ایستاد، چون سردسته چاقو را در هوا گرفته بود. او چاقو را به کناری پرتاب کرد و شمشیرش را کشید. پس از او تمام سیاهپوشان شمشیرشان را کشیدند. سردسته گفت:«گویا تصمیم گرفتید بمیرید.»

دستان فریاد زد:«من شاهزاده دستان، پادشاه راستین کشورِ ایرانم. از من اطاعت کنید.»

فریبرز گفت:«دستان جان، خسته نشدی؟ هی همه جا اسمت و گفتی و کسی تحویلت نگرفت؟ چطوره تمرین کنی یه کمی سر به زیر باشی؟»

و پس از این نصیحت مهربانانه بود که شمشیرزنان تازه وارد فریاد بلندی کشیدند و به سمتشان حمله کردند. دستان هم فریاد بلندتری کشید و به سمت آنها حمله کرد. جنگ در کوچه مغلوبه شد. دستان بین شمشیرزنان سیاه پوش بود، پرید روی دیوار، سه قدم دوید، و دوباره بین شمشیرزنان سیاهپوش فرود آمد. روی زانویش نشست و پای هرکس اطرافش بود را زخمی کرد.

بلند شد و ایستاد و در همین حرکت یک گلو را با خنجرش برید و یک سر را با شمشیرش قطع کرد، ولی از این مهلکه جان به در بردن بعید بود.  نیایش با دو شمشیر کوتاهش بین چند نفر گیر افتاده بود، یکی از سیاهپوشان موی بافته شده و بلند نیایش را از پشت گرفت و کشید..

تیردادِ وزیر از پنجره­ی نیایشگاه صد دروازه را نگاه میکرد. حس میکرد لکه­ای جلوی ماه را پوشانده است، اما لکه را به اضطراب و دلهره اش نسبت داد و به فکر فرو رفت. اگر می­دانست لکه­ی مقابل ماه در واقع قالیچه­ی پرنده­ای است که به هزار خون دل به چنگ آورده و روی آن ارشک و آمیتیس نشسته­اند، شاید انقدر راحت از آن نمی گذشت. فقط شلوار به پا داشت و شکم برآمده­اش را به لبه­ی پنجره تکیه داده بود. باد لای پشم­های سینه­ی تیرداد وزیر می­پیچید و ضربان قلبش را آرام می­کرد. بدترین شرایط ممکن را داشت، اعتماد به موبد بزرگ اصلا گزینه­ی جالبی نبود. مخصوصا که او آمده بود تا خیلی سریع به کاخ برگردد و ماجرای ازدواجش با آمیتیس را پیش ببرد، ولی مجبور شده بود برای جلب رضایت موبد همینجا بماند. گارد محافظش را در حیاط نیایشگاه می دید که اسب هایشان را بسته بودند و گوشه­ی حیاط روی سکوهای مردم نیازمند دراز کشیده بودند. از پشت سرش یکی از دخترها گفت:«چیزی لازم ندارید؟»

تیرداد گفت:«نه، برید.» و به جاده زل زد، سواری به تاخت نزدیک می­شد. تیرداد پوشش سوار را تشخیص نمی­داد ولی وقتی نزدیکتر شد فهمید از گارد مخصوص خودِ اوست. قطعا خبر خوبی نبود. برگشت به سمت اتاق و شروع کرد به پوشیدن لباسش. اخم­هایش حتما در هم رفته بود که دو دختر انگار ترسیده باشند سریع وسایلشان را جمع کردند و از اتاق بیرون رفتند.

وقتی سوار تازه وارد به پله­های نیایشگاه رسید، در باز شد و وزیر بیرون آمد و مقابل سوار ایستاد و گفت:«بگو.»

سوار گفت:«خبر خوبی ندارم، هم دستان و هم آمیتیس فرار کردن.»

وزیر یک لحظه چشم­هایش را بست و با دست به سوار اشاره کرد که برود. سوار دور شد. فرار دستان برایش مهم نبود، شاید حتی برایش بهتر هم بود مخصوصا اگر دستان شب را سحر نمی کرد. اما فرار آمیتیس، آمیتیسِ زیبا، دلِ تیرداد را شکسته بود. همانطوری که دستان گردن شمشیرزنِ سیاهپوش را.

*

دستان خنجرش را پرتاب کرد و کار کسی که موی نیایش را میکشید ساخت. فریبرز با شمشیر بزرگ و پهنش خوب می­جنگید اما زخمی شده بود. دستان هم زخمی از پشت خورد و لباس مضحک زندانش پاره شد. نفر بعدی را کشت، ولی کسی از پشت با تنه او را به زمین انداخت. دستان چرخید و پایی را قطع کرد، اما شمشیری را بالای سرش دید. لگدی به دستش خورد و شمشیر از دستش افتاد. این لحظه­ی آخر بود.

چشمش را یک لحظه بست و باز کرد، تیری در چشم شمشیر زن فرو رفته بود. دستان سریع بلند شد. باران تیر بر کوچه می­بارید و شمشیرزن­ها مثل مرغ­های کشتارگاه روی زمین می افتادند، فقط سردسته­ شان به همراه چند نفر توانتسند فرار کنند. دستان و نیایش و فریبرز، هر سه زخمی و خسته دوباره به مرکز کوچه برگشتند، دستان با آخرین توانش گفت:«شما کی هستین؟»

و چند نفر سیاهپوشِ دیگر بر لبه­ی بام­ خانه­ی روبرویی ظاهر شدند. دستان گفت:«یا مزدا! بازم سیاهپوش.»

فریبرز گفت:«بالاخره اومدن.»

نیایش خسته و خون آلود گفت:«دیدی گفتم خائنِ دستان.»

و سیاهپوشانی که اینبار کمان داشتند داخل کوچه پریدند.

برچسب ها

هیچ نظر به “شاهزاده­ ایرانی ـ قسمت ششم: سیاهپوش، سیاهپوش و باز هم سیاهپوش”

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*