شاهزاده­ی ایران قسمت اول: دوست خوبم موش

princeofperisa-1-1-12-92

شاهزاده­ی ایران قسمت اول:  دوست خوبم موش

این داستان را با الهام از بازی محبوب دوران کودکی­ام، پرنس آو پرشیا که فیلمش را هم ساختند و اتفاقا اسم شخصیت اصلی فیلمش هم همین دستان بود، نوشتم. یک نوعی از فن فیکشن است، اما تفاوت­های اساسی هم با بازی و هم با فیلم دارد. با شبگار همراه شوید و لذت ببرید.

دوست خوبم موش.

شاهزاده «دستان» چشمانش را در سیاهی باز کرد. سرش هنوز گیج می­رفت. کمی طول کشید تا حواسش سر جا بیاید. بله، او در سیاهچال هفت طبقه­ی شهر صددروازه زندانی بود. سیاهچالی که حتی نگهبانانش وقتی صبح سر کار می­آمدند مطمئن نبودند شب سالم ازش خارج شوند. شاهزاده دستان چشمانش را باز نگه داشت و صبر کرد تا به تاریکی عادت کنند. هر حرکت غلط در سیاهچالِ وزیر می­توانست منجر به مرگ شود و مرگ یکی از انتخاب­های دستان نبود. او باید زنده می­ماند. هنوز چند کار نیمه­تمام داشت.

دست­هایش را به هم، و پاهایش را به هم زنجیر کرده بودند. این خبر خوبی بود. اقلا می­توانست در سلولش راه برود. و فقط یک سنجاق یا تکه آهن برایش کافی بود تا دستانش را باز کند. چه خیالات خامی، سنجاق کجا بود؟ سلول سیاهچال را با سنگ­های سیاه فرش کرده بودند و رطوبت آزار دهنده­ای در سراسرش وجود داشت. تنها نوری که به سلول وارد می­شود نور مشعلی در راهروی بیرونی بود که سوسویش به سلول می­رسید و روی دیوارها برقی گاه به گاه می­انداخت.

دستان نمی­دانست از وقتی بیهوش شده چقدر گذشته است. یک ساعت، یک روز، یک هفته؟ آخرین چیزی که به خاطر می­آورد خشم وزیر در مهمانی بود. پادشاه مدتی بود برای جنگ با تاتارهای شمال شرقی عزیمت کرده بود. و وزیر کشور را اداره می­کرد. وزیر در واقع برادر شاه هم بود. در مهمانی، وزیر ناگهان دستان را متهم کرده بود به توطئه برای قتل شاه و قبل از اینکه بحثی در بگیرد او دستگیر شده و بیهوش به سیاهچال رفته بود. حالا هر زمانی که گذشته بود فرقی نمی­کرد. دستان می­دانست هر یک دقیقه­ای که بیشتر دست و پا بسته بماند یک ساعت بیشتر به مرگ نزدیک شده است. به قول قدیمی­ها اینجا جای ماندن نبود. باید پی به نقشه­ی وزیر می­برد. ولی چطور می­توانست فرار کند. حتی کمربند هم نداشت. همه­ی چیزی که برایش مانده بود یک شلوار کتان نازک به پایش بود و یک پیرهن کتان گل و گشاد به تنش. موهای بلندش روی شانه­های پرش ریخته بودند ولی انقدر بلند نبودند که از آنها طناب بسازد. ناگهان صدایی به گوش دستان رسید.

دستان برگشت و با دقت نگاه کرد. کف سلول در چند متری او موشی مشغول تناول تکه­ای غذا از کف سلول بود. دستان خندید و به موش گفت:«تو هم مث من اینجا اسیری موش موشک؟»

طبیعتا موش به هیچ وجه اینجا اسیر نبود. بلکه از بودن در سیاهچال لذت می­برد. خود دستان پس از مدت زمان کافی می­توانست غذای مناسبی برای موش باشد. در نتیجه موش کوچکترین توجهی به دستان نکرد. دستان ادامه داد:«به نظرت من بازم خورشید و بالای سرم می­بینم؟ به نظرت بازم می­تونم برم به جنگ لژیون­های رومی؟ به نظرت بازم چشمم به چشمای شازده خانم آمیتیس می­افته یا نه؟» موش باز هم هیچ توجهی نکرد. ولی خب. یک زندانی خسته که این چیزها برایش مهم نیست. دستان حتی آرام آرام خودش را به موش نزدیک هم می­کرد. «آره موش موشک، فکر کنم اگه ما دو تا به هم کمک کنیم من بتونم از اینجا در برم. می­تونم دوباره چشم بندازم تو چشم خورشید. آره.» موش باز هم توجهی نکرد. و در این لحظه درسی گرفت که احتمالا برای همه­ی موش­های دنیا مفید است. وقتی یک شاهزاده به شما نزدیک می­شود بهتر است فرار کنید.

دستان با یک حرکت سریع موش را گرفت. موش قبل از اینکه دستان گردنش را بشکند فقط فرصت کرد یک جیغِ موشیِ خیلی کوتاه بکشد. دستان وقت را تلف نکرد. هیچ معلوم نبود که همین الان چند نفر مشغول آماده کردن اتاق شکنجه برای اعتراف گرفتن از دستان برای شرکت در توطئه قتل شاه نباشند. دستان خیلی قوی و زیرک بود ولی قطعا زیر شکنجه دوام نمی­آورد. هیچ کس زیر شکنجه­های وزیر دوام نمی­آورد. این را همه­ی اهالیِ صددروازه می­دانستند.

چند لحظه بعد گردن موش شکسته بود. دستان یک سنگ کوچک و لبه تیز از روی زمین پیدا کرد و مشغول تشریح شد. و چند دقیقه بعد دستان استخوان ران موش را با شلوارش پاک می­کرد. بعد هم شروع به تراشیدن استخوان کرد. لازم نبود خیلی تلاش کند. استخوان ظرافت لازم را داشت. استخوان را توی قفل زنجیر دستش انداخت. در راهرو صدای پایی پیچیده بود. قطعا به سراغ دستان می­آمدند. وزیر کسی نبود که وقت تلف کند. دستانش آزاد شدند. صداها نزدیکتر می­شدند. پاهایش را آزاد کرد. زنجیر پایش را دور دست چپش پیچید و دست چپش را تبدیل کرد به یک سپر دفاعی در برابر شمشیر. و به موش گفت:«دوست مهربونم. شادم کردی. از اینجا که در رفتم خیلی به موش­های سیاهچال رسیدگی می­کنم خدا میون.» صداهای پا نزدیکتر می­شدند. دستان خودش را عقب کشید و گارد گرفت.

البته ترس دستان بی مورد نبود. چون همان موقع در طبقه­ی سوم کاخ وزیر. در سوییت مخصوص. شازده خانم آمیتیس نشسته بود روی تخت ابریشمی و فکر می­کرد چه بهانه­ای برای وزیر بیاورد. ساعت شنی گوشه­ی اتاق بود. چند دقیقه­ای می­شد که وقت دو ساعته­ی آمیتیس شروع شده بود. وزیر شوخی هم نداشت. تهدید کرده بود اگر آمیتیس تمکین نکند او را کشته، و یکی از همین کنیز کلفت­های قصر را به شکل آمیتیس در آورده با او ازدواج خواهد کرد. آمیتیس تا پیش از این هیچ ایده­ای نداشت که وزیر ـ عمویش ـ یک جادوگر قوی است و هنوز در شوک بود.

وزیر با اینکه برادر شاه بود ولی برایش لازم بود که با این ازدواج ارتباطش با خاندان سلطنتی تقویت شود تا اعتراضات به تاجگذاریش کمتر شود. البته این نکته به داستان فعلی ما مربوط نیست، ولی وزیر قبلا یک تیم ترور خبره به اسم دستان فرستاده بود تا شاه را بکشند. تیم ترور قرار بود بعد از کشتن پادشاه دستگیر شوند و به دخالت دستان در ترور اعتراف کنند. به هر حال وزیر که وارد اتاق شازده خانم شد، آمیتیس را آماده­ی جواب پیدا کرد. آمیتیس همه­ی فکرهایش را کرده بود. وزیر مردی بود کچل، چاق و قدکوتاه و اصلا با دستان که قد بلند، ورزیده و قوی بود نمی­شد مقایسه­اش کرد. وزیر گفت:«بالاخره تونستی یک پاسخ درست پیدا کنی یا نه شازده خانم؟» آمیتیس در ذهنش دنبال یک جواب مناسب می­گشت در حالی که هفت طبقه پایین­تر…

دستان در سایه­ی سلولش منتظر بود. در باز شد. اول نور مشعل تو آمد و قبل از اینکه حتی خود دستان ببیند چه کسانی وارد سلولش شده­اند با لگد رفت توی سینه­ی تازه­وارد. بله، او یکی از نگهبانان سیاهچال بود. مشعل نگهبان کناری افتاد و خودش توی دیوار خورد. دستان از سلولش بیرون آمد. دلش می­خواست فریاد بلندی بزند و خشمش را به همه نشان دهد ولی فریاد کشیدن در سیاهچال صرفا بقیه را خبر می­کرد. پس صدایش را برید. نگهبان از جایش بلند شد. و قبل از اینکه دستان با مشت به جانش بیافتد گفت:«وایستا شاهزاده! منم!» نگهبان پارچه­ی روی صورتش را کنار زد. دستان گفت:«ببخشید، به جا نمیارم؟»

نگهبان گفت:«منم شاهزاده، یادتون نیست من­و از زیر دست و پای اسب رومی در آوردین تو جنگ کارا؟»

دستان اصلا هیچ خاطره­ای از این نگهبان نداشت ولی اینجا جای حالگیری نبود. جواب داد:«آها، آره، یادش به خیر. خیلی جنگ سختی بود. حالا چی شده اینجایی؟»

«من چون زخمی شدم فرستادنم سیاهچال نگهبانی. شما رو دیدم آوردن اومدم بهتون کلید بدم برین. که خودتون دست و پاتون رو باز کردین. آفرین، آفرین. این کلید در این طبقه­س. بفرمایید.»

دستان با دیدن کلید چشمش برق زد. مکث نکرد. کلید را گرفت و دوید به سمت انتهای راهرو که یک در خیلی بزرگ به سمت راه پله­ای به سوی بالا بود. اما وقتی از سوراخ در نگاه کرد سر جایش خشک شد. سه نگهبان گردن کلفت، با شمشیر و نیزه و تیر و کمان پشت در بودند.