زندگی با شیزوفرنی: قهوه یا دوستان

schitzofreni-13-8-93

زندگی با شیزوفرنی: قهوه یا دوستان

هرکسی چند تا دوستِ خوب لازم دارد، حتی اگر دچارِ شیزوفرنی باشد، و قهوه آدم­ها را به هم نزدیک می­کند. با شبگار همراه باشید و تجربیاتِ دوستیابی یک بیمارِ اسکیزوفرنی را بخوانید.

دوست پیدا کردن برای من کار سختی است. پیداکردن کسی که بشود به اندازه­ی کافی به عنوان دوست به او اعتماد کرد، کار زمان­بری است. این قضیه وقتی اسکیزوفرنی/شیزوفرنی دارید و فکر می­کنید دیگران مسخره ­تان می­کنند، خیلی سخت تر می شود.

اسکیزوفرنی روح پلیدی است بر شانه­ شما که بی وقفه در گوشتان زمزمه می­کند، و مهم نیست شما چقدر و چطور تلاش می­کنید، شیطان کوچک دست بردار نیست. در طول این  9 سالی که با این بیماری زندگی کردم این زمزمه ها قطع نشده­ اند و گویا قصد قطع شدن هم ندارند، فقط کمی کمتر شده اند. من  از او به عنوان همنشینم نام می برم، اما این حاکی از درجه ای از دوستی است، به هیچ وجه من الوجوه من دوست یک شیطان کوچک نیستم.

من آشنایان زیادی دارم و صدها دوست در فیسبوک، اما دوستان واقعی را که بیشتر آنها خانواده ام هستند می توانم با یک دست بشمارم. برای من پیدا کردن دوست شبیه صعودِ بدونِ طناب از دیواره­ای سنگی است، که احتیاج دارد دنبال هیجان و ریسک بالا باشید. کسی که می خواهد دوست من شود، باید بپذیرد که من دیوانه هستم و حتی رسیدن به درجه ای که بخواهید به آنها بگویید تنها چیزی که می شنوید زمزمه ی یک روح پلید است دلهره آور است.  آنها در موردتان زود قضاوت می کنند یا در کنار دوستان واقعی خود به شما می خندند.

اما در تلاش هایی که برای پیدا کردن دوست داشتم کافی شاپ ها توانستند به مقدارِ زیادی کمکم کنند.روال ساده ای که خوردن روزانه­ی نوشیدنی به نوعی زمینه ای برای پرورش جامعه فراهم می کند.

من قبلا در یک شهر کوچک به نام “نی وت” زندگی می کردم که حدود 5 مایل پایین تر از بزرگراه بولدر، جایی که در حال حاضر زندگی می کنم قرار داشت. هر روز حدود ساعت 6 صبح من به کافه وینوت که یک کافی شاپ خصوصی بود میرفتم. هر روز صبح بدون استثنا  پسری را که هم سن وسال من بود و بیرون کافه با کامپیوترش می­نشست و سیگار برگ می کشید می دیدم. دیدن مکرر او هر روز صبح و این موضوع که ما جزء بیست و چند ساله های این شهر بودیم باعث هم صحبتی ما شد.

او روشنفکری بود؛ شدیداً درگیر نوشته های نوام چامسکی، سیاست خارجی، وابستگی های ما به نفت و جنبش Anti-GMO بود. عاقبت به واسطه­ی گفت و گو­های هرروز صبح با هم دوست شدیم. من به او در مورد دست و پنجه نرم کردنم با بیماری ذهنی ام گفتم و او به من در مورد تاریخچه­ی جنگ در خاورمیانه گفت. به نظر قابل اعتماد می­رسید، هر چند نمی توانستم مطمئن باشم و هرگز نمی توانستم تصور کنم که او مرا ساده و احمق بداند.

یک روز عصر، برای اولین بار به خانه ی او رفتم.در آنجا انبوهی از کتاب های عجیب و غریب متا فیزیک وتاریخچه ی بومیان آمریکا را دیدم. او در بیشه ای پر از درخت زندگی می کرد و در حیاط پشتی اش کلم و ماری جوانا پرورش می داد پیتزای سبزیجات خوردیم و با دوست دخترش  که 11 سال از او بزرگتر بود آشنا شدم.

یک روز صبح برای مشورت با من به کافی شاپ آمد. گفت دوران سخت و پر اضطرابی داشته و دیگر از هیچ چیزی مطمئن نیست. آن روز صبح ما چندین ساعت صحبت کردیم، متوجه تفاوت­های ظریفی در اضطرابمان شدیم. من از ترس بی­دلیل خود درباره­ی شک داشتن دیگران به سالم بودنم برای او گفتم و او در مورد احساس کلی اش که دنیای پیرامونش در حال سقوط است.

فکر می­کنم گفت و گوی آن روز ما بیش از حد بود، چون صبح روز بعد او در کافی شاپ نبود و من او را هرگز دوباره ندیدم. گاهی بیش از حد آسیب پذیر بودن باعث سقوط می شود. مثل این بود که ما بر لبه­ی دره­ای راه می رفتیم که نتیجه­ی رابطه­ی عمیقمان بود.

افراد دیگری هستند که وارد دایره ی درونی من شده اند و از آنجا بیرون نمی آیند. بدون گوش دائم الشنوایشان و زبان طنز تلخشان هیچ هستم.  بعضی وقت ها که می خواهم تا ابد روی تخت غلط بزنم، اینها لبخند بر روی صورتم می آورند.

من دوستی به اسم برایانا دارم که مرا در بدترین شرایطم دیده است. با او چند سال پیش وقتی که بیرون کافی شاپ نشسته بودم برای مجله می­نوشتم ملاقات کردم. برای من دست تکان داد و پیشم آمد و از من پرسید که چه می نویسم. مردد بودم. موهای آبی و نگاه وحشی چشمانش را دیدم. گفتم چیز مهمی نمی نویسم. اما از من سوال پرسید و بی آنکه متوجه شوم 2ساعت گذشته بود. پی برد که بیماری اسکیزوفرنی من بعد از سفر به سازمان ملل متحد، که من فکر می کردم پیامبرم و در صدد نجات دنیا، تشخیص داده شد.

انگار هرگاه به کافه می­رفتم او هم آنجا بود. این خیلی لذت بخش است؛ کسی را داشته باشی که با او بنشینی و صحبت کنی.  من و او خیلی با هم فرق داشتیم. ما یک جور موسیقی را گوش نمی دادیم: او پانک بریتانیای قدیمی، کارهای خیلی سنگین گوش می­داد و من آهنگ های آرام تر “دیو متیوز” یا “بلوز ترولر” را ترجیح می دادم. او آنارشیستی دو آتشه بود و من آدمی آرامتر که بی طرف است، اما معتقد است که همه باید با مهربانی باهم رفتار کنند.

مواقعی بود که با تناقض گویی اش عصبی ام می کرد. مانند وقتی که داستانش راجع به سحر وجادو وجن ویا مست کردن با دوچرخه سواران که هیچ ربطی به هم نداشتند را به من می گفت.او برای چندین سال در یک کلبه با دوست پسرش در بیابان تگزاس بدون آب وبرق زندگی می کرد و برای فروش قهوه به کافی شاپ های خصوصی به کشورها سفر می کرد.

او خیلی دلسوز است. با این حال خودش را آدم سرسختی توصیف می کند. سر و کار داشتن با آدم های خشن در بیمارستان­های روانی و زندان­ها، منصرف کردن آنها از خودکشی و خود را در معرض خطر قرار دادن او را سرسخت کرده است. به مدتِ    6سال، همان کارها را برای من انجام داد.

علی رغم توهماتم که آدم ها به من صدمه می زنند، او در کنارم ماند. در برخی از دوره های افسردگی بسیار شدیدم ازم می­خواست بیرون برویم. بدون او شرایطم ثباتِ نسبیِ فعلی را نمی­داشت. یک جورایی باهم کنار می آییم.

از اینکه او و چند نفر دیگر را از میان چند هزار نفری که ملاقات کردم دارم ، راضی هستم. چون بدون آنها من هنوز شانس خوبی دارم که بخواهم بیرون بروم و فکر کنم پیامبرم و در مورد بیگانگان و رسیدن آخر زمان صحبت کنم.

به هر حال هرکسی به یکی دو تا دوست خوب احتیاج دارد.

 متن اصلی

برچسب ها

یک نظر to “زندگی با شیزوفرنی: قهوه یا دوستان”

  1. 1393/08/14

    نیلوفر Reply

    خیلی خوب بود ممنون. منتظر ادامه ش هستم. به شبگار خوش اومدی خانم نریمان

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*