راتگر برگمن می نویسد: داستانی که برای دانش­آموزان پسر در سال 1965 در یک جزیره اتفاق افتاد، تفاوت زیادی با داستان کتاب پرفروش ویلیام گلدینگ دارد. اگر کتاب سالار مگس‌ها را نخوانده‌اید این مطلب در حکم یک معرفی برای کتاب هم هست و می‌توانید کتاب را از اینستاگرام شبگار سفارش دهید. اگر کتاب را خوانده‌اید، احتمالا برایتان جالب خواهد بود که روایت گلدینگ چقدر با تجربه‌ی واقعی شباهت و تفاوت دارد. با شبگار و مرضیه ابراهیمی همراه شوید.

قرن­های متمادی، ایده‌ی خودخواه بودن انسان در فرهنگ غربی ریشه دوانده بود. تصویر بدبینانه­ای از بشر در فیلم­ها، رمان­ها، کتب تاریخی و تحقیقات علمی به نمایش گذاشته می شد. اما در 20 سال اخیر ورق برگشته است. دانشمندان سراسر دنیا به چشم­انداز امیدوارکننده­تری نسبت به بشر روی آورده­اند.

هنگامی که راتگر برگمن شروع به نوشتن کتابی در مورد رویکرد جدید و خوشبینانه نسبت به بشر کرد، می‌دانست داستانی وجود دارد که باید به آن بپردازد. این داستان در جزیره متروکه­ای در حوالی اقیانوس آرام اتفاق افتاده بود. هواپیمایی سقوط کرده بود. تنها بازماندگان این حادثه پسربچه ­های انگلیسی بودند که نمی توانستند آن همه خوشبختی را باور کنند. خوشبختی چیزی نبود به جز ساحل، صدف و کیلومترها اقیانوس. از همه بهتر این که دیگر قرار نبود آدم بزرگ شوند.

از همان روز اول، پسربچه­ ها دموکراسی را برقرار کردند. پسری به نام رالف به عنوان سرگروه انتخاب شد. او ورزشکار، کاریزماتیک و خوش تیپ بود و تمام برنامه­ اش در این موارد خلاصه می­شد: 1) خوش گذراندن. 2) جان سالم به در بردن. 3) با دود به کشتی­ های در حال عبور علامت دادن. مورد اول بی عیب و نقص اجرا می­شد، اما باقی موارد چطور؟ نه زیاد. پسرها بیشتر از درست کردن آتش به جشن و سرگرمی علاقه داشتند. مدت زیادی نگذشته بود که آن­ها شروع به کشیدن نقاشی چهره خودشان کردند. با پاره شدن و از بین رفتن لباس­ هایشان، میل زیادی برای نیشگون گرفتن، لگد زدن و گاز گرفتن همدیگر در وجودشان شکل می گرفت.

وقتی یک افسر نیروی دریایی بریتانیا بالاخره پا به جزیره گذاشت، جزیره جهنم شده بود. سه پسربچه مرده بودند. افسر ­به پسرها گفت:« فکر می کردم چند پسر بریتانیایی خیلی بهتر از اینها از پس خودشان بربیایند.» در این لحظه بغض رالف ترکید. چیزی که ما می خوانیم این است: رالف برای پایان بی گناهی و سیاهی قلب انسان گریست.

این داستان هرگز اتفاق نیافتاده است. یک معلم انگلیسی به نام ویلیام گلدینگ این داستان را در سال 1951 خلق کرده. ده ­ها میلیون نسخه از رمان او یعنی سالار مگس ها فروش رفته، به 30 زبان ترجمه شده و به عنوان یکی از آثار کلاسیک قرن بیستم به شهرت رسیده. راز موفقیت کتاب کاملاً روشن است. گلدینگ توانایی فوق­العاده­ای برای به تصویر کشیدن سیاهی ­های اعماق وجود انسان داشت. البته او تحت تاثیر جو فکری دهه 1960 بود؛ همان دوره­ای که نسل جدید از والدین خود در مورد جنایات جنگ جهانی دوم می­پرسیدند. آنها می‌خواستند بدانند آشوویتس ناهنجاری گذرایی بوده یا هر کدام از ما یک نازی درون خود داریم؟

برگمن در نوجوانی کتاب سالار مگس­ها را خوانده و حالا به یاد می­ آورد که بعد از خواندن کتاب سرخورده شده  و حتی لحظه­ای به دیدگاه گلدینگ در مورد بشر شک نکرده. این روال تا زمانی که او شروع به بررسی زندگی نویسنده کرد، ادامه داشت. او دریافته بود گلدینگ انسان شادی نبوده بلکه یک الکلی مستعد افسردگی بوده است. گلدینگ اعتراف کرده:«من همیشه نازی­ها را درک کرده­ام؛ چون خودم طبیعتی از جنس آنها دارم.» و این خودشناسی غم انگیز سبب شده بود تا کتاب سالار مگس­ها را بنویسد.

ذهن برگمن درگیر شده بود: آیا تا به حال کسی به این فکر کرده که اگر پسربچه­های واقعی سر از یک جزیره متروکه در می­آوردند، چه می کردند؟ او یک مقاله نوشت و سالار مگس­ها را با دیدگاه­های علوم مدرن مقایسه کرد و نتیجه گرفت به احتمال زیاد پسربچه ها بسیار متفاوت عمل می کردند. خوانندگان به این مطلب واکنش نشان می دادند و نظراتشان را بیان می کردند. همه مثال های برگمن بچه­هایی بودند که در مدرسه، خانه و اردوگاه­ها دیده بود. برگمن به دنبال سالار مگس­های واقعی می گشت. بعد از مدتی با یک وبلاگ روبه­رو شد که داستان جالبی تعریف کرده بود. «روزی روزگاری در سال 1977، 6 پسربچه از تونگا برای ماهیگیری به دریا زدند. در طوفان عظیمی گرفتار شدند و به یک جزیره متروکه رسیدند. این قبیله کوچک در جزیره چه کردند؟ آنها پیمان بستند که هرگز دعوا نکنند.»

برای این داستان هیچ منبعی ذکر نشده بود. اما گاهی اوقات شانس در خانه‌ی آدم را می‌زند. یک روز برگمن که در حال گشتن میان آرشیو روزنامه­ها بود، سال مورد نظرش را اشتباه تایپ کرد و چیزی که باید پیدا می شد، پیدا شد. مشخص شد 1977 یک اشتباه تایپی بوده است. در یک روزنامه استرالیایی به تاریخ 6 اکتبر سال 1966 تیتری جلب توجه می‌کرد:«مصاحبه با اسیران تونگا در روز یکشنبه». این داستان مربوط می­شد به 6 پسربچه که در جزیره­ای صخره­ای در جنوب تونگا پیدا شده بودند.. پسرها یک سال بعد از گیر افتادن در جزیره‌ی آتا در اقیانوس آرام، توسط یک کاپیتان استرالیایی نجات یافته بودند. بر اساس این خبر، کاپیتان استرالیایی یک استودیو برای فیلم­برداری از ماجراجویی پسرها تدارک دیده بود.

ذهن برگمن پر از سوال بود: آیا پسرها زنده مانده بودند؟ آیا می­توان فیلم آنها را پیدا کرد؟ سرنخی وجود داشت: نام کاپیتان استرالیایی، پیتر وارنر بود. برگمن دوباره شانس آورد. در یک روزنامه‌ی محلی استرالیایی به نام مک کی، مطلبی پیدا کرد: ملاقات دوستان بعد از 50 سال. در کنار تیتر عکسی چاپ شده بود که دو نفر دست بر گردن یکدیگر انداخته بودند. خبر اینطور آغاز شده بود: در مزارع موز تولرا، در نزدیکی لیسمورف دو رفیق خارق‌العاده کنار یکدیگر نشسته­اند. رفیق بزرگتر 83 ساله و فرزند یک صنعتگر است. رفیق کوچکتر 67 ساله و فرزند طبیعت است. نام آنها پیتر وارنر و مانو توتاو می باشد. آنها کجا با یکدیگر آشنا شده­اند؟ در یک جزیره‌ی متروکه.

برگمن و همسرش مارتیه، اتومبیلی کرایه کردند و بعد از سه ساعت به مقصد رسیدند. مقصد نقطه­ای در وسط یک ناکجاآباد در گوگل مپ بود. با این حال، او در آنجا مقابل خانه ای در جاده خاکی نشسته بود: مردی که پنجاه سال پیش، 6 پسربچه را نجات داده بود. او پیتر وارنر بود.

پیتر در کارخانه‌ی پدرش کار می‌کرد، اما علاقه خاصی به دریا داشت. هر وقت می توانست به تاسمانی می رفت و ماهیگیری می کرد. همین مسئله موجب شد تا در زمستان سال 1966 مسیرش به تونگا بیفتد. در راه خانه و در یک مسیر انحرافی، یک جزیره‌ی کوچک در میان اقیاس لاجوردی به چشمش خورد. این جزیره قبلا ساکنینی داشته اما در سال 1863، بومیان آن جزیره با یک کشتی که از آنجا رد می شد، رفته بودند. از آن پس، جزیره آتا متروکه، نفرین شده و فراموش شده بود.

پیتر با دوربین شکاری خود، چیز عجیبی در جزیره دید: آتش­های کوچک بر روی صخره­های سبز. نیم قرن بعد او به برگمن گفت:«در مناطق استوایی آتش سوزی خود به خود، اتفاقی غیرمعمول است.» او سپس پسری برهنه با موهایی تا سر شانه دیده بود. پسر از روی صخره پرید و به درون آب فرو رفت. ناگهان چند پسر دیگر نمایان شدند که با تمام قوا فریاد می زدند. طولی نکشید که اولین پسر به قایق رسید. او با لهجه انگلیسی فریاد زد: اسم من استفانه. ما شش نفریم و 15 ماهه که اینجا گیر افتادیم.

پسرها بعد از ان که سوار قایق شدند، ادعا کردند دانش­آموزان مدرسه نوکوالوفا، پایتخت تونگان هستند. آن ها که از غذاهای بدمزه مدرسه خسته شده بودند، تصمیم می گیرند به دریا بروند و ماهیگیری کنند که طوفان می شود و به جزیره آتا می رسند. پیتر با استفاده از بی سیم رادیویی با نوکوالوفا تماس می‌گیرد و می‌گوید: «من 6 پسربچه پیدا کرده­ام.» اپراتور به او می‌گوید که منتظر بماند. بیست دقیقه می‌گذرد. پیتر وقتی به اینجای داستان می‌رسد، چشم­هایش پر از اشک می‌شود. بالاخره، اپراتور بی سیم می‌زند و می­گوید: «پیداشون کردی؟ همه فکر کردن اونا مردن حتی براشون مراسم عزا گرفته شده. این یه معجزه­س.»

برگمن در ماه­های بعد تلاش کرد تا آنچه در آتا اتفاق افتاده بود را بازسازی کند. خاطره‌ی پیتر عالی بود. در سن 90 سالگی، هر چه بازگو کرده بود با خاطرات منبع دیگر یعنی مانو که در آن زمان پانزده سال داشت، یکسان بود. محل زندگی آن دو تنها چند ساعت با هم فاصله داشت. مانو به ما گفت که سالار مگس­های واقعی از ماه ژوئن سال 1965 کلید خورده. شخصیت‌های این داستان 6 پسر به نام­های سیون، استفان، کولو، دیوید، لوک و مانو بودند که همگی در مدرسه سختگیر کاتولیک­ها درس می‌خواندند. بزرگترین آنها 16 سال و کوچکترینشان 13 سال سن داشتند. همه آنها یک نقطه مشترک داشتند: به شدت خسته شده بودند. بنابراین نقشه فرار کشیدند: فرار به فیجی که 500 مایل آنطرف تر بود و یا حتی فرار به نیوزلند.

فقط یک مانع سر راهشان بود. هیچکدامشان قایق نداشتند. پس تصمیم گرفتند یکی از قایق­های تانیلا یوهیلا، ماهیگیری که از همگی از او متنفر بودند را کرایه کنند. پسرها کمی زمان لازم داشتند تا آماده سفر شوند. دو کیسه موز، چند عدد نارگیل و یک گاز پیک­نیکی همه‌ی چیزی بود که مهیا کردند. هیچ یک از آنها به فکر نکرده بود که ممکن است به نقشه یا قطب­نما احتیاج پیدا کنند.

در آن شب کذایی، هیچ­کس متوجه رفتن آن قایق کوچک از بندر نشد. آسمان صاف بود. نسیم ملایمی بر روی دریا می وزید. آن شب پسرها اشتباه بزرگی کردند و خوابیدند. چند ساعت بعد در حالی که آب بر سر و رویشان می ریخت، از خواب بیدار شدند. تاریک بود. آنها بادبان را بالا کشیدند اما احتمال پاره شدنش خیلی زیاد بود. مانو گفت که هشت روز بدون غذا و آب در اقیانوس پیش رفته بودند. آنها تلاش کرده بودند که ماهی صید کنند و آب باران را در پوست نارگیل جمع می کردند. هر کدام از آنها حق داشت یک جرعه آب در صبح و یک جرعه آب در شب بنوشد.

سپس در روز هشتم آنها در افق با یک معجزه روبه­رو شدند: یک جزیره کوچک. نه یک بهشت گرمسیری با نخل­های زیبا و ساحل شنی، بلکه توده­ای از صخره و سنگ پیش رویشان بود. در حال حاضر آتا خالی از سکنه است. اما وارنر می گفت تا زمان رسیدن او به جزیره، پسرها برای خودشان با تنه‌ی درخت مخزن آب درست کرده بودند، آشپزخانه داشتند، سالن ورزشی با وزنه­هایی دست‌ساز برپا کرده بودند، زمین بدمینتون ساخته بودند و همه این کارها را با دست و یک چاقوی کهنه انجام داده بودند.

بچه­ها توافق کرده بودند در تیم­های دو نفره کار کنند. فهرست دقیقی از کارهای آشپزخانه، باغبانی و نگهبانی تهیه کرده بودند. بعضی اوقات دعوایشان می­شده اما هر بار مشکل را بین خودشان حل می‌کردند. روزهای آنها با دعا و سرود شروع می‌شد و به پایان می­رسید. کولو با یک تکه چوپ، پوست نارگیل و سیم­های باقی مانده از قایق یک گیتار درست کرده بود. پیتر این گیتار را تمام این سال­ها به عنوان یادگاری نگه داشته بود و هرگاه از نظر روحی ضعیف می شد، آن را به صدا در می­آورد. در تابستان به ندرت باران می بارید و به همین دلیل پسرها تشنه می­ماندند. آنها تلاش کردند برای فرار از جزیره قایق بسازند اما تمام تلاششان با یک موج بلند در هم کوبیده شد.

بدتر از همه، یک روز استفان از روی سنگی لیز خورد و پایش شکست. پسرهای دیگر به سختی خودشان را به او رساندند و او را بالا کشیدند. آنها با استفاده از چوب و برگ پای استفان را آتل بستند. سیون به شوخی می گفت:«نگران نباش، ما کارای تو رو انجام می دیم. تو مثل شاه بخواب.»

آنها با خوردن ماهی، نارگیل و گوشت پرندگان زنده مانده بودند. تخم مرغ­های دریایی خشک شده بودند. بعدها در جزیره یک دهانه آتشفشان پیدا کردند که روزگاری مردمی در آنجا می زیسته­اند. در آنجا پسرها موز، گیاهان وحشی و مرغ­هایی پیدا کردند که پس از این همه سال همچنان تولید مثل می­کردند.

آنها سرانجام در روز یکشنبه 11 سپتامبر 1966 نجات یافتند. پزشک محلی از سلامت عضلانی و بهبود پای شکسته استفان حیرت زده شده بود. این پایان داستان پسرها نبود. وقتی با قایق پیتر به نوکوالوفا رسیدند، پلیس قایق پیتر را متوقف کرد. پسرها بازداشت شدند و به زندان رفتند. تانیلا یوهیلا که 15 ماه پیش قایقش را به پسرها کرایه داده بود، همچنان عصبانی بود و از آنها شکایت کرده بود.

چیزی که به نفع پسرها اتفاق افتاد، این بود که پیتر نقشه کشیده بود که این داستان می تواند یک سوژه عالی برای هالیوود باشد. او به عنوان حسابدار پدرش، راه و چاه گرفتن مجوز و کمک گرفتن از چند آشنا در تلویزیون را بلد بود. بنابراین مدیر کانال هفت سیدنی را دعوت کرد و او را متقاعد نمود. پیتر 150 یورو در قبال قایق به یوهیلا پرداخت کرد. به این ترتیب پسرها از زندان آزاد و برای بازی در فیلم آماده شدند. چند روز بعد گروهی از کانال 7 آمدند.

بازگشت پسرها به خانه، جنجال به پا کرده بود. تقریباً تمام جمعیت جزیره به استقبال رفته بودند. پیتر قهرمان ملی نامیده شد. پیتر دعوت نامه ای از شاه توفاهائو توپوی چهارم دریافت کرد:«از شما به خاطر نجات این 6 جوان متشکرم. کاری هست که بتوانم برای شما انجام دهم؟» کاپیتان نیاز به فکر کردن نداشت. او می خواست پرورش لابستر راه بیاندازد. پادشاه نیز موافقت کرد. پیتر از شرکت پدر استعفا داد و به سیدنی نقل مکان کرد. او یک کشتی برای خود دست و پا کرد و هر 6 پسر را به عنوان خدمه کشتی استخدام نمود. با این کار به آنها فرصت داد جاهای دیگری را خارج از مرز تونگا ببینند.

در حالی که کسی از پسران آتا چیزی نمی داند، کتاب گلدینک طرفداران زیادی دارد. مورخان رسانه حتی این کتاب را منبع جدیدی برای سرگرمی­های تلویزیون می شناسند. خالق سریال survivorدر مصاحبه­ای گفت: «من سالار مگس­ها را بارها خوانده­ام.»

حالا وقت آن رسیده که واقعیت روشن شود. سالار مگس­های واقعی، داستان دوستی و وفاداری است. این داستان نشان می دهد اگر به یکدیگر تکیه کنیم، چقدر قوی­تر هستیم.

لینک اصلی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *