جیمز جویس و کلاف سردرگم

onthelineoffiction-7-10-92

جیمز جویس و کلاف سردرگم

هر هفته در شبگار چند داستان کوتاه به شما معرفی می­شود تا از جستجو بی نیاز شوید، و داستانتان را با معرفی کوتاه از همینجا بخوانید. با بر خط داستان و نیلوفرشاندیز همراه باشید.

خواندن داستان­های جیمز جویس تجربه­ای است که به همه پیشنهاد می­کنم. نه به خاطر اینکه او را بزرگترین نویسنده قرن بیست می­دانند، بلکه به خاطر اینکه در هر داستان از چیزی می­نویسد که در عین سادگی، عمیق وتازه و گاهی دردناک است.

«جیمز آگوستین آلویسیوس جویس» یا همان جیمز جویس خودمان،  نویسنده ایرلندی است که گروهی رمان  «اولیس» او را بزرگ‌ترین رمان قرن بیستم خوانده‌اند. اولین اثرش « دوبلینی‌ها» مجموعه داستان‌های کوتاهی است درباره دوبلین و مردمش که گاهی آن را داستانی بلند و با درون‌مایه‌ای یگانه تلقی می‌کنند. او از اولین کسانی بود که به شیوهٔ جریان سیال ذهن می‌نوشت. « اولیس » در ایران چاپ نشده است، در واقع این کتاب توسط منوچهر بدیعی به فارسی ترجمه شده و سال‌هاست که در انتظار صدور مجوز چاپ به سر می‌برد.

داستان « اِولین » در کتاب دوبلینی­ها ترجمه صالح حسینی و محمدعلی صفریان چاپ شده است. اما لینکی که اینجا برایتان گذاشته­ام؛ ترجمه جمال الدین فروهری است. نوشتن خلاصه برای داستان­های جویس کار سختی است، شاید چیزی به نام طرح داستان در آنها نباشد، بیشتر مثل چندین تصویر هستند که به طور معنادار کنار هم قرار گرفته­اند، در عین حال پیوسته و استوار. با اینکه داستان «اِولین» مهم­ترین داستان این مجموعه نیست، اما خواندنش لذت بخش است. این بخش از داستان را بخوانید تا با حال و هوای آن آشنا شوید:

« فکر می­کرد با همه ی این سختگیری ها در آن وقت خیلی شاد و سرخوش بود . پدرش به این بدخویی نبود. مادرش هنوز زنده بود. اکنون سال­ها از آن زمان می­گذشت. خودش و برادران و خواهران­اش همه بزرگ شده بودند. مادرش مرده بود، «تیزی دون» هم مرده بود، خانواده واترز به انگلستان بازگشته بودند. آری در این جهان همه چیز دستخوش تغییر و زوال است. .حالا خود اوهم می خواهد از این جا برود. خانه . وطن . مدتی به دور بر اتاق نگاه کرد و همه ی اسباب و اثاثیه آن را یکی یکی از پیش چشم گذرانید. به این اثاثیه ها خو گرفته بود و همه ی آن ها برایش آشنا بود . هفته ای یک بار آنها را گرد گیری می کرد و بارها با خود گفته بود که این همه گرد و خاک از کجا می آید حتا به خواب هم نمی دید که روزی این اثاثیه ها را بگذارد و برود . ممکن بود دیگر هرگز آن ها را نبیند . نگاه اش به دیوار خیره شد. در این چند سال هیچ گاه به فکرش نرسیده بود که نام کشیشی را که عکس رنگ و رو رفته اش روی دیوار بالای سر آن پیانوی شکسته آویزان شده بود ، بپرسد… »

لینک داستان 

بهرام صادقی در نجف‌آباد اصفهان به دنیا آمد. از سن بيست سالگی همزمان با تحصيل در رشته‌ پزشكی، داستا­ن­هايش را در مجلات ادبی به چاپ می­رساند. هرچند كه بعد از سی سالگی كمتر نوشت، اما مجموعه داستان «سنگر وقمقمه‌های خالی»، داستان بلند «ملكوت» و پنج شش داستان كوتاه ديگر كل آثار او را تشكيل می­دهند. داستان « کلاف سردرگم » خیلی ساده است، ساده تر از آن چیزی که فکر می­کنید. مرد به عکاسی می­رود تا عکس بگیرد، اما زمانی که برای تحویل عکس­هایش می رود، خودش را در هیچکدام از عکس ها نمی­شناسد. سر در گم می شود، عصبانی می­شود، معلوم نیست چه بر سر او آمده است. خواندن همین داستان ساده، اما عجیب، کافی است تا ذهنتان مدتی درگیر ماجرا باشد. شاید برای شما هم اتفاق بیافتد. این بخشی از داستان است:

«عكاس سه دسته عكس را گذاشت جلو او.

ـ تحويل شما،‌ قربان. پيشكش. عصبانيت ندارد. ولله من كه سر در نمي‌آرم. هر سه جور شكل جنابعالي است، عكس جنابعالي است. يكي با سبيل و كلاه، يكي با سبيل بي‌كلاه و يكي، هم بي‌سبيل و بي‌كلاه . هر كدامشان را عشقتونه برداريد‌.

ـ عشقم؟ مگه عشقيه؟ آقاي محترم! آقاي عكاس! يا به سرت زده يا مرا مسخره مي‌كني. تو مگر كاسب نيستي، مشتري نداشته‌اي، نمي‌خواهي كار و زندگي بكني؟ كجاي دنيا وقتي يك نفر مي‌رود عكسش را بگيرد سه جور عكس ميارند جلوش ميندازند، ريشخندش مي‌كنند،مي‌گويند هر سه جور عكس جنابعاليه، هر كدامش را خواستي بردار؟ پريروز كه عكس مي‌انداختم مگر كور بودي؟‌ نه سبيل داشتم، نه كلام داشتم، نه كتم اين ريختي بود .

عكاس به تنگ آمده بود. دستهايش را به هم ماليد و كوشيد خودش را نگه دارد.»

لینک داستان 

اگر بهرام صادقی به نوشتن ادامه می داد ، احتمالا یکی از بزرگترین نویسندگان معاصر ایران میشد . کما اینکه در همین چند کتابی که از او باقی مانده هم استادی خودش را ثابت کرد . بهرام صادقی در شامگاه دوازدهم آذر ۱۳۶۳ به دلیل ایست قلبی در منزلش در تهران درگذشت.