بیماری که روبنده داشت

ziredandan-roobande-2-8-92

بیماری که روبنده داشت

اول مرد وارد شد و پشت سرش زن. مرد چهارشانه و بلند قد بود؛ کت و شلوار تیره­ای به تن و ریش نا­مرتبی داشت. وسط  پیشانی­اش لکه تیره رنگی بود؛ جای مُهر. همانطور که تسبیحش را می­چرخاند بدون آنکه سرش را بالا بیاورد و با کسی چشم تو چشم شود؛  حرف می­زد. زن، چادر مشکی بر­ سر داشت؛ و دستکش­های مشکی پارچه­ای و نقابی روی صورتش؛ که تنها چشمان او را نشان می­داد. چشمانش آرایشی نداشتند که هیچ،  حسی را هم منتقل نمی­کردند. او هم به زمین نگاه می­کرد و تقریبا همه کسانی که در سالن بودند با تعجب به آنها.

وقتی در یک مرکز  شبانه روزی  کار بکنی؛ باید آچار فرانسه هم باشی؛ چون نصفه شب هیچکس برای تعمیرات پایش را به آنجا نمی­گذارد. من هم درگیر درست کردن یکی از دستگاه ها بودم؛ خیلی هم چیزی سر در نمی­آوردم ولی تلاشم  قابل تحسین بود.

مرد به قسمت پذیرش نزدیک شد، همچنان به من و همکارم نگاه نمی­کرد. زن دندان درد داشت. همان کا­ر­های همیشگی انجام شد؛ تشکیل پرونده، پرداخت هزینه ویزیت، مشاوره  قبل از درمان و غیره. مرد سرش را نزدیک کرد و با  صدای آرامی پرسید: «دکترتون خانم هستن یا آقا؟»  به این سوال عادت داشتیم. تقریبا هر دفعه هم سعی می­کردم با خونسردی جواب بدهم  اما نمی­شد. حرصم می­گرفت. خب برای شما که درد داری و نصفه شب آمدی؛ چه فرقی می­کند دکتر زن باشد یا مرد؟ همکارم پیش دستی کرد و گفت:«آقای دکتر هستند.» مرد نگاهی به  (مطمئن نیستم همسر، شاید خواهر، دختر  یا مادرش بود، از پشت روبنده چیزی دیده نمی­شد) انداخت. بعد نزدیک گوش زن؛ نجوا می­کرد و یک چیزهایی به او می­گفت. به زعم من این جور مواقع کنجکاوی اطرافیان بیشتر می­شود. نگاه کردم، تقریبا همه بیماران منتظر در سالن، زیر چشمی به آن دو نگاه می­کردند.  فهمیدم که مشکل ، مرد بودن دکتر ما است. از حرکات سر زن فهمیدم که او هم با این موضوع  مشکل دارد. پروسه را از بَر بودم؛ مرد می­آمد و می­گفت دکتر زن کی می­آید، فقط دارو بنویسید و ما بعدا می­آییم. خودم را برای خطابه­ای که همیشه این موقع­ها در مذمت  تبعیض جنسیتی  در راستای جذب بیمار و آگاه سازی و خلاص شدن از درد دندان و … می­گفتم، آماده کردم. اینکه دانشجوها، دختر و پسر، با هم سر یک کلاس می­نشینند. از یک استاد مشترک درس می­گیرند. هیچ فرقی بین آنها وجود ندارد. هر تفاوتی هست؛ فردی است. اما این بار دستم در حنا ماند. زن و مرد منتظر ماندند تا نوبتشان شود. از آن طرف همکاران کنجکاو من، در مورد اینکه زن موقع معاینه نقابش را کنار خواهد­ زد حرف می­زدند و اینکه او چه شکلی خواهد بود. حتی شنیدم که یکی از آنها گفت :«موقع معاینه بریم ببینیم چی میشه!»

با سیم توی دستم کلنجار می­رفتم و بدم نمی­آمد آن را بیرون بکشم و من حیث المجموع دستگاه را از کار بیاندازم، که زن و مرد بلند شدند تا به اتاق معاینه بروند.  آقای دکتری که در آن شب شیفت بودند، جوان و تازه کار، اما شوخ و مردم دار بود. از آن دسته دکترها که مریض زود با آنها ارتباط برقرار می­کند. به طور نا­محسوس خودم را به آن اتاق رساندم؛ در حالی که هنوز با دستگاه درگیر بودم. هنگامی که زن روی صندلی دندانپزشکی دراز کشید، مرد تقریبا به صندلی چسبیده بود. دکتر شوخ ما، ماسکش را زد و به مرد اشاره کرد که یعنی لطفا آنطرف­تر بایستید. مرد یک اپسیلون جا به جا شد. زن هیچ کاری نمی­کرد.  وقتی  دکتر دستکشش را به دست کرد؛ زن هنوز روبنده­اش را بالا نزده بود. دکتر با همان لحن همیشگی­اش گفت:«دکتر اگه دکتر باشه؛ از روی چادر هم می­تونه معاینه کنه­ها.» و خندید.  زن روبنده­اش را  تا روی ابروهایش بالا زد.  پوستش خیلی سفید بود. از آن سفید­هایی که بعضی می­گویند شیر برنج؛ بعضی می­گویند سفید برفی؛ من خودم می­گویم سفیدِ مهتابی. چشمانش سرخ­تر شده بود. لامصب درد دندان، از توی چشم­ها هم معلوم می­شود. دهانش را  باز کرد تا دکتر با آینه چک کند. من دستگاه را به برق زدم و دکمه را فشار دادم. انگار نه انگار! معاینه­اش به 30 ثانیه نکشید.  در پرونده  بیمار­ چیز­هایی نوشت و بعد شروع کرد:«دندون باید عصب کشی بشه، فقط هم این نیست، چند تا دندون دیگه هم دارن  که خیلی کار داره، حالا اگه آمادگی دارین امشب کار اورژانسشو انجام بدیم.»

مردم می­گویند دکتر زن نباشد چون زور ندارد!  دندانپزشکی به زور بازو نیست. ابزار کار را راحت کرده­اند. بعضی­ها می­گویند مرد نباشد؛ راحت نیستیم. مگر نمی­گویند دکترها مَحرَم هستند؟ دکتر جوان نباشد؛ چون بی­تجربه است؛ مگر همه دکتر­ها از اول پیر و باتجربه بودند؟ یادم می­آید پیرزنی که می­خواست دکترش را به خاطر اینکه شلوار جین می­پوشید، عوض کند!

در حالی که دکتر جوان شاید به روزتر باشد . عده ای می­گویند پیر نباشد ، حواسش جمع نیست ، این همه سال تجربه زیر سوال نمی رود ؟  هر کس سازی می­زند و توقع دارد همه با آن برقصند. حالا فکرش را بکنید دکتر­ها هم از همین حرف­ها می­زدند؛ مثلا مریض پیر نباشد، پولدار باشد، تحصیلکرده باشد، چشم و ابرویش قشنگ باشد یا مثلا با توجه به آدرس بیمار او را قضاوت می­کردند (این هم دیده شده البته) و از انجام کار برای مواردی جز این  اجتناب می­کردند؛ آیا سنگ روی سنگ بند می­شد؟ آیا این با سوگند بقراط هماهنگی دارد؟

در این فاصله، زن روبنده­اش را دوباره سرجایش برگرداند و بلند شد و پشت سر مرد ایستاد. دکتر و مرد تصمیمشان را گرفته بودند و رای به دارو نوشتن داده بودند. همان سناریوی همیشگی! فردا که  خانم دکتر  بیاید بر­می­گردیم.

دستگاه لعنتی درست بشو نبود. راستش درست کردن دستگاه کار من نبود؛ هر کاری را باید به متخصصش سپرد، فرقی نمی­کند که آن متخصص زن باشد یا مرد.

برچسب ها

2 نظر to “بیماری که روبنده داشت”

  1. حیف نیست عمر گرانو صرف این خاله زنک بازی می کنی؟!

  2. 1393/05/20

    mahsa Reply

    واقعا داستانهاتون جذاب بود مرسی

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*