اوکانر چخوف ایرلند و یک داستان از ناصر تقوایی

onthelineoffiction-14-1-9-92

اوکانر چخوف ایرلند و یک داستان از ناصر تقوایی

درباره عقده ادیپ، صدها  کتاب و فیلم و مقاله  وجود دارد. برخی از نظریه­های روانکاوی اصلا بر مبنای همین عقده پایه­گذاری شده ­است. فرانک اوکانر داستانی دارد به نام «عقده ادیپ من» که حول همین قضیه می­چرخد. دو داستان دیگر این هفته، از او. هنری و ناصر تقوایی است. بر خلاف هفته­های پیشین،  داستان­های این هفته هیچ ربطی به هم ندارند. اگر شما توانستید ربطی پیدا کنید جایزه دارید.

پسر بچه بیچاره داستان «عقده ادیپ من»، پدرش را می­بیند که بعد از سال­ها از جنگ برگشته و مادرش را از او می­گیرد. پسر مدام خودش را با  پدرش مقایسه می­کند ، قضیه با آمدن فرزند جدید بدتر هم می­شود.  به نظرم خیلی از ما، تجربه مشابه این را داشته ایم؛ حسادت به پدر یا مادرمان و رقابت با آنها برای داشتن دیگری. نسرین طباطبایی متن را بسیار روان و گیرا ترجمه کرده­ است. فرانک اوکانر  که به او چخوف ایرلند می­گویند، در مصاحبه­ای گفته است:«من مدت زیادی شعر غنایی می‌سرودم. بعداً کشف کردم که خداوند، مقرر نفرموده که من شاعر غنایی باشم. و نزدیکترین چیزی که وجود دارد، داستان کوتاه است. رمان در واقع، منطق و دانش خیلی بیشتری از اوضاع و احوال طلب می‌کند. در حالی که داستان کوتاه، همان جدایی از اوضاع و احوال را دارد که شعر غنایی هم دارد.» در هر حال این عقده ادیپ  هم از آن دسته موضوعاتی است که تکراری نمی­شود و همیشه قصه­ تازه­ای را می­شود با آن نوشت. این قسمتی از داستان است:

«پیش از آن بارها به مادرم گفته بودم که وقتی هر دو می‌توانیم در یک تختخواب بخوابیم، چرا باید وقتمان را تلف کنیم و دو تخت را مرتب کنیم؟ و هر بار جواب شنیده بودم که خوابیدن در تخت‌های جداگانه برای تندرستی بهتر است. و حالا این مردک غریبه بی‌توجه به سلامت مادرم در تخت او خوابیده بود!»

 لینک داستان

داستان­های ویلیام سیدنی پورتر یا همان او. هنری  نویسنده آمریکایی معروف است به بازی با کلمات و پایان­های غافلگیرکننده. داستان «soapy’s choice » یکی از همان  داستان­های جالب او است . مرد می­خواهد برای فرار از سرمای زمستان به زندان پناه ببرد اما هیچ راهی برای دستگیری­اش پیدا نمی­شود.  بالاخره زمانی که او تصمیم مهمی برای ادامه زندگی­اش می­گیرد، سر و کله پلیس پیدا می­شود؛ خروس بی محل! این قسمتی از ترجمه داستان است:

«و حالا وقتش بود، چون شب­ها روی نیمکت میدان با سه روزنامه هم نمی توانست از سرما خلاصی یابد. بنابراین تصمیمش را برای زندان رفتن گرفت و فوراً شروع به بررسی اولین نقشه­اش کرد. نقشه ساده­ای بود. در یک رستوران سطح بالا شام می­خورد، سپس به آنها می گفت که پول ندارد وآنها پلیس را خبر می­کردند. ساده و راحت بدون هیچ دردسری. با این فکر نیمکتش را رها کرد و آهسته به راه افتاد.»

 لینک داستان 

ناصر تقوایی حقِ بزرگی به گردن سینمای ایران دارد. نه تنها سینمای ایران، بلکه ادبیات داستانی کارگری هم در ایران با داستان­های او آغاز شد. اگر ناصر تقوایی فیلمساز نمی‎شد، می‎توانست یکی از بهترین نویسندگان نسل خود باشد، در این شک نکنید. قصه « چاه » در جنوب ایران می­گذرد؛ دقیقا جایی که تقوایی در آن بزرگ شده و آنجا را به خوبی می­شناسد؛ شخصیت­ها چند غواص، جاشوِ کشتی  و موتور چی هستند. یک اتفاق در کشتی، شخصیت­ها را به ما می­شناساند. البته با کلی ایجاز و ابهام؛ چیزی که در زبان داستانگوی تقوایی به وضوح دیده می­شود. این چند جمله از داستان را بخوانید و بعد لینک اصلی را باز کنید:«پسرک انگار در شبی تاریک چیز وحشتناکی دیده باشد، آهسته آهسته پس رفت و آنگار از چیزی فرار می‌کند از بلندی عرشه پرید و همچه که می‌دوید آماده بود اگر غواص از چنبره‌ طناب پا بیرون بگذارد خودش را به دریا بیندازد. رفت روی بلندی قوس‌دار تخته‌ سر پوش موتورخانه نشست و به عرشه نگاه کرد تا خیالش آسوده شد. کوشید چشم‌های غواص را به یاد نیاورد، در نگاه غواص مثل نگاه هر مردی که در هنگام شدت درد آرام باشد چیز وحشتناکی وجود داشت.»

لینک داستان 

برچسب ها

هیچ نظر به “اوکانر چخوف ایرلند و یک داستان از ناصر تقوایی”

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*