آگهی استخدام نگهبان شب

1456050_589064351141861_1589989908_n

آگهی استخدام نگهبان شب

در شبگار قبلا در مورد بازنشستگی گفتیم. حالا بازنشسته­ای که نیازمند کار باشد تکلیفش چیست؟ نگهبان شب، از دور شغل ساده­ای به نظر می­رسد اما برای به دست آوردن همین شغل ساده تلاش زیادی لازم است. نیلوفر شاندیز در ستون زیر دندان شب، این مسئله را بررسی می­کند

از آگهی­ای که برای استخدام نگهبان شب داده بودند، 5 ساعتی می­گذشت. همکاران شیفت عصر می­گفتند از زمانی که آگهی چاپ شده تلفن مدام زنگ خورده و احتمال دارد در  شیفت شب هم زنگ بزنند  یا بیایند تا فُرم استخدام را پر کنند. این تصمیم رییس بود. اینکه در شبهای سرد و طولانی پاییز و زمستان کلینیک نگهبان داشته باشد تا هم از خطرات و مزاحمت­های احتمالی جلوگیری کند و هم سرِ کوچه تابلویی بگذارد که مردم بدانند اینجا شبانه روزی است.«یک نفر مریض درددار هم نباید از دستمون بره.»

شیفت شب شروع شد و صدای زنگ تلفن همه را کلافه کرده بود. همکار پذیرش من هر بار با عصبانیت می­گفت:«به خدا من دیگه جواب نمی­دم، مسخره کردن، این کارا مال شیفت روزِ، نه شب با این همه مریض که تو سالن نشستن.» بعد دوباره تلفن زنگ می­خورد و او گوشی را برمی­داشت. یک سری فرم هم به من داده بودند تا اگر کسی برای درخواست کار آمد، فرم را پر کند و بعدا برای مصاحبه بیاید. فکرش را هم نمی­کردم آن موقع شب کسانی برای تقاضای کار مراجعه کنند. محدوده سنی افرادی که می­آمدند یا بیکارهای زیر سی سال بود که سواد درست و حسابی­ای نداشتند یا با سواد بودند و هیچ شغلی پیدا نمی­کردند،  بازنشسته­های بالای 60 سال که وضعیت غمگینی داشتند، حقوق بازنشستگی مکفی نبود و بیشترشان خیلی پیر بودند یا حداقل ظاهرشان این طور نشان می­داد. در میانشان میانسال­هایی هم بودند که دنبال شغل دوم یا شاید سوم می­گشتند.

 شب آرامی بود و من از فرصت استفاده کردم و بعضی از فرم­ها را خواندم. به اشتباهات دیکته­ای که بعضی از متقاضیان در فرم نوشته بودند  مثل « متعهل » می­خندیدم و از تاریخ تولد بعضی از آنها که با چهره شان هم خوانی نداشت متعجب می­شدم. با دیدن مدرک تحصیلی بعضی­هایشان تاسف می­خوردم و سابقه کاری عده­ای از آنها هیجان زده­ام می­کرد.

dandoon-negahban-29-9-92

یکی از آنها مردی بود سن وسال­دار. چهره­اش می­زد پُر 70 سال را داشته باشد اما در فرمش چیز دیگری نوشته­ بود. از لحظه­ای که وارد شد، معلوم بود چالاک است. زِبر و زرنگ می­رفت و می­آمد و با بقیه متقاضیان حرف می­زد. با اینکه ریزه بود و قد کوتاهی داشت اما بلند حرف می­زد و صدای محکم و قوی داشت. فکر کردم که بیچاره با این سن و سال، این کار به دردش نمی­خورد. 9 ساعت شب کاری آنهم در این سرما، به خاطر چهارصد هزار تومان! ارزشش را داشت؟ حتما داشت که این همه استقبال شده بود. یک شب، دو شب نبود که، 6 ماه کل پاییز و زمستان، بعدش هم که عید می­آمد و این جا هم که تعطیلی ندارد. اصلا با این سن و سال شاید عمرش کفاف ندهد. خودم شرمنده شدم از این فکر! ولی واقعا سرما آدم­ها را پیر می­کند. گفتم:«شما لطفا این فرم رو پر کنین، این هم خودکار.» خیلی سریع کاغذ و قلم را از دستم قاپید و نشست و شروع کرد به نوشتن. همزمان با او پسر جوانی هم فرم پر می­کرد و با دوستش زیرزیرکی می­خندیدند. واقعا هم بعضی از سوال­های فرم خنده­دار بود. مثلا نقاط قوت و ضعف ، مسلما کسی نقطه ضعفش را نمی­نویسد یا حتی شاید نداند، نقطه قوت هم که هر چه باشد برای یک شغل ساده مثل این به چه کاری می­آید؟ در یکی از فرم­ها خواندم مردی مسلط به زبان انگلیسی و فرانسه بود، حالا مثلا چند درصد در طول نگهبانی ممکن بود با یک توریست فرانسوی ملاقات کند و او را به کلینیک دندانپزشکی شبانه روزی ارجاع دهد؟ بگذریم.

مرد فرم را زودتر از پسر جوان پر کرد و برایم آورد . نگاه سرسری به آن انداختم تا مطمئن شوم همه چیز را نوشته است . سرش را نزدیک من آورد و با صدای بلند گفت :« خانم حقوق پیشنهادی رو من نوشتم طبق عرف، ولی حالا صحبت می­کنیم با هم راه می یایم. مهم کاره . من خوش سابقه­ام.»

صدایش گوشم را اذیت می­کرد، سرم را عقب­تر بردم و گفتم:«بله، حتما همین طوره، چشم! من به مدیریت اینجا فرم­ها رو تحویل می­دم، ایشالا که باهاتون تماس بگیرن.»

گفت :« دخترم، بهش بگو پشیمون نمی­شن، هر تعهدی لازم باشه می­دم، شانسم هم خوبه، مطمئن باش پشیمون نمی شن.» روی این جمله چند بار تاکید کرد. مانده بودم چه بگویم، فقط سر تکان دادم. پسر و دوستش به حرفهای مرد می­خندیدند. آخر هم بلند حرف می­زد، هم یک جمله را چند بار تکرار می­کرد.

بالاخره رفت و دروغ نگویم نفس راحتی کشیدم و فرم او را روی فرم­های دیگر گذاشتم و برای خودم چای ریختم. خوشبختانه نیم ساعتی می­شد که تلفن زنگ نخورده بود. مدیر به من گفته بود کسانی که به نظرم مناسب نیستند را خودم از دایره خارج کنم. تاکید هم کرده بود که:« خانوم، دلسوزی نکن، کسی رو می­خوایم که دیپلمه باشه، زن و بچه نداشته باشه، ساده باشه و قوی. بالاخره اگه درگیری­ای نصفه شب پیش اومد، بتونیم روش حساب باز کنیم.»

من هم خندیدم و گفتم:«بزن بهادر باشه یعنی؟»  پس احتمالا فرم مرد را باید از دور خارج می­کردم، نگاهی به رزومه اش انداختم. 30 سال سابقه در ناجا! تعجب کردم. یک عمر کار کرده ­بود و حالا برای یک شغل ساده آن طور از من درخواست می­کرد. با این سن و سال! الان وقتی بود که باید استراحت می­کرد و نفس ِ راحتی می­کشید نه اینکه دنبال کار باشد. تولدش روز عید بود، یک فروردین. ولی زندگی اش ربطی به عید نداشت انگار. یادم آمد  مدیر گفته بود دلسوزی نکنم.

تا فردای آن روز مرد از فکرم بیرون نرفت. ساعت 10 صبح شد  و می­دانستم حتما مدیر کلینیک آمده و احتمالا فرم­ها را بررسی کرده­است . طی تماسی که گرفتم فهمیدم که جوان متاهلی را که دیپلم دارد و چهارشانه است را استخدام کردند. پیرمرد دیگر هیچ شانسی نداشت .

نگهبانی کار سختی است، همه که نباید دکتر و مهندس باشند . با خودم گفتم از آن به بعد هر جا نگهبانی می بینم باید بدانم ممکن است  شروع کند و با زبان فرانسه برایم شعر بگوید  یا معلم موسیقی باشد و سازی بنوازد. دیگر هیچ چیز بعید نیست.

برچسب ها

11 نظر to “آگهی استخدام نگهبان شب”

  1. 1392/10/01

    بهزاد Reply

    هممم.
    آيا نويسنده واقعا شاغل در كلينيك است؟
    كدوم كلينيك؟
    ميشه يكي از اون فرمها رو پر كرد؟
    نقاط ضعف و قوت دارم.

    • بله نویسنده در کلینیک دندانپزشکی کار می کنه در ضمن شما فقط نقطه قوت دارین ، ضعفی ندارین پس فرم به شما تعلق نمی گیره

  2. 1392/11/18

    İssiz Öğrenci Reply

    عالی … البته اینم به نوع دیگه درد داشت … خب بالاخره اجتماعی نویسیه، طبیعی درد داشته باشه …

  3. 1392/12/02

    آزاده Reply

    نیلوفر جان عالی بود. ساده و عمیق ، با یک پایان بسیار زیبا. سبک نوشتنت را خیلی دوست دارم.

  4. خوب بود
    هرچی زیر دندان شب تو مرورگرم اومد رو خوندم ، فک میکنم همشونو
    جالب بودن اما وقتی می خواستم نظر بذارم نمیدونم چرا ، اما یهویی نمیشد
    شاید واسه این بود که از پرستار و دکتر و داروساز چیز خوبی تو ذهنم نبود
    ولی خوب حالا هرچی می خواستم بگم یه جا میگم تا یهو نظرم عوض نشده باز! 🙂
    بی رودرواسی میگم مخاطبمم نویسنده اس ، انتظار هم ندارم نظرمو رو تایید کنین
    مثلا اونجا که شب تو کلینیک خوابیدینو آقای ه اومد گفت که شیر آبو بردن شما مقنعه تون سرتون بود؟! آخه داشتین به آقای ه نگاه میکردین دیگه
    یا واسه اون کارگر افغانی ، مگه دکترا هم میفهمن افغانی و ایرانی کیه؟! مگه قسم نخوردن؟
    راستی کسایی هم که تو داروخونه کار میکنن قسم میخورن؟!
    قسم میخورن که یه جوون دانشجو که اومده دارو اعصابشو بگیره تهدید نکنن؟!
    که دیگه نیای این دارو رو بگیریا!
    یا قسم میخورن که آدم بمونن؟! که بفمن؟ مگه سواد ندارن؟ مگه نمیدونن بعضی دارو ها هیچ جوره نباید قطع بشه یهویی؟
    اصن بیخیال ولش کن
    ممنون اگه خوندی تا اینجاشو
    تاییدشم نکن لطفا

  5. 1393/05/20

    mahsa Reply

    واقعا ناراحت کننده بود 🙁

  6. 1393/11/19

    جواد Reply

    دانشجوی افغانی از شهرستان که در تهران درس میخوانم دیسک کمر دارم لطفا دک نگهبانی شیفت شب با جای خواب برایم پیدا کنید ممنون

  7. 1394/08/25

    سیامک Reply

    یکی از زیبا ترین داستانهای بود که تا بحال خونده بودم ولی ای کاش واقعیت نداشت .
    به نظ ر من نویسنده این متن واقعا در کار نویسنندگی مهارت و تجربه خاصی دارد..

  8. 1395/09/04

    امیر Reply

    خیلی خوب بود

  9. 1395/12/03

    محمد Reply

    خيلی عالی بود متاسفم مدتی است متن جديدی از شما نديدم همه ما منتظر خواندن متنهای جديد و جذاب شما هستيم

پاسخ

ایمیل شما مخفی می ماند. فیلد های الزامی مشخص شده اند *


*